Friday, January 25, 2013

شعر بهمن پنجاه وهفت هادی خرسندی

لینک شعر بهمن 57http://news.gooya.com/columnists/archives/154294.php

Sunday, August 19, 2012

اطلاعیه دولت جمهوری اسلامی در مورد زلزله آذربایجان عزیز

دولت جمهوری اسلامی اعلام کرده بزودی تعدادی پتو و لباس و لوازم منزل که مردم برای زلزله زدگان آذربایجان اورده و زیاد امده را به سوریه و ونزوولاو چند لای دیگر خواهد فرستاد البته وقتی بهترین هایش را برای بیت رهبری برداشنتد

Tuesday, June 12, 2012

فیس بوک

با فیس و افاده بودم و پوک شدم
زان وقت که الوده به فیس بوک شدم

دارائی من ببین چه  وبلاکی بود 
از دست  بدادمش و مفلوک شدم

Sunday, May 13, 2012

دلم تنگ این وب است

وقت ندارم بیام اینجا این روزها که احتیاج به وقت دارم و دارم باز نشسته بی تقصیر میشوم

Wednesday, December 28, 2011

سروده های یلدائی



چند یلدائیه سروده ام که اینجا میاورم و بعد از ان یک تک بیت ازدیوان ایرج میرزا را در غزلی یلدائیه آورده ام هر چند که نمیدانم چرا این تک بیت را دارد و آیا بقیه این شعر گم شده و یا نسروده است از کسانیکه شعر اروتیک دوست ندارند و دور و بر دیوان ایرج نمیروند خواهش میکنم از خواندن این شعر خودشان را معاف کنند تا مور مورشان نشود خدائی نکرده

...............

شبهای سرد یلدا پر رمز و راز باشد

دلدار ماهرویت غرق نیاز باشد

کردی بهانه گقتی تنگ است وقت و خفتی

بر وعده ات وفا کن امشب دراز باشد
..............

شب یلدا عجب دراز شبی ست

وقت در آن زیاد میاید

عاشق ار کار کشته هم باشد

کار و بارش کساد میاید
..........

شب یلداست بامن مهربان شو

گل پژ مرده ام را باغبان شو

بیا امشب مرا تنگ بغل گیر

لبت نه بر لبم آرام جان شو

.....

بازم شب یلدا شد و دل کرده هوایت

قربان سرو صورت و لبها و صدایت

بیمار توام بستر من منتظر توست

ای دکتر من جان به فدای سرو پایت

.........

