Monday, June 22, 2009

عنتر

احمدی ای نژاده ات از خر
رفته تا کله در گُه رهبر
تو جوانان پاک ایران را
خس و خاشاک خوانده ای عنتر

Monday, June 01, 2009

تولدیه

یکسال اضافه تر شد بر طول عمرم امسال
کردم چه حوریان را توی بهشت خوشحال

جمله در انتظارند تامن زدر درآیم
همچون خروس ریزم از جمله شان پروبال

Saturday, May 23, 2009

ایران اتمی است

باز همه جا صحبت از ین است که باید از اتمی شدن ایران جلوگیری کرد

از یکطرف اسرائیل داد و فریاد میکند، از یکطرف امریکا از یکطرف اروپا و این بیچاره ها نمیدانند که ایران سالهاست اتمی شده است ، که اگر یکی از بمبهای کلاهکی را ، یا درست تر بگویم بمبهای عمامه ای را در هر کشوری بیاندازد دمار از دودمان آنها در میاورد بیشتر جوانهایشان معتاد میشوند دخترانشان خیابانی یا امارتی میشوند کارمندانشان رشوه خوار و گرانی و کمبود آزادی و فراوانی فحشا و خودکشی،.................
خلاصه چنان به روزگارشان میاید که نگو و نپرس، که سی سال پیش یکی از این بمبها با همکاری امریکا و فرانسه و انگلیس و مجاهدین و فدائییان وملی مذهبی ها و مخصوصا سلطنت طلبها در همین ایران افتاد و ویران کرد مهد آریا را

ایران اتمی است

Wednesday, May 06, 2009

برای دوست

دوستی دارم ایرج سرشار شاعری باحال خواستم حالش را بگیرم هجوصفش را گفتم


ایرج نامه

هست یک مرد شاعر بیکار
نام او هست ایرج سرشار
هیکلش خرد و هیبتش چون شیر
عاشق زنجبیل و ماهی است و شکار
هیچ دانی تخصصش در چیست؟
ازدیاد کلاغ در اخبار
گر چه او سالخورده و پیر است
خوش قمیش است او نه بدکردار
گر بیابد دو گوش مجانی
حرف بسیار میزند بسیار
هست سرکرده ی تمام زنان
حافظ پول و موزع اسرار
بوده معشوق هر نه نه قمری
او زمین است و دور او اقمار
پرورش میدهد قناری و جغد
مرغ عشق است جغد او انگار
مرجعش آیت اله عشق است
عشقبازیست کار این بیکار
شاعری پر تکبر است ولی
صاحب ذوق و صاحب افکار
نازپروده ی پری رویان
چونکه هجوش کنی شود بیمار
ماهی از رود دزدکی گیرد
توی قلاب و میکند انکار
آفرین بر اراده اش چون کرد
ترک هم کوکنار و هم سیگار
قدر یک مثنوی اثر دارد
چاپ از او نگشته این آثار
پاکباز است و نیک اندیشه
میشود برد داخل ابرار
بر درش گر پریوشی گذرد
میزبانش شود و با اصرار
تا خرش روی پل گذر بکند
میشود خوش سخن و خوشرفتار
با هم خوب و بامن است ناخوش
نرسد جز به من ورا آزار
شجره نامه اش رسد به خدا
شجرش خاتم همه اشجار
گر خطائی کنی نمیگذرد
میدهد دم به دم تورا تذکار
گر که کردی دوباره تکرارش
بار دوم دهد به تو اخطار
بار سوم نمی جهی ملخا
می کند از دو پای تو شلوار
از بلائی که بر سرت آرد
کل قزوین شود تورا غمخوار
با همه خوبی و بدی ایرج
ارزشش هست تا کنی دیدار
قوت او ماهی است و اندک نان
قاتقش ماست و سبزی است و خیار
با رفیقان چو میزند می ناب
همه مستند لیک او هشیار
تا نبیند به خواب کابوسی
همه عمرش نشسته او بیدار
سر گروهبان قندعلی نبود
هست مثل سپهبد و سردار
او ز اشعار من خوشش آید
متلذذ شود از این اشعار
تا که بهتر ورا تو بشناسی
شعرم از اولش بکن تکرار



