Monday, December 31, 2007

سال نو جهانی برهمه فرخنده باد

باز سال دیگری رفت و سال تازه ای آمد و ما هنوز منتظر آزادی میهن از زیر بار ظلم و جور حکام دیگری هستیم.
از زمان کودکی که در خانه صحبت از سال جدید و انشاالله سال خوشی و آزادی برای همه باشد بود تا حال که دوران میانسالی را تجربه میکنم ، این میهن خانه مادری روز خوشی به خودش ندیده است و حالا حسرت میخورم در این میهن دوم که بیشتر از صدو پنجاه سالی از عمرش نمیگذرد ما چقدر آزادی داریم و چرا انجا نداشتیم و حالا چرا مردم ندارند واقعا چرا؟ بیائید در این سال جدید بدون بغض و کین بدون خودی و نخودی و بدون ایسم و گرا پیدا کنیم که چرا ؟

Saturday, December 29, 2007

بی نظیر بود واقعا

در پاکستان هم با فشار امریکا فضای باز سیاسی اعلان شد مثل سال قبل از انقلاب ایران و برنامه بدینصورت طراحی شد که ژترال مشرف اول از لباس ژنرالی در بیابد بعد زندانیان سیاسی آزاد شوند و بتوانند به کشورشان برگردند و ترتیب یک انتخابات آزاد داده شود تا مردم ایران ببخشید مردم پاکستان بتوانند خودشان ولی فقیه ببخشید رئیس جمهوری را به دلخواه امریکا ببخشید خودشان انتخاب کنند
اما باید تعداد کاندیداها برای این انتخابات فقط یک نفر باشد و اگر کسی خواست جر بزند باید برهَ

در ضمن اگر این خانم بی نظیر بوتو ترور نمیشد و میماند و رئیس جمهوری کشور مسلمان میشد فردا همین خانم شیرین عبادی دم در نمیاورد و ادعا نمیکرد که وقتی یک زن رئیس جمهور اسلامی میشود من هم میخواهم بشوم

من اینجور فکر میکنم شما چطور بقول معروف دائی جان ناپلئونی

Friday, December 21, 2007

یلدا

چند یلدائیه سروده ام که اینجا میاورم و بعد از ان یک تک بیت ازدیوان ایرج میرزا را در غزلی یلدائیه آورده ام هر چند که نمیدانم چرا این تک بیت را دارد و آیا بقیه این شعر گم شده و یا نسروده است از کسانیکه شعر اروتیک دوست ندارند و دور و بر دیوان ایرج نمیروند خواهش میکنم از خواندن این شعر خودشان را معاف کنند تا مور مورشان نشود خدائی نکرده

...............

شبهای سرد یلدا پر رمز و راز باشد

دلدار ماهرویت غرق نیاز باشد

کردی بهانه گقتی تنگ است وقت و خفتی

بر وعده ات وفا کن امشب دراز باشد
..............

شب یلدا عجب دراز شبی ست

وقت در آن زیاد میاید

عاشق ار کار کشته هم باشد

کار و بارش کساد میاید
..........

شب یلداست بامن مهربان شو

گل پژ مرده ام را باغبان شو

بیا امشب مرا تنگ بغل گیر

لبت نه بر لبم آرام جان شو

.....

بازم شب یلدا شد و دل کرده هوایت

قربان سرو صورت و لبها و صدایت

بیمار توام بستر من منتظر توست

ای دکتر من جان به فدای سرو پایت

.........

و اما.........این هم از زیر کرسی


.......
شب یلدا ، شب سرد و درازیست

شب عشاق و عشق و عشقبازیست

شب یلدای من همواره نیکوست

که خانه پر ز یاران پری روست

بساط سور و ساط و عیش و عشرت

مهیا گشته خوش آن هم به کثرت

شراب و شب چره باشد مهیا

میان خانه هم کرسی است برپا

لحاف پشمی چهل تیکه رویش

نشسته دلبران در چهار سویش

من و مجموع حوران زمینی

به خوابت هم چنین شب را نبینی

بخوانم شعر هایم را در آنجا

که خنده آورم بر روی لبها

به سر انگشت دستان هوسباز

بلور سینه ها را میکنم ناز

(به انگشتان پا از زیر کرسی
زکسها میکنم احوال پرسی) ....این بیت ایرج

گرفتم بیت ایرج را کرایه
که تضمینش کنم مانند دایه

که حیفم آمد این تک بیت زیبا
بماند بی غزل آن گوشه تنها

اما اگر

به انگشتان پا از زیر کرسی
ز گلها میکنم احوالپرسی

گل نشگفته ی نا سفته ی ناب
همانیکه ببینی در شب ا ت خواب

گلی چون غنچه اما نو شگفته
مثال نرگس اما نیم خفته

گلی که گر نمائیدش ورا بو
شوی جان من از این رو به آن رو

در این اشعار جان هر چه مرده
کمی اشعار ایرج دست خورده

خوشا شاعر که دارد طبع شیرین
گهی بر زین و گاهی پشت بر زین


امید وارم شب یلدای شما هم مثل من و ایرج به شما خوش بگذرد

Monday, December 17, 2007

باز از اصغر آقای خودمان


پنجشنبه 22 آذر 1386

قصه‌ي خري که اورانيوم ميبرد!




.....

خرکی بود عرّ و عر کارش
چند کیلو اورانیوم بارش

جفتک و عروتیز می‌فرمود
گاه و گه نطق نیز می‌فرمود

چون خرّیت بر او مسلّم بود
به خیالش که رخش رستم بود

رستمش، شیخ اهل مکر و ریا
متوسل ز «کا- گ- ب» به سیا

یک گدائی که معتبر شده بود
صاحب یک طویله خر شده بود

بین آنها دوتا خرش ددری
عاشق سیر و گشت و خوش سفری

یک خرش شهره در خوش اخلاقی
این یکی، یکّه تاز و شلاقی

صبح تا شب اورانیوم می‌برد
از نطنز تحفه‌یی به قم می‌برد

رفت یک مرتبه به آمریکا
خورد بُر توی جمع آدم‌ها

تا تریبون و میکروفن را دید
شادمان جفتکی زد و خندید

رفت آن پشت و گفت پرت‌و‌پلا
زد به صحرا و دشت کرب‌بلا

حاضران یک به یک ز جا جستند
ترک مجلس نموده در بستند

تُرش کردند از سخن‌هایش
ننشستند بیش از آن پایش

یکنفر مثل اصغرآقا بود
که به حسب تصادف آنجا بود

گفت با آن رجال آمریکی
همه‌شان گنده باسن و خیکی

که شما جملگی خطاکارید
درتان را خلاصه بگذارید!

یادتان هست آن عبا بر دوش
نیش او باز می‌شدی تا گوش؟

آن که بر تن عبای توری داشت
بر لبش خنده‌های زوری داشت

آنکه با عشوه بود و طنازی
دلتان برد با زبان‌بازی؟

این یکی هست جلد دوم او
المثنای کله تا دم او

او اگر بیل بود این پاروست
پرزیدنت بعد از آن یاروست

گیرم این تا نخورده و صاف است
مثل او مات نیست، شفاف است

این هم از آن قبيله آمده است
از دل آن طويله آمده است

کرده او را فقیه آماده
بعد، پیش شما فرستاده

این هم از کارخانه‌ی ولی است
طرز فکرش شبیه اولی است

اولی را که خوب رو دادید
مدرک دکتری به او دادید

خوش نمودید جمله تعریفش
گوش کردید بر اراجیفش

او هم انشا نوشته بر کاغذ
خواند و کردید جملگی‌تان حظ

از کریستف‌کلمب کرد آغاز
تا کند علم و دانشی ابراز

آبراهام لینکلن را هم گفت
کلماتش همه درشت و کلفت

پشت هم برد نام فیلسوفان
نا ز نطقش بپا کند طوفان

گه ز زرافه گفت گاه از فیل
تا بگیرید نطق او تحویل

خواند انشای خویش را با زور
مثل صادق صداقت مشهور

پس شما کف زدید بهرش زود
همه گفتید آفرین، وری‌گود!

اگر این دومی کمی یُخلاست
باز سگ ماهی همان دریاست

گر که توفیر ظاهری دارند
یا که فرق کاراکتری دارند

هردو هستند پای بند نظام
شده‌اند از همین جهت اعزام!

جای دارد که خوش زبان باشید
با همین نیز مهربان باشید

تا بیاید دوباره حال کند
بدهد باج و قیل و قال کند

آنچه منظور از آمد و رفت است
ای شکم‌بشکه‌ها، همان نفت است

پس بگیرید خوب تحویلش
متحمل شوید تحمیلش

از پی نفت اگر که می‌آئید
اندکی وازلین بیفزائید!

ندهید این میانه دشنامش
فحش، حق نیست جای انعامش

خرکی بود فحش بد می‌خورد
صبح تا شب اورانیوم می‌برد


اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است.

Tuesday, December 11, 2007

برای شما که اصغر آقایتان فیلتر است

اصغرآقا، نوشته هاي هادي خرسندي

سه شنبه 20 آذر 1386

مقام شتر در سرزمین مادری

بيضه‌ی مستضعفان، مستکبرا، در دست توست
تيغ تيز از بهر قطع هر دو تا دارد شتر
بيضه را چون مي‌بُري، اي ميوه‌چين انقلاب
باغت آبادي بگو! چشم دعا دارد شتر ....

« ماده 300 – قانون مجازات اسلاي – ديات:
خون‌بهاي يک زن مسلمان خواه اين قتل عمدا صورت گرفته باشد، خواه غير عمد، 50 شتر است.

ماده 435- خون‌بهاي قطع بيضه چپ يک مرد مسلمان 66 شتر است و خون‌بهاي قطع بيضه راست او 34 شتر و خون‌بهاي قطع هر دو بيضه چپ و راست يک مرد مسلمان 100 شتر است. »

کتاب تازه‌ی آقای شجاع‌الدین شفا در باره‌ی قانون بیضه و بمب اتمی، بار دیگر اهمیت شتر را در قوانین اسلامی در ذهنم زنده کرد.
این سروده‌ی تازه را با احترام، به آقای شفا تقدیم میکنم.

مقام شتر در سرزمین مادری

ارج و قربي را که در ايران ما دارد شتر
در زمين و آسمان ديگر کجا دارد شتر؟

گر شتر داري برو هر کار مي‌خواهي بکن
اي مسلمان، معجزي مشکل‌گشا دارد شتر!

محض خنده، بيضه‌هاي يک مسلمان را ببر!
صد شتر تاوان بده، کامت روا دارد شتر

بيضه‌ی مستضعفان، مستکبرا، در دست توست
تيغ تيز از بهر قطع هر دو تا دارد شتر

بيضه را چون مي‌بُري، اي ميوه‌چين انقلاب
باغت آبادي بگو! چشم دعا دارد شتر

جزو دستاوردهاي انقلاب است اين يکي!
شکر حق کرده، تشکر از خدا دارد شتر

گر شتر کافي نداري، پس قناعت پيشه کن
قطع کن يک بيضه را، نرخ جدا دارد شتر

بيضه‌ی چپ را به شصت و شش شتر بتوان بريد
تاجرش بيچاره شد، بهرش عزا دارد شتر!

کمتر از اين گر شتر داري، زني مسلم بکُش
چونکه پنجاهش جواب خون‌بها دارد شتر

نرخ يک زن، نصف نرخ بيضه‌هاي مرد شد!
سنجه‌اي در امر قانون و قضا دارد شتر

دشنه‌ها را تيز کن اي ناجي مستکبران
چون هوايت را به هنگام جزا دارد شتر

کاروان قتل و غارت را بگو سستي مکن
ساربان، يک عالمه بهر شما دارد: شتر

غير از اينها هم شتر را دست کم نتوان گرفت
بابت ارجي که در اُم‌القرا دارد شتر

اشترالاسلام قبراق است و مثل جمبوجت
رفت و برگشتي ز قم تا کربلا دارد شتر

گوشتش را دزدکي در رستوران‌ها مي‌پزند
دست، هم در آن قضا، هم اين غذا دارد شتر

باب منسوجات مرغوب است پشم حضرتش
بهتر از جير و بّرّک، شال و قبا دارد شتر

ديدم آقايي که از پشم شتر دارد عبا
اولش پنداشتم بر تن عبا دارد شتر!

خانمي با مانتوي پشم شتر مي‌داد قر
از عقب گفتم عجب عور و ادا دارد شتر!

از نمدمالي ببين کارش چه خوش بالا گرفت
در فلان مجمع گمانم آشنا دارد شتر

نقش بازي کرده در تعزيه‌ي ابن عقيل
عکس با فرمانده کل قوا دارد شتر!

