Wednesday, May 09, 2007

چنین گفت زردشت

مگر نمیخواستی در آتش شنا کنی
در برف بسوزی

مگر نمیخواستی در باد خاک شوی
خاک را هوا کنی

من از آبهای سرد بودم تو آتش

من از شن بودم تو بادهای هیمالیا

چشمهایت را به موهای پرپشتم نزدیک کردی

کبریتی زدی به خاشاک روی توده هیزم

موهای کوتاه شلوغم هر کدام مثل یک شمع خاموش سرخ

روی خامه کیک ایستاده بودند

تولدت مبارک

چند ساله شدم؟ چند هزار ساله شدی؟

قل قل که حباب زدند مردمکهایت
روی شراب موهایم؟
و کاهنان زردشت درهای معبد مقدس گشودند

از تپه فرو شد زردشت

به غار یخ مار آتشین

تو تو شیری
به گرسنگی یک گرگ
بو کشیدی بر تاریکیهای سر تر
با نگاه مراقب براقت

گوش خواباندی
بر گوشه های مخفی ناهموار

با نی نی کشاف چشمایت
تا باز گدازه گدازه آذرین قندیل ببندد
آتشفشان صدایت

وغار خاک شود
خاک هوا
هوا آب
آب ابر
زیر پاهای مذابت

دریاچه ای ببارد

جیوه شود


چنین گفت زردشت


باز که میکنم مشتم را
دوست داری تبخالم بزنی در شن
رها شوی از قله های سفیدت

طوفان شمالی


پاهای تگرگی ام
که سوزن سوزن خاک
دوست داری جدا شوی
مثل یک ریتم شنگول خوش

از دایره آتش

خوشت میاید بیخودت کنم؟
جدا شوی از مدارت
سنگپاره کهکشانی داغ
خوش خوشانت شود

بریزی شهاب شهاب گرگر

سر سر که میخوری؟
ترک ترک بشکنم

مثل یخ روی دریاچه

زیر رقص پاهایت؟


دسته دسته ماهی های سفید میریزند
از دهان خندان دریا
بر گلوی رود
نخمهای باد
می بندند بر آب


چند سال بود سخت شده بودم
مثل سیب آدم
در حفره ای مانده بودم در حنجره رود
پوسته پوسته انتظار بسته بودم
تا بترکاندم یک جریان ناگهانی
برقصانمش بجنباندم بازش کندم
بریزدم پوسته پوسته از دیوار سکوت
ماله ام بکشد رنگش بدهم خوشکلم کند

چند سال بود گره گره به خودم
خاک به خاک پیچیده بودم تا دستهایش
بازم کند بوزانمش بازی بازیش دهم ناز نازی کند


چند سال بود می چرخیدی
مثل تیر ارش گرد سر خاک

پیدا نمیشدم
می ستیزیدی با جاذبه؟

عاشق نمی شدم
چند سال بود
فتیله نمیگرفت؟
شمعها را فوت نکرده بودی؟


تولدت مبارک

چند هزار ساله شدی؟ چند ساله شدم؟


خورشید رها میشود
درون کیسه ای از آب
ماهی خاک توک میزند
بر جداره باد
ترک میخورد استخوان آب

و تو می چسبی معلق مثل هوا
بند میشوی مماس تکه خونی سبک

از محیط بودنم

پارو میکشی
بر بیشمار قایق آتشین
که رها میشوند از نافم
زیبا میشوم



تولدت مبارک
امسال اهورا هدیه اورده است برایم
بر شانه های جوان تنومندش

اهورا تو را
لخته ای خون در مکعبی از آب
از قطب آورده و این همه راه
گوش داده به صدای تپیدنت
در مویرگهای شفاف یخ


مگر نمیخواستی راه باشم
و رگ رگ تویم بدوی؟
شیری روان باشم
و بمکی جرعه جرعه مرا؟
مگر صدایم نزدی؟
نخواستی یک شقایق دیگر نوک قله میان برف بسوزد
یک ماهی تازه میان شن شنا کند
یک حباب بر خاک برقصد
یک ذره خاک دوباره بخار شود

قصه ات کنم؟

مگر نمیخواستی
طلوع کنی جدا شوی مثل راهی نو از میان پاهایم

تا زردشت فرود بیاید از تپه

بودا از هیمالیا

موسی از طور

عیسی از جابلقا

محمد از حرا

و تو از عریانی من

مگر نمی گفتی

اینهمه نزدیک اینهمه دور باش


تولدت مبارک



چنین گفت زردشت











برای تولدم بود از طرف دوستم نیلوفر شید مهر

9 comments:

زیتون said...

مانی خان تولدت مبارک.
عجب شعر قشنگی هدیه گرفتی.
کاش یکی هم برای تولد من شعر می‌گفت.
ممنون از کامنت زیبا و بدون پیش داوری‌ات. اونجا هم چند کلمه برات نوشتم.

طلوع said...

سلام
تولدتون مبارک
انشاالله هرچند سال که دوست دارید زنده باشید با آرزوهای دوست داشتنی
اما شعر واقعا زیبا بود و آدم رو متعجب کلمه ها نگه می داشت.دست خانم نیلوفر برای این همه شاعرانگی درد نکنه.بسیار از خوانش لذت بردم

فرهاد said...

مانی خان گل
تولدت مبارک
دست راست شما بر سر ما

مرجان said...

تولدتون مبارک
موضوع شعر خیلی جالب و تک بود
انشاالله همیشه شاد باشید و سایتون بر سر خانواده

مانی خان said...

تولد من دهم خرداد است ولی از حالا دارم از دوستان شاعر هدیه میگیرم و همه را با هم خواهم گذاشت توی سایت تعدای از انها با ظنز است به خواندنش میارزد

خاتونك said...

اینجور هدیه ها ماندگارن. خیلی زیبا بود.

zolma said...

سلام ماني خان اين دومين باره كامنت مي ذارم.نمي دونم چرا ثبت نميشن؟تولدتون رو پيشاپيش تبريك ميگم امي دوارم هميشه سالم و شاد باشيد عجب هديه ي جالبي گرفتين و چقدر خوشحال شدم كه منهم مثل شما متولد خردادم 26 خرداد.

نارنج said...

عرضم به حضورتون که من متوجه فرمایش شما نشدم. نارنج

zita said...

سلام.بابا اگر ميگفنم يک جمله بنويس،تو تنهايی يک کتاب مينوشتی
شاعر اين شعر آدم با ذوقی هست و خوب آسمان و ريسمان را بهم بافته،آنهم با هارمونی.يادم باشه روز تولدت بيام خونه ات،شايد هم کيکی و نوشيدنی هم پيدا کنم.