Friday, May 18, 2007

شیخ نامه

شیخ اینچنین که میکشدت سوی آسمان

با آن طناب فاسد و پوسیده کلام

ترسم ز اوج تو را سر نگون کند

هرگز ندیده ام که ریا آورد دوام

...............

شیخ از چه روی وعده به میعاد میدهد

داد سخن ز هستی و بنیاد میدهد

با تیشه ریشه ی انسانیت برید

بیدادگر سخن ز چه از داد میدهد

............

این غائله ز گور تو ای شیخ شد به پا

جز ننگ آن نبود حاصلی تو را

از آن چراغ دشمنی و جهلِِ ِ دست توست

کین روزگار سرد و سیه گشت بهر ما

................

شیخا بکن تو در آئینه یک نگاه

کز زشتی وجود تو شد عمر ما تباه

آن روز روشنم ز کلام تو تیره شد

وین شام تیره ز نور تو شد سیاه



4 comments:

خاتونک said...

براوو! پاینده باشید

طلوع said...

سلام
این شعر شما منو یاد شعرهای دوره مشروطه انداخت .بیشتر شبیه شعرهای میرزاده عشقی بود
موفق باشید

فرهاد said...

آی گفتی ، کز زشتی وجود شیخ ، عمر ما شد تباه
با اجازه در بلاگ نیوز لینک میدهم

مرجان said...

امان از این شیوخ که هر چی می کشیم از این ها میکشیم