موقع نشخوار، تفسير سياسي مي‌کند
تجربه در گفتن پرت‌ و پلا دارد شتر

از خود کلثوم‌ننه مدرک گرفته ظاهرا
زين جهت در قصه‌گويي دکترا دارد شتر

جاي تفسير خبر، با شيوه‌ی خاله‌زنک
شايعات تازه از هر ماجرا دارد شتر

مخبري را کرده با جاسوس‌بازي همتراز
ظاهرا يک ارتباطي با سيا دارد شتر

بسکه خواب پنبه‌دانه ديده در دوران شاه
در رژيم شيخ اينسان اشتها دارد شتر

شاه قدر اين شترها را نمي‌دانست و رفت
از جيمي کارتر، سپاسي بي‌ريا دارد شتر

بعد از اين وقتي سوارش مي‌شوي دولا نشو
سرفرازي بين که در قانون ما دارد شتر

گرچه طبع سرکش هادي چنين شعري سرود
اين قصيده را، از آقاي شفا دارد شتر

Tuesday, December 04, 2007

اهانت کنندگان به اسلام

حتما در خبرها خوانده اید که خانم گیبونز که اهل انگلستان است و معلم دبستان دریک دهکده سودانی بوده به خاطر نامگذاری یک خرس عروسکی محکوم به 15 روز زندان شد بچه های کلاس اسم محمد را برای این عروسک انتخاب کردند و این معلم با آن موافقت کرده بود
خانم گیبونز بخاطر اهانت به پیامبر اسلام و اشاعه نفرت و تحقیر باورهای دینی مجرم شناخته شد و پس از چند روز زندان با مداخله دو نفر از مسلمانان انگلستان که به ملاقات رئیس جمهور سودان رفتند از زندان آزاد و از سودان اخراج شد

البته در سودان و چند کشور مسلمان دیگر عده ای به خیابانها ریختند و خواستار اعدام این خانم معلم شدند به خاطر توهین به اسلام

من حق میدهم اگر کسی به اسلام توهین کرد و باعث آبروریزی شد باید مجازات شود . حالا ببینیم کسانیکه با استفاده از اسم محمد برای حیوانات باعث توهین به پیامبر اسلام و اسلام میشوند چه کسانی هسنتد

اول از همه خود محمدعمر البشیر که نه فقط ابروی اسلام را برده و به همه پیغمبران و ادیان با این ظلم و جوری که در دارفور میکند توهین کرده است این اولین جانوری که اسم محمد را رویش گذاشتند

محمد ریشهری که مسئول و مسبب کشتار جوانان در بند ایرانی است

محمد خاتمی که 8سال آزگار سر امت مسلمان ایران شیره مالید تا تمامی خواهان بتوانند تمام ادارات و موسسات را اشغال کنند و کسانیکه که با انها مخالف بودند شناسائی کرده و بکشند و به زندان بیاندازند و سر ببرند قتلهای زنجیره ای در زمان این محمد انجام گرفت و هنوز کسانیکه دستگیر و زندانی میشوند دنباله همان کسانی هستند که حاتمی اصلاح طلبشان کرد

محمد علی خامنه ای که فعلا رهبری تمام کشانیکه آبروی اسلام و پیامبر اسلام را میبرند مینماید مثل حزب الله لبنان و حماس فلسطین و در فیلیپین و هند و پاکستان و در تمام شهرها و دهات ایران ، اسمش محمد نیست ؟ میدونم خودم .ولی این از همه بیشتر به ا سلام و پیغمبرش داره توهین میکنه با جانشینی خدا

محمد آحمدی نژاد که نفت را بجای نان برد سر سفره مردم و مسمومشان کرد
اگر من در سودان بودم الان به جرم گذاشتن اسم محمد برای رهبر واحمدی نژاد به اعدام محکوم میشدم با صد ضربه شلاق بعد و قبل از اعدام

اگر من بخواهم همه ی این جانوران را نام ببرم باید از پای این کی برد بلند نشوم

یک دیگه هم هست در این ونکوور که اسمش محمد حمزه بود کرد مو و بعد گل آرا حمزه که از طرفداری حزب کمونیست کارگری شروع کرد حالا با اربابش محمد حسین درخشان سفت و سخت طرفدار جمهوری اسلامی شده

بقیه این جانوران را میتوانید از لابلای صفحات اینترنت پیدا کنید

Monday, December 03, 2007

ابراهیم رزم آرا

دیشب شب شعر ابراهیم رزم آرا بود به مناسبت درگذشتش

این جوان که چند ماهی بود که وارد ونکوور شده بود تاب ماندن نیاورد و رفت

کسی که از مهد فرهنگ و ادب بعلت بی فرهنگی و بی ادبی و ددمنشی گردانندگانش راهی غربت شده بود تا بتواند در دنیای آزاد به فرهنگ کشورش خدمت کند
دیشب اینجا به مناسبت رفتنش دوستداران و یارانش جمع بودند و یادش را گرامی داشتند

......وز شمار عدد هزاران بیش

Monday, November 26, 2007

مشکل بر اندازی

اکبر گنجی راهی اینجاست تا در دو دانشگاه اینجا سخنرانی کند . درمورد زبان سخنرانی چیزی ننوشتند، حتما به فارسی و برای ما ایرانی ها ست.
از وقتی که این اصلاح طلب ها(من از طلبکارها خوشم نمیاید چه اصلاح چه سلطنت چه بقال سرکوچه) امدند و در مقابل فاشیسمی که خودشان هم از به وجودآورندگانش بودند قد علم کردند . من نفهمیدم که حرفشان در مورد این حکومت به اصطلاح اسلامی چیست ؟ هیچ یک از اینها تا به حال تکلیف خودش را با این حکومت برای مردم شفاف نکرده و همیشه در مورد تغییر اوضاع داد سخن میدهند .این سئوال را میخواهم از اکبر گنجی بپرسم :که آقا اگر ولایت فقیه نباشد و دین با حکومت جدا باشد و کسی برای مردم تعیین تکلیف نکند به جز خودشان. پس یعنی تغییر حکومت، پس یعنی براندازی این حکومت و امدن حکومتی که آزادانه دوباره توسط مردم برقرار شود ،پس موافقت با براندازی نه؟ پس چرا شما ها تا حرف از براندازی میشود خودتان را کنار میکشد .
در کشو رهای پبشرفته که فعلا شما در آن به سیر و سفر مشغولید هم ، این براندازی هست . یک حزب آزادانه حزب دیگری را کنار میزند و امور را در دست خود میگیرد. کنار میزند ، برمیاندازد و خودش حاکم میشود ،و تمام زمامدارهای آن حزب کنار میروند و جایشان را به حزب غالب میدهند ولی مردم و کارمندان میمانند و کارشان را میکنند
درست مثل رژیم که رژیم سلطنتی پهلوی برافتاد و رژیم سلطنتی خمینی دارد فعلا حکومت میکند حالا تا این رژیم ورنپرد شما ها ول معطلید پس شما هم به جمع براندازان خوش آمدید قبول کنید که شما هم در فکر براندازی این حکومت هستیدنه؟

Saturday, November 17, 2007

تفاهم

نتوان بود در این غربت شاد
نتوان کرد دل از غم آزاد

باز با دست ابر قدرت ها
دمکراسی و جهان آباد

کشور ما زجهان سوم
پست ترگشت و به چهارم افتاد

خاک ایران همه ویران گردید
رستم افتاد به چاه شغاد

باز شیرین به وصالش نرسید
در بدر گشت دوباره فرهاد

بسته شد مدرسه و میکده ها
گشت غمخانه بجایش ایجاد

شد پدیدار تورم همه جا
کرد یکباره گرانی بیداد

نتوان دید همه دربندند
در سیه چاله ی مشتی شیاد

وقت آن است که همت بکنیم
نرود خون شهیدان بر باد

اختلافات کناری بنهیم
برسانیم به ایران امداد

ما ز یک خاک و به صد اندیشه
دگر اندیش ندارد ایراد

رمز آزادی ما همیاریست
غیر از آن تفرقه گیرد بنیاد

پندی آویزه ی این گوش کنیم
مرد و زن،پیر و جوان و استاد

تا که با هم به تفاهم نرسیم
نرسد هیچ کجائی فریاد


پ.ن-این شعر من بار ها اینجا تکرار خواهد شد تا به بار بنشیند

Saturday, October 27, 2007

خواهش فردا

آنزمان که بوسه های گرم من
می نوازد صورت زیبای تو

همچو پیچک بر تنم پیچیده است
پر هوس آن قامت بالای تو

گشته انگشتان من زندانی
پیچ و تاب گیسوی یلدای تو

چشمهایم میل مستی کرده است
در خمار مردم شهلای تو

وین دل دیوانه ی عاشق وشم
میطپد همچون دل شیدای تو

آهوی دستان پیرم می دود
تشنه بر پستی بلندی های تو

مرغ جانم میل رفتن میکند
زین جهنم تا دل طوبای تو

جمله اعضاء و حواس و هوش من
سخت مشغولند در سودای تو

گوش من یکدم نمی گیرد قرار
نشنود تا خواهش فردای تو


Tuesday, October 23, 2007

توطئه توهم یا توهم توطئه

خبر حمله اسرائیل به سوریه و بمباران زرادخانه اتمی در حال ساخت آن به گفته خبرگزاری های جهان و بی توجه ای و بی تفاوتی سازمان ملل بی خاصیت و مثلا ابرقدرتها به این تجاوز این توهم را در آدم ایجاد میکند که این حرکت هشداری به سردمداران حکومت ایران است که اگر رویتان را کم نکنید اسرانیل را میاندازیم به جانتان

اگر خوب توجه کرده باشید بر خلاف تصور خیلی ها در این جنگ سردی که بین حکومت ملا ها باا جهان غرب راه افتاده .، کسی آنها را تهدید نکرده که اگر دست از سر این ملت بدبخت بر ندارید روزگارتان را سیاه میکنم .همه صحبت ها برای خطری است که اسرائیل را، شاید بمبهای اتمی ایران تهدید میکند.
از اول هم معلوم بود که اینها برای چه شاخ و شانه میکشند . باور کنید که دلشان برای ملت ایران نسوخته ، آخوندها اوضاع داخلی را خودشان با این بگیر و ببند ها خرابتر کرده اند و اگر اینها هم شاخ و شانه برای غرب میکشند برای این است که ، انها را تحریک کنند تا همیشه ایران در خطر حمله خارجی بماند و اینها دوامشان را به بودن دشمن خارجی میدانند به جنگ و خونریزی زنده اند مگر یادتان رفته بعد از پیروزی ارتش ایران بر عراق و بیرون راندنش از خرمشهر کشور سعودی قبول کرد تمام خسارتهای ایران را بدهد تا جنگ فیصله پیدا کند ولی اینها قبول نکردند و میدانستند که اگر جنگ برود اینها هم باید یدنبالش بروند حالا هم همان بازیست

لطفا رگهای گردنتان بیرون نزند این حرفها وطن نپرستی نیست . و این را به خاطر داشته باشید که: از جنگ میان گربه و موش بر باد رود دکان بقال . دو روز دیگر اگر این تهدید ها هم تمام شود و بهانه دیگری برای فرار از جهنمی که خودشان درست کرده اند نداشته باشند، یک خاتمی دیگری از آستینشان برای گول زدن ملت در خواهند آورد حالا باشد تا ببینیم

به قول ایرج میرزا:در باره آن دسته سینه زنی که شرط درزنده شدن یا نشدن امام حسین بسته بود من هم با شما همان شرط را می بندم . باشد به صرفه برنده

Saturday, October 13, 2007

مهاجرین


این مطلب را در کامنتدونی زیتون نوشتم شما هم بخونید



تاریخچه مهاجرت ایرانیان

در این بیست و هفت سالی که از ایران مهاجرت کرده ام به علت علاقه به ایران و ایرانی ها همیشه سعی کرده ام که در مجالس و گردهمآئی های هم میهنانم شرکت کنم و در کارهای عام المنفعه شرکت داشته باشم در سالهای اول ورود به کانادا به خاطر تازه وارد بودن و مشکلاتی که مهاجرت دارد با کمک چند نفر از هم میهنان کانون ایرانیان را تاسیس کردیم که برای کمک به همدیگر و رفع مشکلات مهاجرتی بسیار سودمند بود و اکنون چندین کانون و موسسه و بنیاد در همین ونکوور وجود دارد که ادامه همان راه و روش است
در این سالها بخاطر تماس زیاد با مردم با چکونگی مهاجرت اغلب آنها آشنا شدم که دوست دارم این دانسته ها را با شما شریک شوم و اگر جائی آشتباهی کردم شما حتما آنرا اصلاخ کنید

قبل از انقلاب مهاجرت ایرانی ها جدی نبود و شاید نشود نامش را مهاجرت گذاشت بودند دانشجوبانی که آن سالها از ایران برای تحصیل آمده بودند و گرفتار عشق و ازدواج در خارج شده و ماندگار شدند و یا مامورین دولتی که بعد از ماموریتشان در خارج ماندند و به ایران برنگشتند که تعدادشان در اینجا از انگشتان دست تجاوز نمیکند و بیشتر در اروپا و بعد امریکا بودند البته دانشجوبانی هم که مخالف رژیم شاه بودند و تعداد زیادی را هم تبعیدی ها تشکیل میدادند که بیشتر در اروپای شرقی بودند و امریکای جهانخوار!