Thursday, April 16, 2009

دستمال خاتمی

چند روز پیش میخواندم که میر حسین موسوی به یکی از نویسندکان خارج از کشور اشاره کرده که در کار من دخالت نکنید و اگر کسی شمشیرش را از رو برای من بست به شما ارتباط ندارد مخصوصا اگر این مخالف من زن باشد
گشتم ببینم که چه کسی مخاطب میر حسین بوده در یافتم که کسی جز نبوی نبوده که به این خانم که به همه بد و بیراه میگوید بد و بیراه چارواداری گفته یعنی حرفهای این خانم را یک جوری برگرداننده و به خودش پس داده . تا اینجای کار زیاد اشکالی نداشت اشکال در این یود که با دستمالی که زیتونه های جناب مستطاب خانمی را براق میکردند نمیشه زیتونه های این میر حسین را براق کرد چون اینطور که پیداست این بر خلاف سید خنده دار اصلاح طلب نیست و قصد ندارد هشت سال سر مردم را شیره بمالد و با گول زدن عده ای جوان وادارشان کند که از پشت پرده تقیه بیایند بیرون و با رژیم یک جورهائی مخالفت کنند تا همگی شناخته شوند عده ای را بگیرند اعدام کنند عده ای را بگیرند به غل و زنجیر بکشند و بعد آواره مملکت غربتشان بکنند مثل خود داور خان از نیک آهنگ خوشم امد معلوم شد ه که دیگه دوست نداره کسی سرش را شیره اصلاحات بماله برای همین وقتی خاتمی میخواست بیاید هول نشد براش دستمال تهیه کنه و به همه هم هشدار داد که این بابا اگر مالی بود اون هشت سال خودش را نشون داده بود به نیک آهنگ میگویند طنز نویس برای اینکه اگر طنز نویسی وابسته به گروهی یا شخصی شد وبرای حزبی قلم به دست گرفت و کاریکاتور کشید و چیز نوشت دیگه طنز نویس نیست برای اینکه نوشته هایش هم خنده دار میشود و بی فایده و از حالت طنز در میاید و مسخره میشود و مسخره میکنند همانطور که میر حسین موسوی خامنه ای کرد
حیف نیست آدم اسمش را طنز نویس بگذارد و دنباله رو و طرفداریک ابوالچاخان سالوس بی مصرف شود این را چون دلم میسوزد گفتم والا انقدر بمالید تا دستمالتان شفاف شود

Wednesday, April 08, 2009

سفرنامه تورنتو

خبر داشتم هادی و پرویز صیاد تور خداحافظی گذاشنتد برای هادی خرسندی و صمدش درتورنتو تلفن کردم که ببینم ونکوور هم میایند یا نه پرویز گفت گویا برگزار کننده سالن گیرش نیامده گفتم سالن هست ولی برنامه چربتر گویا گیرشان آمده نمیخواهند دوتا را روی هم بگذارند آنوقت آن یکی بلیتش فروش نمیرود
هادی گفت پس تو بیا اینجا گفتم گرفتارم و نمیتوانم بیایم گفت بلیت هواپیما میفرستم بیا گفتم اگر بلیت بفرستی دیگه مجبورم بیایم

به عیال گفتم هادی بلیت فرستاده بروم تورنتو. گفت پس کار نداری، بلیت نداشتی میگفتی کار دارم گفتم اینطوری هم میشود تفسیرش کرد

برای اولین بار در این هجده سالی که در کانادا هستم فرصتی شد که به تورنتو بروم در ضمن دختر دختر خواهرم که بقول هادی، من دائی دائی اش هستم ،چهار ماهی است که با پسر یکی از دوستان از زمان بچگی من ازدواج کرده و در تورنتو زندگی میکنند را هم بعد از 28 سال ببینم