و اما.........این هم از زیر کرسی


.......
شب یلدا ، شب سرد و درازیست

شب عشاق و عشق و عشقبازیست

شب یلدای من همواره نیکوست

که خانه پر ز یاران پری روست

بساط سور و ساط و عیش و عشرت

مهیا گشته خوش آن هم به کثرت

شراب و شب چره باشد مهیا

میان خانه هم کرسی است برپا

لحاف پشمی چهل تیکه رویش

نشسته دلبران در چهار سویش

من و مجموع حوران زمینی

به خوابت هم چنین شب را نبینی

بخوانم شعر هایم را در آنجا

که خنده آورم بر روی لبها

به سر انگشت دستان هوسباز

بلور سینه ها را میکنم ناز

(به انگشتان پا از زیر کرسی
زکسها میکنم احوال پرسی) ....این بیت ایرج

گرفتم بیت ایرج را کرایه
که تضمینش کنم مانند دایه

که حیفم آمد این تک بیت زیبا
بماند بی غزل آن گوشه تنها

اما اگر

به انگشتان پا از زیر کرسی
ز گلها میکنم احوالپرسی

گل نشگفته ی نا سفته ی ناب
همانیکه ببینی در شب ا ت خواب

گلی چون غنچه اما نو شگفته
مثال نرگس اما نیم خفته

گلی که گر نمائیدش ورا بو
شوی جان من از این رو به آن رو

در این اشعار جان هر چه مرده
کمی اشعار ایرج دست خورده

خوشا شاعر که دارد طبع شیرین
گهی بر زین و گاهی پشت بر زین


یلدا رسید باز و شب من دراز شد
مطرب بزن که نوبت آواز و ساز شد

فرقی نمیکند که چه دستگاه و گوشه ای
شور و نوای ما همه هیپ هاپ و جاز شد

امشب دوباره دست من است و سیاه یار
اوقات خوش رسیده و وقت نیاز شد

مهمان امشبیم لبی بوسه ای کجاست
یار آمده به غیرت و مهمان نواز شد

هشدار ای نگار که امشب شب تو است
هنگام ناز و چشمک و افشای راز شد

رقصی بکن میانه ی میدان که هر که دید
گوید که چشم روز ز رقص تو باز شد

رو سوی قبله ی تو نمایم به شب و روز
هر گه اذان ندا دهد که زمان نماز شد

از ناز و غمزه ی تو شده خانه چون بهشت
این شد مثل که مرغک همسایه غاز شد

غرق تن تو بودم و مدهوش بوسه ات
خورشید خواب ماند و شب من دراز شد








تو مپندار که من پیرم و هم بی هنرم
هنری دارم و پنهان شده آن در کمرم

تو بیا امشب یلدا و در آغوشم گیر
آشنایت بکنم تا به سحر با هنرم

به خیالت نرسد مست وایاگرا هستم
این هنر سهم من و ارث من است از پدرم

گاه گاهی هم اگر صحبت پیری کردم
علت این بود که بازت بکنم من ز سرم

تا که ناز تو شود بیش و نیازت بسیار
به خیالت برسد پیرم و هم بی خطرم

لخت و عریان شوی و رقص کنی مست شوی
تا در آغوش کشم بازت و لذت ببرم




شب یلدا چه خوابی رفته بودم
چنان مست خرابی رفته بودم
نفهمیدم زبس نوشیدم از جام

سرشب زیر آبی رفته بودم


امروز گذشت فصل پائیز
یلدا شب آخر است برخیز

خورشید نشسته پشت این شب
تا باز طلوع کند مرتب

امشب شب عاشقی دراز است
بر خیز که وقت ناز و راز است

بوسی ز لب نگار می کن
دستی تو به سیم تار میکن

چون زلف نگار می نوازش
پر کن زصفا شب درازش

با بوس و کنار خوشترش کن
پرکن تو پیاله را ترش کن

بگذار شراب ناب باشد
مخمور به وقت خواب باشد

چون کوزه که می تراودش آب
بگذار عرق کند می ناب

آنگاه بنوش تا توانی
از شهد تنش چو تشنگانی

کز قعر جهنم کویری
نوشند ز چشمه آب سیری
***
ای وای که روزگار بگذشت
عمرم به فدای کار بگذشت

ایکاش فدای یار میشد
این عمر بر این قرار میشد

یک لحظه از او جدا نبودم
اینگونه گریز پا نبودم

این پای گریز بهر نان بود
درد من و دل در این زمان بود

از بهر معاش زندگانی
رفت از کف من همه جوانی

بازم به همان بلا دچارم
با اینکه به سال شصت و چهارم

اما چه غمی که من جوانم
اندازه بگیری ار توانم

هم سنگ جوان بیست ساله
با چین و چروک و چند هاله

اما دل شاد دارم و خوش
زاندازه زیاد دارم و خوش

با یار به بوسم و کنارم
کاری به گذشته هم ندارم

خوش باش که عمر خوش شود طی
نالان تو مباش میشوی نی

بگذار که دیگران شوند شاد
با دیدن تو کشند فریاد

کین سر خوش و مست و شاد و شنگول
این شوخ ز هر خوشی شود لول

با خنده بکوب بر سر غم
ویرانه بکن سرای ماتم

عمری که در آن خوشی نباشد
جز ناله و ناخوشی نباشد

بیمار زمانه میشوی تو
زندانی خانه میشوی تو

بشنو تو نصیحتی به یلدا
از من بشنو تو یار زیبا

جز بوس و کنار لذتی نیست
تا فصل بهار مدتی نیست

خرم تو بمان چنان بهاران
مستانه برقص بهر یاران

*******
بی تو شب ما شب نمیشه
خورسندی ما بمان همیشه

Saturday, October 29, 2011

دو پرسش از اکبر گنجی توسط بیلی و من

اینجا لینکش را میگذارم خودتان بخوانیدhttp://mebaily.com/2011/10/post_324.html

Monday, October 24, 2011

تفاهم


نتوان بود در این غربت شاد
نتوان کرد دل از غم آزاد

باز با دست ابر قدرت ها
دمکراسی و جهان آباد

کشور ما زجهان سوم
پست ترگشت و به چهارم افتاد

خاک ایران همه ویران گردید
رستم افتاد به چاه شغاد

باز شیرین به وصالش نرسید
در بدر گشت دوباره فرهاد

بسته شد مدرسه و میکده ها
گشت غمخانه بجایش ایجاد

شد پدیدار تورم همه جا
کرد یکباره گرانی بیداد

نتوان دید همه دربندند
در سیه چاله ی مشتی شیاد

وقت آن است که همت بکنیم
نرود خون شهیدان بر باد

اختلافات کناری بنهیم
برسانیم به ایران امداد

ما ز یک خاک و به صد اندیشه
دگر اندیش ندارد ایراد

رمز آزادی ما همیاریست
غیر از آن تفرقه گیرد بنیاد

پندی آویزه ی این گوش کنیم
مرد و زن،پیر و جوان و استاد

تا که با هم به تفاهم نرسیم
نرسد هیچ کجائی فریاد