اما مهاجرت واقعی ایرانیان چند سالی قبل از انقلاب شروع شد درست بعد از امدن کارتر به ایران و رفتن هویدا > کسانی که شم قوی داشتند و یا اخباری بهشان رسیده بود کم کم شروع به مهاجرت کردند در سال اول انقلاب خبلی از کسانی که میدانستند اگر انقلاب پیروز شود گریبان گیر خواهند شد بسرعت ثروت های باد آورده شان را جمع و جور کردند و از ایران گریختند بعد از رفتن شاه از ایران موج مهاجرت ارتشیان و وزرا و وکلائی که میدانستد ماندنشان جز مرگ برایشان ثمری ندارد فرار را برقرار ترجیع دادند و عده ای که نمیخواستند یا نمیتوانستند بروند ماندن و تن به قضا و قدر دادند ،که عده ای کشته شدند ، وعده ای در زندان ماندند و بعضی بیکار شدند و عده ای هم جذب حکومت

در سال اول انقلاب و بعد ار پیروزی آن عده ای از ایرانیان تبعیدی و مهاجر به امید اینکه وطن وطن شده است به ایران برگشنتد ولی سالی بعد بیشترشان پشیمان و به مهاجرین جدید ملحق شدند ناگفته نماند عده ای هم در دستگاه های حکومتی به خدمت مشغول شدند که بعضی ها به وزارت و وکالت وصدارت هم رسیدند بعضی به اعدام شدگان پیوستند بعضی در زندان و بعضی ناچار و پشیمان از آمدن ماندند و سوختند و ساختند
اما موج اصلی مهاجران ایرانی بعد از روی کار امدن آخوندها و شروع جنگ با عراق به حرکت در آمد که آنها را به چند گروه تقسیم خواهم کرد

مهاجران سیاسی ( کمونیستها ، مجاهدین،سلطنت طلب ها )

مهاجرین جنگ


مهاجرین مرفع


مهاجرین صغرا خانم اینها!

بعد از کودتای آخوندها و گرفتن حکومت بدست خودشان مخالفین مبارز کمونیستها ، مجاهدین، و ملیون و طرفداران سلطنت که عرصه را به آخوندها باختند و جانشان در خطر بود دست به مهاجرت زدند
دسته بعدی کسانی بودند که به خاطر فرار از جنگ و یا فراری دادن پسرانشان از رفتن به جبهه دست به مهاجرت دسته جمعی و یا نصفه نیمه زدند زن و بچه ها را فرستادند خارج و خودشان ماندند تا مخارج آنان را تامین کنند که با خاتمه جنگ اکثریت ترجیح دادند در خارج بمانند و زندگی کنند

گروه بعدی خانواده هائی بودند که میتوانستند با ثروتی که دارند بدون دغدغه خاطر در خارج زندگی کنند و در جهنم جمهودی اسلامی نمانندکه در این روزها تعدادی از روحانیون هم به جمع آنان پیوسته اند

تا اینجا هر کدام از این مهاجرین علت و هدفی ار مهاجرتشان داشتند و به همین خاطر مشکلات و مصائب مهاجرت را هم قبول کردند و ساختند و جا افتادند و روزگار را با خوشی میگذرانند

اما.....

مهاجرین صغرا خانم اینها : که گروه ناراضی را در جمع ایرانیان تشکیل میدهند چرا که هدف مشخصی برای امدن به خارج از ایران و مهاجرت نداشتند و چون صغرا خانم اینها رفته بودند و اصغرآقا اینها هم ، پس ما هم باید برویم در این گروه پولدار و بی پول هم فراوان پیدا میشود و تحصیل کرده و بی سواد هم که نه در خارج دلشان خوش است و نه روئی در وطن دارند برگردند چه بگویند ؟

حالا خودتان را در یکی از این گروه ها پیدا کنید تا خیالتان اسوده و جوابتان داده شود

پ-ن.راستی یادم رفت از مهاجرین مفت خور و انگل یاد کنم:اینها فقط برای این مهاجرت کرده اند که ار چیزهای مفتی که در دنیای غر ب در اختیار مردم فقیر قرار میدهند استفاده یا در واقع سو استفاده کنند اینها از کمکهای دولتی که برای بیکاران و بیماران است استفاده میکنند و دزدکی کار هم میکنند و مثلا طلب پدرشان را از پول نفت میگیرند برای همین به سازمانی که این کمک ها را میکند شرکت نفت میگویند نا گفته نماند در بعضی کشورها به پناهندگان اجازه کار نمیدهند و آنها فقط باید با همین پول بخور و نمیر زندگی کنند حساب اینها از وردارو ورمالها جداست

بعضی از اینها خود را پناهنده سیاسی هم معرفی میکنند و جای پناهندگان سیاسی واقعی را اشغال کرده و یواشکی سرس هم گاهگاهی به ایران میز نند و باعث بد نامی پناهندگان واقعی میشوند اینجا که خیلی زیاد هسنتد بنا بر آمار اداره مهاجرت چند سال پیش لیست شش هزار نفرشان رااز سفارت ایران گرفته بودند .

Wednesday, October 10, 2007

فیلتر شکن جدید

مطالب جالب را از سایتهائی که فیلتر شده نقل کنید تا دیگران بخوانند البته تا سایت خودتان فیلر نشده باز هم غنیمت است

در مضرات سيگار

خبري که هرسال در ماه رمضان تکرار ميشود: «جواني که سيگار ميکشيد، شلاق خورد!»
----------------



سيگار براي تو ضرر دارد

در ماه صيام بيشتر دارد

ماه رمضان «مبارک» است اما
نحسي محرم و صفر دارد

مذهب به تو بند ميکند حالا
گويند پک تو دردسر دارد

گويند که دين مصائب خود را
از بهمن و تير و کنت و زر دارد

شلاق زند به تحت و ماتحتت
مأمور که شکل جانور دارد

گويند که ضربه ميزني بر دين
اين ضربه‌ي تو عجب اثر دارد

دين نيز به لمبرت زند ضربه
چون خصلت انتقامگر دارد

«من روزه کشم نه روزه‌خور» گوئي
مأمور کميته گوش کر دارد

انگار که جشن پرده‌برداريست
چون پرده ز قنبل تو بردارد

صد ضربه به نام نامي رهبر
جا بر سر قنبل دمر دارد

رهبر که گداي روضه‌خواني بود
حالا سمت پيامبر دارد

اندازه‌ي پنج کارتن سيگار
در حوزه‌ي دين خودش خطر دارد!

آن شيخ ببين که از دم افطار
صد فسق و فجور تا سحر دارد

عمامه کلاه‌شرعي قُبح است
آخوند از آن جهت به سر دارد

دين آلت دست حقه‌بازان شد
البته خدا خودش خبر دارد

گيرم خود او هم اين وسط وحشت
زين جمع شرور و کله‌خر دارد

بنشسته بدون هيچ اقدامي
هرچند به هر طرف نظر دارد

علاف و بدون طرح و خاموش است
شايد به اميد حمله‌ي بوش است!


اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است

Saturday, October 06, 2007

ما هم مثل شما

چند وقتی است که ،،هر کسی از ایران بامن تماس میگیرد این سئوال را می کند که نمیدونی امریکا کی حمله میکنه؟ فکر میکنی چی میشه؟ اوضاع بدتر میشه ؟ قصدشون از اینکه سپاه پاسداران رو جزو تروریست ها گذاشتن چیه ؟ فکر میکنی کی جنگ شروع میشه ؟ و و و و و ......وخیال میکنند ما خارج نشسته ها همه چیز را میدانیم و از همه ی تصمیماتی که درباره ایران در سازمان ملل یا پشت درهای بسته پنتاگون و سیا و پنج به اضافه یک گرفته میشه خبر داریم هیچ نمیدونند ما از اونها بیخبر تریم برای اینکه خطری که در داخل احساس میشه ما احساس نمیکنیم .برای اینکه مثلا به لندن یا ونکوور که نمیخواهند حمله کنند، ما هم سرمان به کار و زندگی خودمان بند است ، شاید اگر از طایفه بی دردان بودیم وبه فکر این یک لقمه نان نبودیم و پای تلویزیون های صدتا یک غازلوس انجلسی مینشستیم و شایعه پراکنی میکردیم از زمان و چگونگی حمله اطلاع داشتیم . جالب اینست که در بعضی روزنامه ها و سایتهای ایرانی و رادیو تلویزیون ها از چگونگی حمله داد سخن میدهند و از مکان هائی که قراراست به انها حمله بشود نقشه و گراد میدهند، اگر ادم ساده لوحی بودم ،باور میکردم که اینها یک جائیشان به سیا و موساد و اینتلجنت سرویس وک گ ب وغیره بنده یادتان باشد گهگاهی تاریخ تکرار میشود و بیشتر مواقع که سردمداران دین حکومت میکردند وقتی در مقابل زور قرار میگرفتند همچی وا میدادند که همش جا میگرفت !ماجرای ترکمن چای و به قول احمدی نژاد گلستان چای را فراموش نکنید، که با فتوای علما شروع شد ،و با تسلیمشان و از د ست دادن اب و خاک وغنائم بسیاری پایان گرفت این شاخ و شانه کشیدن های ابکی حکومت ایران و مثلا غرب را باور نکنید ، پای منافع هر کدامشان که به میان بیاید گور پدر ملت، معامله انجام میگیرد . هنوز که شرکتهای دیگ چینی در ایران مشغول حفاری در حوزه پارس جنوبی هستند . پس به این پارس کردن ها اهمیتی ندهید. تا موج مهاجران حکومتی راه نیافتاده خبر ی نخواهد شد و اگر شروع کردند به امدن خبرتان میکنم ،که خبری هست حتما


Wednesday, September 26, 2007

جدائی طلبان جدید

نامه محرمانه ای که از وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی به بیرون درز کرده حاکی از آن است که جدائی طلبان در ایران رو به افرایش هستند



بعد از آذربایجان و کردستان و بلوچستان و خوزستان و بعد از سخنرانی اخیر احمدی نژاد در امریکا استانهای دیگری به جمع جدائی طلبان از جمهوری اسلامی پیوسته اند



استانهای جدیدی که میخواهند از جمهوری اسلامی جدا شوند عبارتند از : استان خراسان ، استان اصفهان ،استان فارس ،استان لرستان ، استان سمنان،استان سیستان ، استان مرکزی و چند استان تازه تاسیس شده

در این نامه به گردانندگان جمهوری اسلامی گوشزد شده که باید نقطه دیگری در کره زمین را برای برپا نگهداشتن نهضت جمهوری اسلامی جستجوکنند

Sunday, September 16, 2007

یک مطلب دیگر از بابا بزرگ هادی برای نوه

برای کسانیکه به سایت اصغرآقا دسترسی ندارند

آقانوه هنوز اسم ندارد. اينقدر کوچيک است که نميشود اسمي رويش گذاشت. پدر مادرش دنبال اسم ايراني ميگردند اما از غير ايراني هم پرهيز ندارند. هر اسمي ما پيشنهاد ميکنيم رد ميکنند!

من اسم «سعدي» را پيشنهاد کردم. از آقاي پزشکزاد - خالق دائي جان ناپلئون - شنيدم که يکي از نخست‌وزيران فرانسه هم اسم پسرش را سعدي گذاشته بوده. گفتم اسمش را بگذاريم «سعدي»، اما توي خانه «حافظ» صدايش کنيم. رد شد!

ديدم خوابيده آرام، بيکار، بي‌دغدغه. گفتم بخواب! بخواب که پنج سال بيشتر وقت خوابيدن نداري!
امروزه بچه از پنجسالگي زنده‌گيش ميشود مثل شريف‌امامي، يا دونالد رامسفلد! صبح بايد ساعت شش و هفت از خواب بيدار شود. بعد پدر يا مادر خوابالو او را ميندازد توي کودکستاني، جائي. عصري يک پدر يا مادر خسته از کار او را ميندازد توي ماشين برميگرداند به خانه. شامي و خوابي و صبح زابرائي ديگر ....

لالا، لالا، گل بي‌نوم ........... چيه اسمت؟ نميدونم!
مامانت دخت ايراني ............ بابات پور بريتاني
نه ايني‌ تو، نه آني تو ........... که فرزند جهاني تو
جهان کوچيک شده خيلي ..... کوچيکتر هم ميشه ديلي (يعني روزانه)
وات ايز يور نيم، نات ايمپورتنت ...... بايد آدم باشي. احسنت!

گمانم احسنتش را به خودم گفتم که قافيه را آوردم تهش را بستم.
شب به‌خير. خوب بخوابيد، آروم بخوابيد. مثل نوه.


اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است.

Saturday, September 15, 2007

چارلی

مادر کمدین پدر کمدین پدر بزرگ طنزپرداز حتما اسم این پسر ایرانی انگلیسی باید چارلی هادی باشد

برای من که فرق نمیکند و چیزی از عموئی من که کم نمیشود میخواهد دنیا خانم یاشد یا آقا چارلی

من که تا پدر بزرگ شدن سالها وقت دارم ولیعهد میگوید من ازدواج نمیکنم چون این روزها ازدواج مال گی ها و لزبین هاست از اون سه تای دیگه هم کاری برنمی اید شاید خودم دست بکار شدم بیل که به کمرمان نخورده

این هم نوشته تازه پدر یزرگ شده برای انهائی که دچار سانسور اینترنتی هستند




روز بيست و هشت مرداد نوه جون



امروز پنجشنبه آقانوه آمد. پدربزرگ شدم رفت!
ياد شعر احمقانه‌ي اخوان ثالث ميفتم، که از نوه‌دار شدن، فقط به اينش پرداخته بود که:
"چگونه در بر مادربزرگ بايد خفت ....." !
بدبخت ملتي که فکر کند روشنفکر حتماً بايد شاعر و نويسنده باشد و نويسنده و شاعر حتماً روشنفکر است.
(کلبک کنيد به بقيه‌اش لطفاً)

در يک شعر ديگر ميگويد ميخواهم براي پسرم زن بگيرم اما چون نميدانيم «دختر» چطور است، ميخواهيم «به شرط چاقو» بگيريم!
(فکر نميکنم هيچ هندوانه فروشي اينجوري از زن گرفتن پسرش حرف بزند.)