هواپیما در اسمان پرواز میکرد به طرف تورنتو.....ولش کن اینطور نوشتن مال بعضی سردبیر هاست که وفتی به کنفرانسی میروند از زمانی که در دستشوئی هستند هم گزارش مینویسند

اینجور که دستگیرم شد تورنتو از ونکوور ما خیلی بزرگتر و پر جمعیت تر است میگفتند حدود 150000هزار نفر ایرانی دارد در مقابل 27000نفر فارسی زبان ساکن بریتیش کلمبیا تعداد ایرانی ها در اینجا زیادتر از 27000 نفر است برای اینکه در موقع سرشماری ترک ها و کرد ها زبان مادریشان را فارسی نمینویسند (قابل توجه آقای براهنی) برای همین در سرشماری تعداد فارسی زبان ها را 27000 نفر اعلان کرده اند در صورتی که افغان ها هم فارس زبان هستند و تاجیک ها هم همینطور ولی چون جدائی طلب نیستند بجای ترک ها و کرد ها قاطی ایرانی ها بحساب میاوریمشان
دختر( یکی از دوستان که در حال گرفتن دکترای جامعه شناسی هست) و از کرد های ایرانیست میگفت پدرم میگه ما اریائی نیستیم ما کرد هستیم گفتم به پدرت بگو بجای جامعه شناسی کرد شناسی بخونه

وقتی وارد تورنتو شدم هادی و حسین افصحی آمده بودند فرودگاه رفتیم هتل یا مهمانسرای مریم که محل اقامت هادی بود
در شب برنامه هادی هیچکدام از اشنایان ناشناس منظورم اهالی شعر و نویسندگی و روزنامه نگاری در تورنتو است که نیامده بودند بجز اسد مذنبی که خیلی با حال یافتمش و دوست داشتنی و خجالت داد من را با هدیه استقبالش و همچنین خدا حافظی اش دو کتاب خواندنی خاطرات من و آقا و همینطوربره های بلهوس چوپان های بی صواد

گفتنی است که یکی از صاحبان بیزینس که گلدلاین است تمام بلیت ها را خریده بود و به مردم دوباره میفروخت و همه درآمدش را به دانشگاه یورک داد تا در انجا فارسی و تاریخ ایران تدریس شود که گویا چند نفر دیگر از تجارهم قرار است ایشان را همراهی کنند دمشان گرم و مطمئن هستم که دکتور براهنی استادش نخواهد بود چون ایشان فارس زبان نیستند و همیشه از اینکه فارسها جلوی تدریس زبان ترکی را در ایران گرفته اند گله و شکایت دارند و خبر ندارند مثل اینکه 90 % حکام ایران ترک بوده اند

خیابان یانگ که طولانی ترین خیابان دنیاست در مرکز تورنتو قرار دارد که در جای جای آن مغازه های ایرانی به چشم میخورد انگار که در تهران هستی برای همین مشهور است به تهرانتو

در ضمن روز یکشنبه در تورنتو 16بدر بود که سری به پارکی زدیم و ماشین دختر دختر خواهر 106 دلار جریمه شد مصبتونو شکر چقدر گران فروشند آجان های پارک

چند آشنا هم در پارک دیدم که خب به شما ربطی ندارد داشتم یا د سردبیر میافتادم باز

در فروشگاه های ایرانی بدون هیچگونه منظور خاصی قیافه های ایرانی ها از ونکووری ها درب وداغان تر بود شاید بعلت سرما و شاید هم بعلت وجود خیلی از هم ولایتی های ...بگذریم

خیلی دلم میخواست سخاورز را ببینم که قرار بود روز سه شنبه بیاید هادی را ببیند و من دوشنبه برمیگشتم همینطور بدم نمیامد نیک آهنگ را هم ببینم و چند نفر از وبلاگ نویسان را که در دوروز اقامت ممکن نبود

در هر حال دوروز خوب و زودگذری بود در کنار هادی و پرویز و سولماز و علی و حسین و اسد و طیبه و .......جایتان خالی