Friday, August 03, 2007

همکاری با خرس ها

رفتیم کنار رودخانه چیلیواک نیمساعت تا محل چادرها راه است در کنار یکی از شاخه های رودخانه قلاب را در آب انداختیم برای وقت گذراندن من که ماهی گیر نیستم اگر هم ماهی ای به قلاب افتاد از بد شانسی خودش است انطرف رودخانه جنگل است و محل زندکی خرسها معمولا به اینطرف نمی آیند مگر به آب بزنند و بوی خوراکهای گندیده و نگندیده در اشغالدانی های کمپ دیوانه شان بکند
و معمولا بچه خرسهای بی سرپرست و مادر مرده اینکار را میکنند چند روز پبش بچه ها دنبال یکی از این توله خرسها که رفته بود توی سطل زباله کردند و رفت بالای درخت و تا مامورین امدند و با تیر بیهوش کننده زدندش و از آن بالا کم کم سر خورد آمد پائین و گرفتند سوار ماشین مخصوصا کردند بردند آنطرف رودخانه و آزادش کردند تا بهوش بیاید و بیدار شود برود در سرزمین خودش حال مند اگر این خرسها در شهر بیایند و به کسی حمله کنند فورا کشته میشوند چون اگر نکشندشان عادت یه این کار میکنند و روزی ممکن این به کسی آسیب برسانند

همینطور که مشغول ماهی نگیری بودم دیدیم آنطرف رودخانه یک مادر خرس با دوتا توله هایش پیدایشان شد فاصله کم بود ولی با کسی کاری نداشنتند یکهو مادر پرید وسط آب دوتا دست و پا زد و یک ماهی چاق و چله با دستش انداخت روز هوا و با دهنش گرفتش و راهش را کشید و رفت پیش توله هایش نشان به آن نشانی که من بعد از چهار ساعت و تمام کردن یک شیشه طعمه و از دادن دو سه قلاب دست از پا درازتر بساط ماهی نگیری را جمع کردیم سر راه دوتا ماهی خریدیم و عصر جای شما خالی روی آتش اممممممممممممما چه کبابی

یادم میاید چند سال پیش با شیرین و خانه سالار رفتیم به یکی از جزایر نزدیک فصل تخمگذاری ماهی ها بود در تنگ غروب در دهانه رود کوچکی که محل تخمگذاری ماهی ها بود ماهی ها رویهم میلولیدند و میخواستند به بالای رودخانه بروند جای شما خالی کفشها را در آوردم و زدم به آب و سعی کردم چند ماهی نر جوان را از آب بیرون بندازم البته با دست بقیه ماهی ها برای خوردن در این مواقع خوشمزه نیستند ده تائی ماهی از آب پرت کردم روی خشکی و شیرین و خانه سالار ریخنتند توی کوله پشتی حواس ما انقدر به ماهی ها بود که منوجه نشدیم دو تا آقا خرسه هم در کنار من مشغول ماهی گیری هستند شیرین گفت بابا خرس و من زیر چشمی یک نگاهی به آنها انداختم و بدون اینکه بگذارم خرسها بفهمند دارم زهره ترک میشوم یواش یواش پس پسکی از آب امدم بیرون و سه تائی با کوله پشتی پر از ماهی فلنگ را بستیم

تا بعد پیروز باشید

4 comments:

خاتونك said...

خانه سالار فهمیدن که ماهی ها رو خریدین؟!

رهكذر said...

كامنتي را براي بست قبلي فرستاديم نمي دانم نرسيده يا ازطريق نظارت استصوابي تاييد صلاحيت نشده؟!

zolma said...

عجب روز قشنگي داشتين.اميدوارم لحظات خوش براي شما هميشگي باشند.

zolma said...

منهم به روزم با نگاه مهاجر فرصت دارين سري بزنين؟