صبحي مثل راننده‌ي آمبولانس شده بودم. خواب‌آلوده و خمار در ترافيک شلوغ صبحگاهي لندن ويراژ ميدادم، چونکه اگر آمبولانس خبر ميکرديم، دخترک را ميبرد به نزديکترين بيمارستان، حال آنکه ايشان زايشگاه ديگري را انتخاب کرده بودند علياحضرت!
يک جا هم پليس شماره‌ام را برداشت، بايد بروم ازش پس بگيرم. نوه‌هه را ببرم به عنوان عذر موجّه نشانش بدهم!

در «صداي آمريکا» لالائي براي نوه را خواندم و باز ميگويم که اين فقط براي نوه‌ي خودم نيست، براي همه‌ي نوه‌هاي ايران است از راست و چپ و سلطنت‌طلب و مذهبي و ملي و مارکسيست و مشروطه‌خواه. ,,,,

سحرم دولت بيدار نوه جون
گفت هي گوش نده اخبار نوه جون؟

لالالالا گل پونه نوه جون
یکی اومد در خونه نوه جون

گدا نیست نون نمیخاد، آب نمیخاد
هیچی غیر از قرص اعصاب نمیخواد

منصرف از نون و آبه بینوا
ولی اعصابش خرابه بینوا

لالالالا گل بادوم نوه جون
قرصو دادم شده آروم نوه جون

حالا درد دل داره ریز و درشت
آخ که درد دل مردم منو کشت

میگه چارگوشه‌اش بلاخیزه جهان
دیگه گرد نیست، گوشه‌هاش تیزه جهان

میگه چارگوش شده دنیا، نوه جون
توی تی.وی میگیره جا نوه جون

میگه اخبار که آدم گوش میکنه
این خودش کله‌شو چارگوش میکنه

میگه وقتی طرف اخبار میخونه
مثل شستشوی مغزی میمونه

میگه ارباب جهان خاک تو سرش
مارو کلاً عاصی کرده خبرش

میگه دستور دارن انگار نوه جون
که دروغی بدن اخبار نوه جون

میگه تفسیر خبرها الکی است
اغلبش حرفای خاله زنکی است

یارو روضه میخونه جای نیوز
میکنه ذکر مصیبت شب و روز

میگه حرافه طرف گول نخورین
حرفاشم لافه طرف گول نخورین

لالالالا گل شب بو نوه جون
اونی که صادق باشه کو نوه جون

اونی که تاریخو برعکس نکنه
وارو ایمیل نزنه فکس نکنه

مثلاً پا رو حقایق نذاره
شاهو در جای مصدق نذاره

روز بیست و هشت مرداد نوه جون
دولت ملّی‌مون افتاد نوه جون

انگلیس میگه و آمریکا میگه
مادلن البرایت میگه سیا میگه

میگن اون سال کودتا شد واقعاً
طبق برنامه‌ی ما شد واقعاً

حالا یک عده‌ای حاشا میکنن
سر اون دبه و دعوا میکنن

پرچم دروغشون رفته هوا
وسط پرچمشون یه سنگ‌پا

لالالالا گل ذرت نوه جون
وزیر اسبق هفت‌خط نوه جون
-----------------------
مصراع آخر اشاره به جناب آقاي دکتر هوشنگ نهاوندي وزير اسبق آباداني و مسکن است.


اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است.

Thursday, September 13, 2007

اینبار عمو ی اینتر نتی شدم

بعد از اینکه پنج سال پیش کمال پدر بزرگ شد من هم عمو بزرگ شدم دنیا الان پنجسالشه

امروز هم هادی پدر بزرگ شد من هم دوباره عمو بزرگ شدم از روی اینترنت فهمیدم در سایت هادی

هنوز بخاطر فرق ساعت لندن با اینجا تماسی نگرفته ام و اسم نوه هادی را نمیدونم نمیدانم دختر است یا پسر در هر حال چشممان روشن

یکی به خورسندی ها اضافه شد

Wednesday, September 12, 2007

انتظار

دست و دلم، به گشت و تماشا نمیرود
وقتی که رفته از برم آن یار نازنین

گشتم شبانه روز و ندیدم مثال او
خوش خلق و خوی و،خوش حرکاتست و،خوش جبین

زیبائیش به سیرت و صورت چه بی مثال
حیران ز روی <عالیه>، صورتگران چین

حرفش همیشه صادق و پر بار و پر گهر
عشقش همیشه خالص و با ارزش و متین

آزاد و سر بلند و مددکار و خوشدل است
او را نبوده دشمن پیدا و در کمین

او عاشق منست و من عاشق ترم از او
آتش بجان من، زده این عشق آتشین

پیچد چو پبچکی بسراپای من به رقص
همتای او،گل نبود روی این زمین

میخواهمش چو جان نمیخواهمش بدی
مهرش همیشه در دل و با خون من عجین

آنقدر، مهرو لطف نموده به من که من
هستم ز جان و دل همه عمرم ورا رهین

باشم رهین منت او یا محبتش
فرقی نمیکند که بحالم، چه آن چه این

در انتظار آمدنش چشم من به راه
باشد که شادمانه شود این دل غمین

در مقدمش به اشک چشم نشانم غبار راه
فرش زمین کنم گل مینا ویاسمین

شعرم نمیکند دل من شاد و خاطرم
بهتر از این نمیشود این خاطر حزین

در انتظار آمدنت مانده ام بیا
تا خانه چون بهشت شود، تازه و برین


Sunday, September 02, 2007

مصدق -وشعبان بی مخ های روشنفکر

حکایت میکنند که در مشهد پهلوانی یا گردن کلفتی میزیسته به نام غلام پشمی که در زمان خودش همه از او حساب می بردند حرفش همه جا پیش بوده . در زمان کهولت روزی اورا میبینند که زخم چاقوئی بر بازو داشته ،حکایت را می پرسند می گوید در زمان جوانی ما یا در واقع زمانی که با قدرت زنده بودم کسی جرات نمیکرد کوچکترین بی ادبی را نسبت به من بکندحالا که پیر شدم و از شرو شور افتاده ام و در واقع مرده ام هر کسی که میخواهد ادعای پهلوانی و گردن کلفتی کند بیخود و بی جهت بیک بهانه ای یک نیش چاقو به من میزند تا با این کارش معروف شود و پز زدن مرا به همه بدهد

حالا شده نوبت پیر احمد آباد محمد مصدق که جدیدا غلام پشمی عده ای از رفقا!شده است اینروزها چند نفر از رفقای توبه کرده توده ای سابق و مائو ئیست سابق و بزبان ج.ا پسند توابان کومونیست در مقالات و کتابهای خودشان یک نیش چاقوئی به پیر احمد آباد زده اند جالب اینکه کیهان لندن هفته ها است که پاورقی ای دارد بنام آسیب شناسی یک شکست که علی میرفطروس تویسنده انست ونگاهی دارد به کتاب در دست انتشار از دکتر جلال متینی ( مثل اینکه این روزها منتشر شده ) چون دیگر نمینویسد کناب در دست انشار بلکه مینویسد ناشر شرکت کتاب .کیهان لندن که برخلاف عده ای از نویسندگانش ناشر مقالات طرفداران سلطنت است قبل از اینکه این کتاب به بازار بیاید با کمک علی میر فطروس یک نیش چاقوئی حواله دکتر محمد مصدق کرده است غافل از اینکه نه تنها خودشان را بزرگ نکرده اند بلکه نتوانسته اند کوچکترین خدشه ای به شخصبت و کردار انسانی دکتر مصدق وارد کنند نمیدانم این روزها چرا اینقدر تاریخ نویس و تاریخنگار و شعبان بی مخ پبدا شده که میخواهند حثیت نداشته حکومت شاه با طرفداران مذهبی اش را تطهیر کنند

:http://www.iran-chabar.de/artiche.jsp?essayId=11085این آخری هم گویا حمید شوکت است بخوانید

Wednesday, August 29, 2007

چند شعر

باز کن پنجره را

به تمنای تو این مرغ دلم میخواند

باز کن پنجره را

تا صدای دل من

به دلت

شوق پریدن بدهد

چاره اش آسان است

قصه ی شیشه و سنگ

قفس پنجره را درمان است



----------



وقتی گیسوان ابر

صورتت را نوازش میکند

و نفس زمین زلفانت را

طعم خیس عشق

با نسیم میاید


--------


دستان تو چه مهربانست با شانه هایم

وقتی بار زندگی را بر میدارم

وفراموش میکنم همه چیز را در آغوش تو

به جز تو

که رویا میشوی در خلسه جانم

و لبخند میشوی بر لبانم

و آرامش پرواز میکند در خیالم

من دیگر نیستم آنجا

و فراموش میشوم در تو

چه مهربانند لبانت

که میبوسند جای زخمی را که

روزگار بر دل دستم گذاشته

وقتی که نان را از روی دیوار میکندم

چه مهربان است پوست تنت

وقتی پینه های دستم را چون

لطیف حریر حس میکند

من دوست داشتنت را دوست دارم

که مهربانانت در آنجا جمعند


-----------

پرده ای هست میان من و تو

که سراپا ز محبت منقوش

تار آن بسته به تار دل من

پود آن تافته از عشق خموش

گره بر خنجر ابرو تو مزن

نکند تار دلم پاره شود

آنهمه عشق که دارم در دل

ترسم از اخم تو یکباره شود


Sunday, August 05, 2007

عسل بازی

ما از دوستاران پرو پا قرص عسل هستیم برای همین به زنبورهای عسل احترام خاصی قائلیم و اگر حتی نیشمان هم بزنند از گل بالا تر تقدیمشان نخواهیم کرد
هرسال که به خارج ونکوور میائیم برای خریدن عسل حتما به زنبورداری هم سری میزنیم و جیره یکسال آینده را هم تهیه میکنیم در این 18سال گذشته بندرت از مغازه عسل خریده ایم

بکی از زنبورداری ها ویترین زیبائی دارد از سقف مغازه یک تونل شیشه ای درست کرده که به داخل یک ویترین دو جداره راه داره و بعد 8 تا شانه بزرگ موم گذاشته توش که شما تمام مراحل زندگی زنبورها را میتوانی ببینی ازساخت عسل تا زادوولد زنبورها ملکه را هم با لاک ناخن قرمز پشتش را رنگ کردن که بشه زود پیدایش کرد و چه دایره حفاظتی دورش است درست مثل دایره حفاظتی رهیر یک عده سرباز مغز شوئی شده دور و بر ش هستند و از سرو ته اش میلیسند و میخورانندش و اون هم مرتب نطق میکنه نه ببخشید تخم میکنه و چه زیباست نگهداری تخمهاش عده ا ی با دستمال ابریشمی مشغول ..........ببخشید قاطی کردم این قسمت را خیال داشتم در مقاله نگاه موشکافانه بر مسئولیت خطیر پاسداران بیضه مبارکه بنویسم که نمیدونم چرا تا حرفی تخمی بیش میایدیاد آفا میفتم

عسل های اینجا هم با همه جا فرق دارد در هرفصلی عسل های متفاوتی دارند عسل یونجه عسل گلهای وحشی عسل کوهستانی عسل شکوفه های بهاری و بعد عسل را با اسانس های مخنلف قاطی میکنند و طعمهای زیادی را تولید میکنند که هر کدام بنوبه خود لذیذ است توت فرتکی تمشک و غیره این وغیره اش از همه خوشمزه تر است

محصول جالب دیگری دارند که به کمک زنبورها تولید میکنند که بسیار مقوی و گران هم است گرده گلهای چسبیده به بدن و پاهای زنبوران بله درست فهمیدید جلوی ورودی کندو یک تور فلزی نصب کردند که زنبور به زحمت از سوراخهای آن رد میشود و به اجبار هر چه که به پاهایش چسبیده باشد کنده میشود اینها راجمع میکنند و در شیشه های زیبا به قیمت خیلی خوب میفروشند و بسیار ماده مقوی ای است و سرشار از ویتامین و پروتئین

ما عسلمان را خریدیم برای امسال برویم صبحانه را با عسل تازه نوش جان کنیم و برگردیم

