Saturday, November 17, 2007

تفاهم

نتوان بود در این غربت شاد
نتوان کرد دل از غم آزاد

باز با دست ابر قدرت ها
دمکراسی و جهان آباد

کشور ما زجهان سوم
پست ترگشت و به چهارم افتاد

خاک ایران همه ویران گردید
رستم افتاد به چاه شغاد

باز شیرین به وصالش نرسید
در بدر گشت دوباره فرهاد

بسته شد مدرسه و میکده ها
گشت غمخانه بجایش ایجاد

شد پدیدار تورم همه جا
کرد یکباره گرانی بیداد

نتوان دید همه دربندند
در سیه چاله ی مشتی شیاد

وقت آن است که همت بکنیم
نرود خون شهیدان بر باد

اختلافات کناری بنهیم
برسانیم به ایران امداد

ما ز یک خاک و به صد اندیشه
دگر اندیش ندارد ایراد

رمز آزادی ما همیاریست
غیر از آن تفرقه گیرد بنیاد

پندی آویزه ی این گوش کنیم
مرد و زن،پیر و جوان و استاد

تا که با هم به تفاهم نرسیم
نرسد هیچ کجائی فریاد


پ.ن-این شعر من بار ها اینجا تکرار خواهد شد تا به بار بنشیند

5 comments:

خاتونك said...

بسیار زیبا بود با تکرارش هم خیلی موافقم

مرجان said...

مانی خان عزيز بسيار قشنگ بود ولی اصلا مطمئن نيستم كه ديگه هيچ كس حاضر باشه قدمی برداره و كاری بكنه و اتحاد تقريبا غير ممكنه، يك عده بسيار زيادی دارن از كنار همين بی نظمی و عدم اتحاد مردم نون ميخورن و تعدادشون هم كم نيست. در هر صورت شعر قشنگی بود

هميشه موفق و شاد باشيد

فرهاد said...

مانی خان الحق که حق گفتی
در بالاترین لینک دادم

رهگذر said...

آن تفاهم که بدان محتاجیم
کرده با شعر از آن، مانی یاد

سرخی چهره ما خون دل است
دست بر نقطه حساس نهاد

صحبت از یکدلی و یکرنگی است
نیک و شایسته بفرمود، استاد

ای خدا جمله تو خورسند نما
دل خورسندی ما را کن شاد

عمه خانم said...

کاملا درست میگی عمه ...