Tuesday, May 15, 2007

آپش کن

دوستان تماس میگیرند بهر طریق که چرا اینقدر دیر به دیر وبلاکت را آپ میکنی از یکطرف میبینم راست میگویند برای اینکه نگاه میکنم به بعضی وبلاگها که گاهی چند بار در روز مطلبی مینوبسند از خودشان یا از دیگران و یا اینکه چندین لینک میگذارند توی سایتشان و هیچ وقت هم از خودشان حرفی برای گفتن ندارند در جائی دیگر یکنفرهر روز به اندازه یک ماه تایپ کردن من پشت سر هم از نظر سرعت چیز مینویسد با خودم میگویم اینها کار و زندگی ندارند یا از این کار پول در میاورند و خرجشان را میگذرانند بعد فکر میکنم چه در امدی مگر اینکه کسی خودش را بفروشد یا وقتش را و دروبلاگش به این و آن بند کند برای اینکه خیلی وقت میخواهد که بگذاری و اینقدر با ربط وبی ربط بنویسی حالا بعضی ها در خارج ایران در کشورهای مخنلف پول بیکاری یا پناهندگی از دولت میگیرند و وقت زیاد دارند چون کار نمیکنند بیشتر در خانه هستند و وقت نوشتن زیاد دارند اما من و امثال من هم بقول دوستم عبدالقادر بلوچ فکر نان نمیگذارد فکر دیگری بکنیم از خروسخوان تا بوق سگ مشغول تلاش برای معاش هستیم همینقدر هم که وقت میگذاریم و گاهگاهی آپش میکنیم جای شکرش باقیه
البته وقتی که میکنیم تا سری به سایر وبلاگها بزنیم از وقت خوابمان و خودمان میزنیم چون دیدن دوستان واجبتر است
شاید در مورد ما بشود گفت:من از بینوایان نیم روی زرد غم بینوائی رخم زرد کرد.بگذریم با یک شعرکه ایرج سرشار دوست نازنینم برای تولد م گفته حال کنید

بر پله شصت تا که (منصور )نشست

صد شکر رکورد کار و کوشش بشکست

گفتم با او که خویش کن باز نشست

زان پیش که از شما شود باز نشست


ایرج سرشار از شاعران خوب ونکوور است چند وقت پیش دو بیت شعر برایش خواندم و از او خواستم که دنباله اش را بگوید . گهگاهی سربسر همدیگر میگذاریم . چند روز بعد تلفن کرد و هرچه از دهنش درامد نثار من کرد .علت را پرسیدم گفت: به جان خودت تا به حال کسی من را اینجوری قفل نکرده بود گور پدر تو با این
نردبان عشقت که چند روزه هنوز نتونستم ازش پائین بیام هر کار میخواهم بکنم یاد این نردبان لعنتی تو میافتم نه میتونم شعر بگم نه میتونم چیز بنویسم در یک نامه ساده هم این نردبانه پیداش میشه

این شما و اینهم
نردبان عشق

بشنو زمن حکایت عشق از زبان عشق

تا پر شود پیاله ی جانت ز جان عشق

خواهی که عاشقانه سیرکنی عرش عاشقان

بالا بیا به عشق تو از نردبان عشق

عشق آمده به عشق که روشن کند رهت

همراه عاشقان بشو با کاروان عشق

پیرم نگه مکن که جوان ست قلب من

هستم همیشه با تب عشقت جوان عشق

گلهای عشق میشکفد در دل جوان

این باغ پر ز گل شد و من باغبان عشق

عشاق میهنم همه در بند و حبس شیخ

آزرده از مظالم شیخان روان عشق

یک آرزوست تا که ببینم به عمر خویش

آزاد و سرفراز همه زندانیان عشق



5 comments:

zolma said...

زيبا بود مثل هميشه آپ كردن يعني همين يعني اينكه انسان از خواندن مطلب لذت ببره نه اينكه هي بخواد از روي نوشته ها بپره.من بهتون به خاطر داشتن چنين دوستان نازنيني تبريك ميگم . باز هم پيشاپيش تولدتون رو تبريك ميگم.

طلوع said...

سلام
طلوع نو به روز است

طلوع said...

سلام
ممنونم که سر زدید.اما تولد من دو ماه دیگه است نه الان!!- شوخی می کنم -ممنونم

فرهاد said...

مانی جان از صیح که این پست را خواندم تا حالا هرچی میگویم یک کلمه " عشق "ناخودآگاه در آخرش افزوده میشود ، مثلا دوستم را دیدم و گفتم : به به فلانی ، من به تو سلام میکنم با زبان عشق

خلاصه که همش یاد این پست بودم و یاد خودت
خوش باشی با اینهمه بیان عشق

ببین شعر نخواستم بگم ، نخندی ها ، فقط خودش دوباره بر زبان آمد ،

خاتونک said...

آقا حالا من می گم آپش کنید از این پست شما 3 روزی گذشته! شما قبلاً تند تند آپ می کردین!!!