تا بعد

Friday, August 03, 2007

همکاری با خرس ها

رفتیم کنار رودخانه چیلیواک نیمساعت تا محل چادرها راه است در کنار یکی از شاخه های رودخانه قلاب را در آب انداختیم برای وقت گذراندن من که ماهی گیر نیستم اگر هم ماهی ای به قلاب افتاد از بد شانسی خودش است انطرف رودخانه جنگل است و محل زندکی خرسها معمولا به اینطرف نمی آیند مگر به آب بزنند و بوی خوراکهای گندیده و نگندیده در اشغالدانی های کمپ دیوانه شان بکند
و معمولا بچه خرسهای بی سرپرست و مادر مرده اینکار را میکنند چند روز پبش بچه ها دنبال یکی از این توله خرسها که رفته بود توی سطل زباله کردند و رفت بالای درخت و تا مامورین امدند و با تیر بیهوش کننده زدندش و از آن بالا کم کم سر خورد آمد پائین و گرفتند سوار ماشین مخصوصا کردند بردند آنطرف رودخانه و آزادش کردند تا بهوش بیاید و بیدار شود برود در سرزمین خودش حال مند اگر این خرسها در شهر بیایند و به کسی حمله کنند فورا کشته میشوند چون اگر نکشندشان عادت یه این کار میکنند و روزی ممکن این به کسی آسیب برسانند

همینطور که مشغول ماهی نگیری بودم دیدیم آنطرف رودخانه یک مادر خرس با دوتا توله هایش پیدایشان شد فاصله کم بود ولی با کسی کاری نداشنتند یکهو مادر پرید وسط آب دوتا دست و پا زد و یک ماهی چاق و چله با دستش انداخت روز هوا و با دهنش گرفتش و راهش را کشید و رفت پیش توله هایش نشان به آن نشانی که من بعد از چهار ساعت و تمام کردن یک شیشه طعمه و از دادن دو سه قلاب دست از پا درازتر بساط ماهی نگیری را جمع کردیم سر راه دوتا ماهی خریدیم و عصر جای شما خالی روی آتش اممممممممممممما چه کبابی

یادم میاید چند سال پیش با شیرین و خانه سالار رفتیم به یکی از جزایر نزدیک فصل تخمگذاری ماهی ها بود در تنگ غروب در دهانه رود کوچکی که محل تخمگذاری ماهی ها بود ماهی ها رویهم میلولیدند و میخواستند به بالای رودخانه بروند جای شما خالی کفشها را در آوردم و زدم به آب و سعی کردم چند ماهی نر جوان را از آب بیرون بندازم البته با دست بقیه ماهی ها برای خوردن در این مواقع خوشمزه نیستند ده تائی ماهی از آب پرت کردم روی خشکی و شیرین و خانه سالار ریخنتند توی کوله پشتی حواس ما انقدر به ماهی ها بود که منوجه نشدیم دو تا آقا خرسه هم در کنار من مشغول ماهی گیری هستند شیرین گفت بابا خرس و من زیر چشمی یک نگاهی به آنها انداختم و بدون اینکه بگذارم خرسها بفهمند دارم زهره ترک میشوم یواش یواش پس پسکی از آب امدم بیرون و سه تائی با کوله پشتی پر از ماهی فلنگ را بستیم

تا بعد پیروز باشید

Wednesday, August 01, 2007

من آمده ام

من آمده ام که عشق آغاز کنم

من آمده ام

جایتان سبز ، خوش گذشت ایکاش در وطن میشد روزی مردم اینطور در کنار هم جمع شوند و دور از جار و جنجال شهر در دل کوهسار کنار آبشارو رود خانه و دریاچه و جنگل اگر تا آنوقت مانده باشد با حداقل وسائل زندگی هفته ای را به شادی برگذار کنند

از ونکوور که راه افتادیم میدانستیم که باران خواهد آمد خانه سالار میگفت میخواهی نرویم گفتم یک سال است که جا گرفته ای و منتظریم اگر سنگ هم ببارد من که خواهم رفت گفت پس برویم چون در کنار تو میشود سنگ را هم به خوشی خورد میدانستم که تعارف نمیکند میداند که من در این شرایط سنگ را تیدیل به خوشی خواهم کرد چه میشود کرد خوی بیابانی دارم مثل زنده یاد بختیار که همین روزها سالگرد شهادتش است یادش گرامی و راهش پر دوام باد که خوی بیابانی او هزاران بار شرف دارد به خوی حیوانی قاتلانش که در زندان وجدان نداشته شان هنوز گرفتارند
وقتی رسیدیم به محل موعود در کنار دریاچه کالتوس در دل جنگل کوهستانی 100 کیلو متر دور از خانه باران شلاق کش مینواخت گونی پلاستیکی بزرگی را که برده بودم باز کردم 50 فوت در 50 فوت در عرض 3 ساعت مثل فوت آب در حالی که خودم مثل موش آبکشیده شده بودم بالای سرمان در ارتفاع 6 متری به در ختان بستم و شیبش را دادم طرف چادر همسایه نه ایرانی بازی درنیآوردم ناراحت نشوید شیبش را داردم به طرف جوی آبی که از خود باران راه افتاده بود
فوری لباسها را عوض کردم و با کمپسالار و شیرین خانم مشغول بر قرار کردن چادر دو اطاق خوابه شدین یادش بخیر آن چادر های اورستی که در ایران در جای جای کوهستانها با بچه های ابر مرد به پا میکردیم و چند تائی با کیسه خوابهای اورستی که با کمک رضا و فرزین دوخته بودم ساندویج وار در آنها میخوابیدیم
چادر نشیمن را هم روز میز و نیمکت موجود برپا کرد یم و اول از همه چای برقرار شد در ضمن همانطور که داشتیم چادر باران گیر خودمان را بر پا میکردیم یکی از چادرهای اضافی را روی چادر و وسائل همسایه بغلی که باران گیر نیاورده بودند پهن کردیم و
باعث دوستی بین ما شد و ثابت کردیم که ما تروریستها آنقدر ها هم بد نیستیم که برایمان تبلیغ میکنند
آتش کمپ یکی از بهترین چیزها در این مواقع است که جایتان خالی بر پا شد بعضی مواقع که هوا خیلی گرم و خشک است برپائی اتش مقدس در کمپ ممنوع میشود و همه لطف خوی بیابانی آدم را از بین میبرد
و آبجوی تگرگی را کوفت آدم میکند
و برای اینکه لع لع نزنی مجبوری دوغ آبلوس انجلسی بخوری
و تابستان را شرح دهید خود را خراب کنید

بجز دنبال خرسها گشتن ماهیگیری و قایق پاروئی پلاستیکی سوار شدن شنا کردن در دریاچه و رودخانه و راهپیمائی یکی از بزرگترین تفریحات کباب درست کردن روی اتش کمپ است که سال گذشته من و محسن هرندی تمام ان 10 روز کارمان همین بود از صبح نا شب و فیلم کمپینک با من را ساخت که اگر توانستم یک روزی برایتان اینجا خواهم گذاشت تا لذت ببرید و چیز یاد یگیرید

در کمپ من معمولا صبح زود آتش را بر پا میکنم و بقیه را با صدای ترق ترق کردن چوبها از خواب بیدار میکنم شنیدن صدای فریاد چوبها و خواندن پرندگان سحر خیز زیبا ترین و گوش نوازتری موسیقی ای است که من تابحال شنیده ام در کنار صدای آبشار بالای سر و خوروخور همسایه پهاوئی در چادرش و غرغر بچه ها که میخواهند بیشتر بخوابند
تا وقتی که همه از خواب بیدار شوند برای خوردن صبحانه سیب زمینی هائی را که در ورق الومینیوم پیچیده و در آتش انداخنه ام هم میپزد و در کنار نیمرو و نان بوی دود گرفته گرم چه میچسبد دلتان را اب نمیکنم حقیقت را می گویم


دنباله را بگذارید در پست بعدی بنویسم

شب و روزتان خوش
ایام به کامتان



Thursday, July 19, 2007

کمپیگ

این عادت همه ساله را نمیشود به هیچوجه ترک کرد و نرفت کمپینگ همینطور که اینجا مراسم توروزی یادمان نمیرود

وقتی برگشتم اگر در غیاب من همه چیز سر جایش بود شرح سفر را با مقایسه با کمپینگ رفتن های ایران برایتان قلمی خواهم کرد

خوش و خرم باشید

اتابعد

Friday, July 13, 2007

یاد مادر

این روزها نزدیک میشود به سالگرد رفتن مادر قرار بود بیاید ولی منتظر بود تا چشمش را عمل کند که بتواند ما را و نوه هایش را بهتر ببیند خودش میگفت که بار آخر خواهد بود این سفرش چون وقت رفتن است این روزها

روز مادر بود و ما منتظر امدنش این شعر را نوشتم


در انتظار دیدنت این گوشه غریب

چشمم به آسمان هزاران ستاره نیست

تنها ستاره ی همه شبهای من توئی



توفیق دیدنت آیا میشود

بار دگر میسرم اینجای بی کجا؟

یا با خودم به گور برم آرزوی آن

لعنت بر آن که ز تو کرده ام جدا



امروز روز توست

کجائی تو مادرم

تا سر به دامن پر مهر تو نهم

هرچند که پنجاه ز عمرم گذشته است

اما هنوز

کودک کم سال تو منم



تماس تلفنی داشتیم تقریبا هر روز و هر دو طرف منتظر و من سرودم


تنها نشسته ای آن گوشه غریب

در تنگنای اطاقی که وسعتش

اندازه ی دل من است


در فکر روزهای گذشته که رفته است


در انتظار آمدن روزها

ومن



فصل گرما و کمپینگ رفتن بود و نیامد خیلی دوست داشت جنگل و در یاچه را و ما رفتیم به این امید که وقتی برگشتیم خواهد آمد
روز برگشتن از کمپینک برادر تنها امده بود



مادرم کنج اطاقی تنها

یک جهان خاطره را با خود برد

آن گلستان پر از مهر و وفا

در غریبی گل عمرش پژمرد

خورد آنقدر غم فرزندان

که ز غم قلب غمینش افسرد

چهار فرزند در این دنیا داشت

مادرانه غم آنان میخورد

اشرف و هادی و منصور و کمال

رفت و ما را به خداوند سپرد

رخت بر بست از این غربتگاه

دل فرزند ز مرگش آزرد

ما به سوک اش نتوانیم نشست

کاش ما را همه با خود میبرد


بله ،مادر رفت و یادش با ماست


تو از این خاطره ها زنده تری

مادرم

کنج اطاقت تنها

رفتی و خاطره ها با من ماند

روزکاری که پدر رفت و رفت

کودکی بیش نبودم ،و باور کردم

مرگ را میگویم

یاد من می آید

که تو شیون کردی

مات با خود گفتم گریه را فایده نیست

و نمیگرییدم

روزگارانی بود

و تو چادر بکمر

کمر همت خود را بستی

که ندانیم یتیمی دردیست

چرخ خیاطی تو هر روزه

وقتی از کار وجین برگشتی

به صدا میآمد

نه ،
به فریاد که تو

شیر زنی

و نمیخواهی محتاج شوی

که نه تو

بیوه زنی

خوشه چینان با تو به رقابت بودند

و حسادت

که چرا بیوه زنی ،سهم اربابی او

که بنا حق و به زور

می ربودند زتو

بیشتر از سهمی است

که نصیب دگران میگردید

یاد من میایید

که به آنان گفتی

و بما هم گفتی

که:
بخوان درست را

پدرم گفته گدائی هم شد

میکنی تا ما ها

درس را ول نکنیم

وه ، عجب حرفی زد

او نمیدانست تو شیر زنی

و گدایان روباه

و تو با پینه دست

دفتر و کاغذ کاهی ،بدستم دادی

و مدادی که ستایش کنم ات

خوب یادم مانده

دم حمام ده چاردونگه

دخترک پیرهنی را که تو شب

بعد خوابیدن ما دوخته بودی

پوشید

و تو خوشحال و او شادان بود

یاد بزاز و دوچرخه

که پیراهن را

به بهائی اندک

نه به اندازه بیداری شب

از تو میدزدیدش،


مادرم،

چرخ خیاطی تو

زنگ دبستانم را

به صدا میاورد،

و وجین کارد تو بود

که غذا میاورد،

و تو انگار نه انگا ر ،که ما بی پدریم


مادرم،

روحت شاد

که تو اموختیم

خواب و بیداری را،

و نشانم دادی

زندگانی زیباست

با همه پستی و اوج

اگر اندازه ی انسانییتت رشد کنم،

تو نمردی مادر تو از این خاطره ها زنده تری



Saturday, June 30, 2007

ترانه

این ترانه تقدیم به تمام عاشقانی که روی خونشون ابر سیاه استبداد سایه انداخته است


ستاره بارون دلم/وقتی که مهمون منی

عمر منی یار منی/ عشق منی جون منی
...........................................
با همه غمهای دلم وقتی مدارا میکنی

شادی جای غمها میاد،ببین چه غوغا میکنی
..............................................
صحبت رفتنو نکن وقتی که مهمون منی

عمر منی یار منی /عشق منی جون منی
...............................................
وقتی که مهمون منی ستاره بارونه دلم

وقتی که پیشم نیاشی خونه دلم خونه دلم
..............................................
نیگاه نکن که این روزا خونه ی ویرونی دارم

برای تو میسازمش تا به تنم جونی دارم
................................................

کی میشه ابرا وا بشه خورشید خانم پیدا بشه

همدم این دلم بشه با دلم هم صدا بشه

وقتی که مهمون منی ستاره بارون دلم

وقتی که پیشم نیاشی خونه دلم خونه دلم
.............................................
روسر این خونه حالا ابر سیاهی میبینی

فردا که شد سپیده زد خورشید و ماهی میبینی

دوتائیشون از اون بالا به ما ها لبخند میزنند

به شاخه های زندگی دوباره پیوند میزنند
................................................
وقتی که مهمون منی ستاره بارونه دلم

وقتی که لیلاش تو باشی هزار تا مجنونه دلم

ستاره بارونه دلم وقتی که مهمون منی

عمر منی /یار منی/ عشق منی / جون منی


....................................................

پ-ن این ترانه را با هر آهنگی میتوانید بخونید آرام، شاد، ضربی، به سبک ابی مثل داریوش مثل شهرام شیپره حتی شجریان!

Saturday, June 23, 2007

دزد

خبر علی را که شنیدم تلفن کردم به یکی از دوستان که اورا در جریان بگذارم .گفتم خبر داری که خانه علی را دزد زده گفت نه خبر نداشتم حالا چی برده گفتم: خود علی را

گفت عجب دزد نامردی و زبلی گرانترین چیز را برده

در مجلس یادبود علی یک آخوند بدون عمامه صحبت میکرد .میگفت علی جائی نرفته اصلا علی نبود که برود و خلاصه اینکه علی امانت خدا در روی زمین بوده که حالا این امانت به صاحب اصلی برگشته و و و و ووو

داشت ما را گول میزد که فراموش کنیم آشتائی دوستی فامیلی پدری شوهری وجود داشته که حالا با فوتش ناراحتیم اا« آن یکی دزدیده این یکی میخواهد اآثارش را پاک کند رفیق دزد و شریک قافله که میگن همینه عجب روئی!د.....س

میگفت چون ادم خوبی بوده برده شده عجب مرد رند یک مشت آدم جنایت کار را انداخته به جان مردم و آدم های خوب را سوا میکند و میبرد این هم شد خدا همچین بزنم توی دهننننننننننننن ششششششششششششششششش سو سسسسسسسسسسسسسسسسوسک شدم رفت

Sunday, June 17, 2007

علی پیشه رفت

ناگه خبر رسید علی خان پبشه رفت ////تنها علی نرفت همه ی برگ و ریشه رفت



رفته بود فوتسال بازی کنه با جوانتر ها عاشق فوتبال بود همیشه دلش میخواست فوتبالیست بمونه با پسرش و دوستهای اون داشت بازی میکرد همین سه شنبه دوتا گل زد دراز کشید روی زمین و دیگه بیدار نشد به همین راحتی بیدار نشد که روزپدر هدیه هایش را بگیرد
عجب مرد با صفائی بود یادش گرامی باد

Monday, June 11, 2007

رجعت

برمیگردم

برمیگردم دوباره

تا میمون
.........تا یاخته

و شاید تا آدم
...............تا گِل

دوباره میسازمم

به دلخواه

به دلخواه خودم

به دلخواه تو

و قسمت میکنم دوپاره

دو نیمه ز فرق

عشق شعر...شعر عشق

شاعر میشوم با عشق

عاشق میشوم شاعر

میسرایمت با عشق

میپرستمت با شعر

..........................................

تا خودت

دوست دارم

کلامت را

نه تنت
که آلوده دیگریست

و تن من هم

بریز بر جام جانم شراب شعرت را

هوسناکم کن

مستِ مست

شهوانی

تا لب بگذارم بر لب شعرت

بمکم آبدار

بمکم
یک نفس
تا ابد

بیشتر
تا نفس هست

بپیچان بر اندام احساسم شعرت را

عشقه وار

بسُر
بالا

بالاتر

بنوش

بنوش از شهد خیالم
بنوش تشنه
بمک

پرکن پستان شعرت را

از شیره جانم

بنوشان به طفل باورم

بارورش کن

تا هماغوشی بکشانم

تا بیهوشی
مستِ مست

تکرار کن

دوباره

تکرار...............تکرار

تا ابد
............بیشتر

تا نفس هست
......................بیشتر

تا شعر
نه تا........ا خودت

تا خودتو



.............






هر کار کردم کوچک نشد این فونت راهنمائی؟



Thursday, June 07, 2007

انجزا عنجره

داشتیم انجزه انجزه میخوندیم و انقلاب میکردیم یک موقع به خودمون آمدین دیدیم داریم انقذا انقذا /انقذا رفتا/انقذه انقذا / انقذا موندا میخونیم

Wednesday, May 30, 2007

خلاصه رسید

امروز دهم خرداد است و من متولد شدم دو ماه پیش شعری برای تولدم گفتم که با این بیت شروع میشد:
یکسال اضافه تر شد عمرم ز سال پیشش/چرخ فلک فرو کرد بر من دوباره نیشش
این شعر را اخوی در نشریه اصغر اآقایش چاپ کرد من هم در سایت دارمش
این برای امروز

روز دهم ز خرداد/ در دفتر سجلات /در سال بیست و ششم/ ثبت است زاد روزم

دنیای ما مجازی است/رایانه است زمانه// من هم در این زمانه/وبلاگم و به روزم

هرگز نگشته دی سی / نه مانده ام به پیسی/ در کوره های شادی / در حال سوخت و سوزم

آپ ام کندنگاهت / نگاه گاه گاهت/ کمتر بکن اضافه / قوزی بروی قوزم

پاره قبای دنیا/ از جنگ و دشمنی ها/من با نخ صداقت/مشغول دوخت و دوزم

یک آرزو مرا هست/ مام وطن شود پاک/از هر چه شیخ و ملا /مردن همه به گو.......م

Tuesday, May 22, 2007

تاثیر بازی

دعوت شدم به این بازی وبلاگی راستش فقط نخواستم روی خاتون را زمین بیاندازم والا من از این بازیها نه سر در میارم و نه سوادشو دارم که بازی کنم اگه شطرنج بود یا تخته نرد خوب بد نبود روی چند نفری رو کم کنم اره تخته بازم والا بازی نکرده اینقدر کری نمیخوندم

برگردیم سر تاثیر گذار ترین چیزها در زندگی ،راستش هر چه فکر میکنم هر چی و هر کی و هر کجائی در من تاثیر گذاشته که نمیتونم از هم تفکیکشون کنم خیلی مشکله .میزنم چهچه بلبل تا خرم بگذرد از پل پدرم . یا تیر بتاریکی میاندازند تا روشنائی را بپایند مادرم .یا من شعر روا ن و ساده میگویم بی قمپزو بی اراده میگویم برادرم .یا مهربانی وفداکاری و ازخودگذشتگی جلیل آقا . یا دبیر زبانم آقای مختار پناه. یا سازمان کوهنوردی ابر مرد. یا کتاب پر اثر ماتیسن .یا دکتر مصدق. یا شاه . یا دکتر بختیار. یا خمینی و یا شماها،بله همین شما ها که دارید میخونید نه نمیشه فرق گذاشت و یکی را ارجعیت داد من اصولا ادم تاثیر برداری هستم نمونه اش هم همین دعوت خاتونک که در من این تاثیر را گذاشت که شما الان خوندید

Friday, May 18, 2007

شیخ نامه

شیخ اینچنین که میکشدت سوی آسمان

با آن طناب فاسد و پوسیده کلام

ترسم ز اوج تو را سر نگون کند

هرگز ندیده ام که ریا آورد دوام

...............

شیخ از چه روی وعده به میعاد میدهد

داد سخن ز هستی و بنیاد میدهد

با تیشه ریشه ی انسانیت برید

بیدادگر سخن ز چه از داد میدهد

............

این غائله ز گور تو ای شیخ شد به پا

جز ننگ آن نبود حاصلی تو را

از آن چراغ دشمنی و جهلِِ ِ دست توست

کین روزگار سرد و سیه گشت بهر ما

................

شیخا بکن تو در آئینه یک نگاه

کز زشتی وجود تو شد عمر ما تباه

آن روز روشنم ز کلام تو تیره شد

وین شام تیره ز نور تو شد سیاه



Tuesday, May 15, 2007

آپش کن

دوستان تماس میگیرند بهر طریق که چرا اینقدر دیر به دیر وبلاکت را آپ میکنی از یکطرف میبینم راست میگویند برای اینکه نگاه میکنم به بعضی وبلاگها که گاهی چند بار در روز مطلبی مینوبسند از خودشان یا از دیگران و یا اینکه چندین لینک میگذارند توی سایتشان و هیچ وقت هم از خودشان حرفی برای گفتن ندارند در جائی دیگر یکنفرهر روز به اندازه یک ماه تایپ کردن من پشت سر هم از نظر سرعت چیز مینویسد با خودم میگویم اینها کار و زندگی ندارند یا از این کار پول در میاورند و خرجشان را میگذرانند بعد فکر میکنم چه در امدی مگر اینکه کسی خودش را بفروشد یا وقتش را و دروبلاگش به این و آن بند کند برای اینکه خیلی وقت میخواهد که بگذاری و اینقدر با ربط وبی ربط بنویسی حالا بعضی ها در خارج ایران در کشورهای مخنلف پول بیکاری یا پناهندگی از دولت میگیرند و وقت زیاد دارند چون کار نمیکنند بیشتر در خانه هستند و وقت نوشتن زیاد دارند اما من و امثال من هم بقول دوستم عبدالقادر بلوچ فکر نان نمیگذارد فکر دیگری بکنیم از خروسخوان تا بوق سگ مشغول تلاش برای معاش هستیم همینقدر هم که وقت میگذاریم و گاهگاهی آپش میکنیم جای شکرش باقیه
البته وقتی که میکنیم تا سری به سایر وبلاگها بزنیم از وقت خوابمان و خودمان میزنیم چون دیدن دوستان واجبتر است
شاید در مورد ما بشود گفت:من از بینوایان نیم روی زرد غم بینوائی رخم زرد کرد.بگذریم با یک شعرکه ایرج سرشار دوست نازنینم برای تولد م گفته حال کنید

بر پله شصت تا که (منصور )نشست

صد شکر رکورد کار و کوشش بشکست

گفتم با او که خویش کن باز نشست

زان پیش که از شما شود باز نشست


ایرج سرشار از شاعران خوب ونکوور است چند وقت پیش دو بیت شعر برایش خواندم و از او خواستم که دنباله اش را بگوید . گهگاهی سربسر همدیگر میگذاریم . چند روز بعد تلفن کرد و هرچه از دهنش درامد نثار من کرد .علت را پرسیدم گفت: به جان خودت تا به حال کسی من را اینجوری قفل نکرده بود گور پدر تو با این
نردبان عشقت که چند روزه هنوز نتونستم ازش پائین بیام هر کار میخواهم بکنم یاد این نردبان لعنتی تو میافتم نه میتونم شعر بگم نه میتونم چیز بنویسم در یک نامه ساده هم این نردبانه پیداش میشه

این شما و اینهم
نردبان عشق

بشنو زمن حکایت عشق از زبان عشق

تا پر شود پیاله ی جانت ز جان عشق

خواهی که عاشقانه سیرکنی عرش عاشقان

بالا بیا به عشق تو از نردبان عشق

عشق آمده به عشق که روشن کند رهت

همراه عاشقان بشو با کاروان عشق

پیرم نگه مکن که جوان ست قلب من

هستم همیشه با تب عشقت جوان عشق

گلهای عشق میشکفد در دل جوان

این باغ پر ز گل شد و من باغبان عشق

عشاق میهنم همه در بند و حبس شیخ

آزرده از مظالم شیخان روان عشق

یک آرزوست تا که ببینم به عمر خویش

آزاد و سرفراز همه زندانیان عشق



Wednesday, May 09, 2007

چنین گفت زردشت

مگر نمیخواستی در آتش شنا کنی
در برف بسوزی

مگر نمیخواستی در باد خاک شوی
خاک را هوا کنی

من از آبهای سرد بودم تو آتش

من از شن بودم تو بادهای هیمالیا

چشمهایت را به موهای پرپشتم نزدیک کردی

کبریتی زدی به خاشاک روی توده هیزم

موهای کوتاه شلوغم هر کدام مثل یک شمع خاموش سرخ

روی خامه کیک ایستاده بودند

تولدت مبارک

چند ساله شدم؟ چند هزار ساله شدی؟

قل قل که حباب زدند مردمکهایت
روی شراب موهایم؟
و کاهنان زردشت درهای معبد مقدس گشودند

از تپه فرو شد زردشت

به غار یخ مار آتشین

تو تو شیری
به گرسنگی یک گرگ
بو کشیدی بر تاریکیهای سر تر
با نگاه مراقب براقت

گوش خواباندی
بر گوشه های مخفی ناهموار

با نی نی کشاف چشمایت
تا باز گدازه گدازه آذرین قندیل ببندد
آتشفشان صدایت

وغار خاک شود
خاک هوا
هوا آب
آب ابر
زیر پاهای مذابت

دریاچه ای ببارد

جیوه شود


چنین گفت زردشت


باز که میکنم مشتم را
دوست داری تبخالم بزنی در شن
رها شوی از قله های سفیدت

طوفان شمالی


پاهای تگرگی ام
که سوزن سوزن خاک
دوست داری جدا شوی
مثل یک ریتم شنگول خوش

از دایره آتش

خوشت میاید بیخودت کنم؟
جدا شوی از مدارت
سنگپاره کهکشانی داغ
خوش خوشانت شود

بریزی شهاب شهاب گرگر

سر سر که میخوری؟
ترک ترک بشکنم

مثل یخ روی دریاچه

زیر رقص پاهایت؟


دسته دسته ماهی های سفید میریزند
از دهان خندان دریا
بر گلوی رود
نخمهای باد
می بندند بر آب


چند سال بود سخت شده بودم
مثل سیب آدم
در حفره ای مانده بودم در حنجره رود
پوسته پوسته انتظار بسته بودم
تا بترکاندم یک جریان ناگهانی
برقصانمش بجنباندم بازش کندم
بریزدم پوسته پوسته از دیوار سکوت
ماله ام بکشد رنگش بدهم خوشکلم کند

چند سال بود گره گره به خودم
خاک به خاک پیچیده بودم تا دستهایش
بازم کند بوزانمش بازی بازیش دهم ناز نازی کند


چند سال بود می چرخیدی
مثل تیر ارش گرد سر خاک

پیدا نمیشدم
می ستیزیدی با جاذبه؟

عاشق نمی شدم
چند سال بود
فتیله نمیگرفت؟
شمعها را فوت نکرده بودی؟


تولدت مبارک

چند هزار ساله شدی؟ چند ساله شدم؟


خورشید رها میشود
درون کیسه ای از آب
ماهی خاک توک میزند
بر جداره باد
ترک میخورد استخوان آب

و تو می چسبی معلق مثل هوا
بند میشوی مماس تکه خونی سبک

از محیط بودنم

پارو میکشی
بر بیشمار قایق آتشین
که رها میشوند از نافم
زیبا میشوم



تولدت مبارک
امسال اهورا هدیه اورده است برایم
بر شانه های جوان تنومندش

اهورا تو را
لخته ای خون در مکعبی از آب
از قطب آورده و این همه راه
گوش داده به صدای تپیدنت
در مویرگهای شفاف یخ


مگر نمیخواستی راه باشم
و رگ رگ تویم بدوی؟
شیری روان باشم
و بمکی جرعه جرعه مرا؟
مگر صدایم نزدی؟
نخواستی یک شقایق دیگر نوک قله میان برف بسوزد
یک ماهی تازه میان شن شنا کند
یک حباب بر خاک برقصد
یک ذره خاک دوباره بخار شود

قصه ات کنم؟

مگر نمیخواستی
طلوع کنی جدا شوی مثل راهی نو از میان پاهایم

تا زردشت فرود بیاید از تپه

بودا از هیمالیا

موسی از طور

عیسی از جابلقا

محمد از حرا

و تو از عریانی من

مگر نمی گفتی

اینهمه نزدیک اینهمه دور باش


تولدت مبارک



چنین گفت زردشت











برای تولدم بود از طرف دوستم نیلوفر شید مهر

Friday, May 04, 2007

شعر

ای یار بیا/ بانک مرا/ فرض بگیر

یک بوسه بیا /از لب من/ قرض بگیر

مُلک دل من /عرصه جولان/ تو باد

اشغال کُن اش/ زطول وهم /عرض بگیر

-------------------------------

درباره خودم در جواب دوست


من شعر جدید و کهنه میخوانم

ابزار و عروض را کمی دانم

من با دو سه واژه میکنم غوغا

هستم چو مرید حضرت نیما

از پنجره های باز تا پرواز

از بال سکوت در شب آواز

از فهم زمین و سبزی باران

بی رنگی دار و سرخی یاران

شاعر نشدم به زور و بی مایه

هست این هنرم ز دامن دایه

شعرم شکرین نمک زده ِزِیت است

انگار نکن فقط همین بیت است

شعر از غزل و قصیده هم دارم

هم کهنه و نو رسیده هم دارم

از قافیه هیچ در نمی مانم

شعر است غذا و قوت جانم

مشهور شدست نام خورسندی

چون طوسی و بلخی سمرقندی

دیوانم اگر نمیشود پیدا

اصلا نشدست چاپ تا حالا

اشعار مرا به زور و زر ببرند

کالای مرا به خنده ای بخرند

دوران مزخرفات خیلی نو ست

نه قافیه لازم است نه وزن درست

معنی ندهد اگر پسا نو باشد

گویند که گندم است ولی جو باشد

..............................









Sunday, April 29, 2007

سه تار

تقدیم به دوستی که در حکومت مرد سالار نه مردمسالار سه تارش بر سرش شکسته شد

حکایت این است که به علت اختلاف ساعت مام میهن با این نمیدانم کجا همیشه تماس ها با قرارقبلی از طریق اینترنت بر قرار میشود

در اینصورت اگر قراری گذاشتی و در موعد موعود ببخشید خیلی عربی شد کسی بر سر قرار نیامد گله مند میشوی که چه شده که نیامده اند به همین خاطر از این دوست که روز بعد در اینترنت پیدایش شد پرسیدم که چرا دیروز نیامدی ماجرای شکسنه شدن سه تارش برسرش را تعریف میکرد و من در جوابش بیت به بیت این قطعه را میسرودم و پست میکردم



چون زنی زخمه تو بر سیم سه تار

گره ها را بگشائی از کار

صوت آن بهر دل تنگ دواست

دکتری تو به دل هر بیمار

شادو سر زنده نمائی ما را

همچو گل چون شکفت فصل بهار

تو بزن زخمه به تار دل من

تا بخندد دل من لیل و نهار

در شب من تو بیا تار بزن

تا که روشن بنمائی شب تار

در شب من تو چو خورشید بتاب

تا چو منصور بمیرم سر دار

در کنارم بنشین با تارت

تا ببینند همه گل با خار

تو بزن زخمه بزن نغمه سرا

حرف تار تو به از صد گفتار

آنکه ارج تو و تارت ننهاد

خود پشیمان بشود آخر کار

حاضرم جان بفشانم به رهت

اگر آئی سر موعد به قرار

Saturday, April 28, 2007

دعای زلزله

من نمیدونم چرا اینقدر به این برج سازهای بیچاره گیر میدهند
یکیشون درد دل میکرد که پشت سر ما زیاد جرف میزنند در صورنیکه ما بجز قصد خدمت به هموطنانمون هیچ قصد دیگری نداریم

اولا که ما اگر این برجها را نسازیم زمین برای خانه سازی یکطبقه کم میاد . دومندش اگر ما این برجها را نسازیم پس این روستائیان که کار و زندگی در ده خودشان ندارند کار از کجا گیر بیاورند . سومندش این همه آدم که از شهرستان ها به تهران به خاطر ناسروسامانی همه گیر میایند که نمیتوانند همه در پارک هتل یا هتل کارتون سر کنند خانه میخواهند دیگر
چهارمندش کار ما جون همه اهالی تهران را نجات میده اخه مگه نه اینکه تهران روی خط زلزله است و اگه زلزله بیاد همه چیز تکون میخوره خب این برجهائی که ما میسازیم زمین رو سنگین میکنه اگر زلزله بیاد بخاطر سنگینی زمین زورش نمیرسه تکون بده
این کار ما که از کاری که آقای محمود باقری رئیس جدید ستاد حوادث و سوانح غیر مترقبه کشور پیشنهاد کرده که کاری تر است ایشون در عین حال با اشاره به وجود ادعیه و مناجات های مختلف در خصوص بلایای طبیعی و نیز زلزله گفت:باید مسئولین و مردم
دعا را فراموش نکنند و دائما در فرهنگ مردم،دعا را برای رفع بلایای طبیعی بویژه زلزله ترویج دهند

این دعا را از نشریه اصغر آقای شماره 334 برایتان نقل میکنم

ای ذوالجلال ذوالمنن کل کائنات
یا مقلب القلوب و الاعضا تکون نده


لرزیده ایم تا به کفایت در این جهان
دیگر تو هم ز عالم بالا تکون نده


انی به جان مادرکم لا تکون تکون
ما را ببر جهنمت اما تکون نده


لا شوهر عمه یقتل و اقتل به قوم و خویش
ابن اخی که بشکست الپا تکون نده


هاذا وجود مختلف ادیان فی الوطن
فی امت الز موسی و عیسا تکون نده


الله زلزلاتو زمین تکون کم
الخواهش الپلیز و تمنا تکون نده


محمود باقریو رئیس ستادنا
فرمودنا دعای بلایا تکون نده


یا ربنا رژیم که لا ساقط الشما
الکافیه به خون دل ما تکون نده


یا رب تکون نده ،د...نده،د....نده تکون
د...ول بکن ،د...ک...رم مریزا تکون نده





Tuesday, April 24, 2007

بگذار بمانم

مرا تنها رها مکن

بگذار این گوشه

این گوشه کوچک

از دریای دل تو

بمانم

جای کسی را تنگ نمیکنم

من که با خیال تو دلخوشم

من که انتظاری جز اینکه باشم ندارم

نباید بروم

میمانم اگر بگذاری

هراز گاهی در این گوشه

در این گوشه کوچک

به سراغم بیا


حالت خوب است؟

حالا که تو آمدی از همیشه بهترم

میتوانی هر چقدر دلت خواست این گوشه بمانی

این گوشه مال خود توست

دوباره میپرسم :اجازه دادی این گوشه بمانم؟

تعارف نکن

من اگربخواهی میروم

اگر به این گوشه نیاز داری میروم

من که با خیال تو شادم

چیزی از آن کم نمیشود

دلم میخواهد بمانم

دلم نمیخواهد هرگز قدم بیرون بگذارم

ولی اگر تو بخواهی

از میان ابرها میروم

من ترسی از ابرها ندارم

از پشت آ نها هم میتوانم خورشید را ببینم

گرمایش را حس کنم

اگر راه این گوشه کوچک دور است

برای تو سخت است بیائی

نیا

من خیال میکنم آ مدی

گفتم من با خیال تو هم راضیم

بگذار در خیالاتم شنا کنم

من غرق نمیشوم

دریای خیالات من سبز است

پر از شکوفه است

تو آنجائی

تنها نیستم نمیترسم

خیال تو بامن است

من را این گوشه کوچک نگهدار

رهایم نکن








Tuesday, April 17, 2007

غزلقصیده ی الفبای دل

بسته ای پای دلم تا نرود جای دگر

تو ندانی که ندارد دل من ر
ای دگر

گر به آغوش دلت جای گزیند دل من

ز بهشتت نرود جانب طو
بای دگر

دل من شیشه و هجر تو بود سنگ گران

پای بستی و شکستی ز دلم
پای دگر

به مثال دل سنگت چه فراوان دلهاست

نشود این دل من عاشق هم
تای دگر

بگشا بند جفا پای دل سوخته را

خانه زاد است دل من نرود
جای دگر

عهد یکجانبه بسته دل تو با دل من

شده این عهد تو با دل ترکمن
چای دگر

دل رنجور مرا گر که شفایش بدهی

نرود بهر شفا سوی مسی
ح ای دگر

نظری بر دل ما کن که هوا خواه تو شد

بهراین یوسف دل نیست ز
لیخای دگر

قول دادی که ز سودای دلم توبه کنی

توبه را هم بشکستی تو به سو
دای دگر

بسکه آزار و اذیت ز دلت دید دلم

که تحمل نتواند دلم ای
ذای دگر

داستان غم این دل همه در برزن و کوی

که شنیده نشود قصه غم
زای دگر

تو به مانند پری در نظرش جلوه کنی

نظرش نیست در اینجا به پری
س ای دگر

به تماشای دلت تا که بشیند دل من

آرزو هیچ ندارد به تما
ش ای دگر

عاشق شهر تو شد این دل دیوانه من

نرود این دل دیوانه به اق
ص ای دگر

از غم دوری تو نیست فقط دل را غم

غم به درد آوردم جمله ی اع
ض ای دگر

گر خطائی ز دل پر شررم سر زده است

خواهشم نیست به جز بخشش و اع
ط ای دگر

کرده خاموش غمت این دل غوغائی من

نیست در خاطر او فکرت غو
غ ای دگر

باغ بی برگ ونوای تو دلم را طوباست

خرم باغ تو را نیست مص
ف ای دگر

منتظر تا به دلم اب حیاتی بدهی

که نگیرد دل من آب ز س
ق ای دگر

تکیه بر عهد تو کرده ست نیازار دلم

تکیه هرگز ننماید به مت
ک ای دگر

دل من بنده و هم حلقه بگوش است ترا

سرکجا خم بنماید بر مول ای دگر

چهر زیبا ز چه مخفی بکنی کین دل من

نتواند که ببیند رخ و سی
م ا ی دگر

مست از باده ی عشقت چو نمائی دل را

می ننوشد ز لب ساغر و می
ن ای دگر

راز سر بسته کند فاش بر یار (خدنگ)

جز تمنای توام نیست تم
ن ای دگر

وای از آن دل که گرفتار ستمکاری گشت

جز ستم نیست دل سنگ ترا
وای دگر

دل فراوان شکنی عاشق دلسوخته را

مشکن این دل عاشق بر دل
ه ای دگر

بسر شوق بپای تو فتاده دل من

نکند این دل دیوانه هوس
ه ای دگر

هنر توبه شکستن چو پسند دل توست

نظر لطف نداری به هنر
ه ای دگر

تو ندانی چو بخوابم همه رویای منی

دل تنگم نپسندد شب رو
ی ای دگر

-------------------------------
برای حروف ث -ژ - ظ - گ لغطی پیدا نکردم ن و ه تکرار شده ر هم مفقود شده


به خواندنش میارزد

Thursday, April 12, 2007

حزب اللهی ها

ماجرای زمین گلف 18 سوراخه عده ای از دوستان وبلاگ خوان که در ایران هستند را واداشت که خاطراتی را بیاد بیاورند که برای شما هم خواندنش جالب خواهد بود اول اینکه دوستی تماس گرفت که تا سوراخ 13 زمین گلف دایر است نه سوراخ دهم و چون حتما 13برایشان نحس بوده سوراخهای بعد از 13را تصرف کرده اند

اما

دوستی تعریف میکرد که :شرکت ما که در مثلا اسکاتلند است (آدرس دقیق نمیدهم چون معلوم میشود که این ماجرا را چه کسی تعریف کرده )عده ای مهمان از ایران داشت که برای خرید آمده بودند. از چه سازمان و ارگانی هم بماند. روز اول ورودشان من به شرکإ گفتم که باید مواظب رفتارمان باشیم ،چون همیشه با خریدارن اصلی عده ای طفیلی هم میایند که همیشه کاسه داغتر از آش هستند.

حدسم درست در آمد، شب در سر میز شام برای احترام به مهمانان رئیس من بدون اطلاع من دستور داده بود که بهترین شراب سرو شود. چشمتان روز بد نبیند، به محض اینکه گارسون با بطر شراب به کنار میز آمد، یکی از آن ریش و پشم دارها بلند شد و با عصبانیت گفت :شما حق ندارید در سر میزی که ما هستیم مشروب الکلی بیاورید ما هم اکنون میرویم و با شما معامله هم نخواهیم کرد

یکی دونفر از آنها میخواستند بلند شوند که رئیسشان پا در میانی کرد وگفت :حتما اشتباهی شده این آقایان میدانستند که ما مشروب الکلی نمیخوریم . لطفا برای همه آب خنک بیاورند

آنشب گذشت وبقیه شام و نهار ها هم به همین ترتیب برگزار شد تا کار خرید آقایان به پایان رسید و حضرات به ایران برگشتند

روز بعد رئیس مرا صدا زد و در حالی که قهقهه میزد صورت حساب هتل محل اقامت آقایان را جلوی من گذاشت، چون آنها مهمان ما بودند در نتیجه کلیه مخارجشان بعهده شرکت ما بود

صورت حساب هتل را نگاه کردم و دود از کله ام بلند شد. بجز رئیس هیئت که همیشه مرد آرامی بود، بقیه آقایان نه فقط مبالغ زیادی مشروب الکلی به حساب اطاقشان سفارش داده بودند، بلکه تمام شیشه های مشروب یخچال اطاقشان هم غیب شده بود


Sunday, April 08, 2007

سوراخ هجدهم

در تهران یک زمین گلف 18 سوراخه وجود داشت که چندین سال هم در همین جمهوری اسلامی کسی به سوراخ هاش تجاوز نکرده بود تا اینکه بنا بر اخبار موثق واصله! بقول بعضی ها از خانه پدری چندی پیش که یک گروه از تجار و مستشاران و سفرای خارجی برای بازی رفته بودند در پار پنجم یا همان سوراخ پنجم ناگهان چشم یکی از مستشاران در آن دورها تقریبا حوالی پار دهم به عده ای افتاد که دارند در گرین یا همان محوطه ی اطراف سوراخ که هیچ کس بجز بازیکنان انهم با کفش مخصوص حق ورود به آن را ندارند توپ بازی میکنند
اول باورش نشد و از دیگران خواست که بگویند آیا ایشان درست میبیند یا خیالاتی شده وقتی دیگران تائید کردند و جلو رفتند دیدند که در گرین نه ولی پشت گرین پار دهم یک تور سرتاسری کشیده اند و عده ای پاسدار دارند فوتبال بازی میکنند
مراتب به مسئولین زمین گلف گزارش شد و کاشف به عمل آمد که به دستور رهبر این زمین غصب شده است و چون پاسداران بیت رهبری این زمین را برای خانه سازی میخواسته و گویا سازمانهای مربوطه موافقت نمیکردند عده ای از پاسدارها را مامور کرده بودند که شبانه با منفجر کردن دیوار دور زمین وارد محوطه شوند و با کشیدن سیم خاردار و توری هشت سوراخ را با سبزه های اطرافش مصادره کنند نه از طاغوتیان از یک سازمان دیگر دولتی و مسئولین زمین هنوز نتوانسته اند سوراخهارا سالم پس بگیرند
اما نکته اساسی اینجاست که معمولا مستشاران، سفرا،ماموران سیاسی و کارمندان و کارکنان شرکتهای تجارتی وقتی به جائی فرستاده میشوند حقوقی که دریافت میکنند بسته به وضع و سطح زندکی در کشور مورد ماموریت بالا و پائین میرود هرچقدر وسائل رفاهی بیشتر باشد دولت آن کشور مبلغ کمتری پرداخت میکند و همچنین شرکنها هم حقوق کمتری به مستشارانشان میدهند

همین قضیه زمین گلف به تخمین حسابدار یکی از شرکتهای ایرانی که مستشار خارجی دارد در واقع کمبود وسائل رفاهی حساب شده و تا بحال صدها میلیون دلار بابت همین کمبود از تاریخ از بین رفتن ]ن سوراخها از جیب شرکتهای دولتی و خصوصی و سازمانهای دولتی در واقع از جیب ملت ایران بابت بدی به اصطلاح آب و هوا رفته است
پیدا کنید پرتقال فروش را!
تابعد

Saturday, April 07, 2007

همسفر

من کولبارچه کسی را/برداشته ام اینبار
که طاقتم نیست زمینش بگذارم

باید بروم تا انتهای راه
تا آخر عشق
تا بینهایت دل/ تا شهر آرزو
شاید بیاید/تا بار شادی را از من بگیرد

شاید بگیرد و با من در میانش بگذارد
چه انتظار شیرینی دارم برای شکفتن / این گل

میدانم
وقتی برسم خواهد آمد
و روزگار عطر آگین کلامش خواهد شد

دیر رسیده ام
میدانم که بلدم به بیراهه کشانده بود

و حالا من اینجا دیر آمده

در انتظارم

شاید رفته باشد
شاید بلد او هم
هنوز در بیراهه میراند

مردمان اینجا
نشانم خواهند داد
چه غم که کولبار عشق را میکشم

چه غم که باربر عشقم

بگذار هر چه میخواهند بگویند
بگذار به رسوائی بکوبند

چه غم که از دیوار عشق بالا رفته ام

نه از سرای نفرت

من سهم کسی را نربوده ام
این قسمت مال خودم است
مال خودم

منهم سهمی دارم از زندگی
دلی دارم بزرگ
که هیچکس جایش تنگ نمیشود

تو هم بیا
تو که نشانم میدهی


اما
تو هم نرو
آن نیمه را خالی نکن
فرش محبتت را گسترده بگذار
که مهربانی هرچقدر که باشد
همیشه کم است

دیر گاهیست
که اینجا بوده ای
انسی است که عشق بوده
و عشقی است که تمامی ندارد
باور کن
خورشید همیشه هست
ابر است که میرود

تو
همراه من
بیا
نگاه کن
دوباره کولباری دارم بر دوش

از خواستن
از عشق
تو این دل عاشق را میشناختی از اول
تو این سر پر شور را
تو این تن بی آلایش

چه دریائیست این دل
پر از عشق

من شنانمیکنم
شنا نمیدانم
غرق نمیشوم من
سبکترم از عشق

در این دریا کسی غرق نمیشود
در ژرفای آن هم میتوانی نفس بکشی
زندگی کنی

دلت را به این دریا بزن
پرش کن

بامن در این زورق بنشین سفر کن

تا انتهای عشق
غرق نمیشوی

نترس



Wednesday, April 04, 2007

بازی بود

دیدید بازی بود این گروگان گیری . اگر دائی جان ناپلئون آلان زنده بود میگفت هر چی از این انگلیسی ها بگید بر میاد. سربازها را فرستادند ایران تا چند دست کت و شلوار دوخت هاکوپیان مصادره کنند و برگردند .
دفعات قبل که گروگان های مختلقی از امریکا ئی و هلندی ، بجز انگلیسی گرفته بودند در فیلم ها قیافه وحشت زده ای داشتند و ترس را توی چشمانشان میشد خواند ولی هر وقت از انگلیسی ها گروگان گرفتند مثل راجرز کوپر نه تنها نترسید بلکه اشعار امام خنینی را هم ترجمه کرد. این 1+14 نفر را که گرفته بودند از همان توی قایق خودشان تا توی قایق پاسدارها میخندیدند و سیگار میکشیدند انگار دارند میروند مرخصی یا دارند میبرندشان تایلند یا ویتنام نشئه خوری. دیدید که در موقع غذا خوردن چه با اشتها میبلعیدند، انگار از بنگلادش یا بیافرا ی فقر زده اورده بودنشان. ببینید فردا روزنامه های انگلیسی چه خواهند نوشت آنوقت به من ایوالله بگید که از روز اول گفتم این بازیه بسر جد نداشته ام

Sunday, April 01, 2007

سیزده بدر

سالهاست ما ایرانی ها در غریت روز سیزده بدر را جشن میگیریم، برعکس ایران که هر کسی به صحرائی یا باغی میرفت ما دور دنیا پارکی را قرار میدهیم برای در کردن سیزده، که همگی به انجا بیایند البته آنهم با اجازه شهرداری یا اداره پارکها هر شهر .

برعکس ایران که روز سیزده فروردین تعطیل است .در خارج از کشورمجبور هستیم یک روزتعطیل نزدیک به سیزده فروردین را به سیزده بدر برویم . برای همین ما هیچوقت سیزده بدر سر موقع نداشته ایم ، از یازده بدر شروع کرده ایم تا پانزده بدر رفته ایم .

امروز هم به دوازده بدر رفتیم که نحسی سیزده را بدر کنیم، که یقه ما را نگیرد،غافل از اینکه امروز روز جمهوری اسلامی هم هست
و ما با یک تیر دو نشان زدیم و دو نحسی را بدر کردیم .

در امریکا برای اینکه جشن سیزده بدر ایرانیان. توسط جیم -ا لف بنام شادی ایرانیان برای تاسیس جمهوری اسلامی بخوردجهانیان داده نشود . هیچ وقت دوازده بدر نمیگیرند، اگر چه سیزده بدر به آن افتاده باشد

در ونکوور بیشتر از جاهای دیگر ایرانیان تازه وارد را میشود دید. از سران ارشد سپاه پاسداران گرفته تا برج سازان ضد رژیم ، که البته فعلا فقط سایه شان در اینجا مقیم هستند(زن و فرزند ) خودشان بیشتر مهمان هستند.

امروز هر چه چشم انداختیم تازه وارد بودند . از سرو وضع بچه های مانکن شان میشد فهمید

ظریفی میگفت مثل اینکه بوی الرحمان رژیم میاید درست مثل اواخر رژیم شاه که کم کم همه ی بزرگان در حال فرار بودند

اما چشم من آب نمیخورد ابنها برای پول های باد آورده ای هست که بدست اوووووووردند برای زندگی بهتر پول نفت سر سفره مردم




Friday, March 30, 2007

دلداری

برای تو مینویسم که احساس جوانت را در راه کسی فرش کرده ای که بر دوش پیران نشسته است و توانائی همگام شدن با ترا نه حالا که هیچوقت نداشته است

بتو دروغ نگفته ا ست اما باید ققنوس باشی تا با آتش برابری کنی و میدانست که نیست وپر پروازش نبود

امروز تو مانده ای ودلی که آتشفشان همه ی بغض های عالم است

استوار بمان که روشنترین روز در راه است ودیری نمیپاید این ابر بی بهار

به گوشه ی چشمی چنان توانی کرد-که صد هزاربه از او غلام درگاهت

Tuesday, March 27, 2007

سبز

میدانستم از سال های دور

از سال های انتظار

که خواهی آمد

و مهربانی را با من تقسیم خواهی کرد

و کوله بارت پر از

نوشداروی زخمهای تنهائی است

دل من

جای بینهایت مهربانی است

و سبز آبی چشمانت

چه می بارد بر دلم

سرخ میشوم سبز

و خالی میشوم از غم

از سیاه

ببار

سیرابم کن سبز سبز




-----------------



تازه

نگاه کن واژه ی تازه ای

دارم برای تو

واژه ای تازه تر

این واژه را هیچ جا نخوانده ای

هیچ جا نخواهی خواند

من برای تو ساخته ام

من برای تو داشتمش

این گوشه

تو نمی آمدی

میدانستم که خواهی آمد

نگه اش داشتم

پاکیزه از گناه

پاکیزه از هوس

خالص بدون غش

چون گنج پر بها

اینک که آمدی میسپارمش بتو

این واژه تازه است

دست کسی نده

نگه اش دار تا به خاک

این عشق را