Saturday, April 07, 2007

همسفر

من کولبارچه کسی را/برداشته ام اینبار
که طاقتم نیست زمینش بگذارم

باید بروم تا انتهای راه
تا آخر عشق
تا بینهایت دل/ تا شهر آرزو
شاید بیاید/تا بار شادی را از من بگیرد

شاید بگیرد و با من در میانش بگذارد
چه انتظار شیرینی دارم برای شکفتن / این گل

میدانم
وقتی برسم خواهد آمد
و روزگار عطر آگین کلامش خواهد شد

دیر رسیده ام
میدانم که بلدم به بیراهه کشانده بود

و حالا من اینجا دیر آمده

در انتظارم

شاید رفته باشد
شاید بلد او هم
هنوز در بیراهه میراند

مردمان اینجا
نشانم خواهند داد
چه غم که کولبار عشق را میکشم

چه غم که باربر عشقم

بگذار هر چه میخواهند بگویند
بگذار به رسوائی بکوبند

چه غم که از دیوار عشق بالا رفته ام

نه از سرای نفرت

من سهم کسی را نربوده ام
این قسمت مال خودم است
مال خودم

منهم سهمی دارم از زندگی
دلی دارم بزرگ
که هیچکس جایش تنگ نمیشود

تو هم بیا
تو که نشانم میدهی


اما
تو هم نرو
آن نیمه را خالی نکن
فرش محبتت را گسترده بگذار
که مهربانی هرچقدر که باشد
همیشه کم است

دیر گاهیست
که اینجا بوده ای
انسی است که عشق بوده
و عشقی است که تمامی ندارد
باور کن
خورشید همیشه هست
ابر است که میرود

تو
همراه من
بیا
نگاه کن
دوباره کولباری دارم بر دوش

از خواستن
از عشق
تو این دل عاشق را میشناختی از اول
تو این سر پر شور را
تو این تن بی آلایش

چه دریائیست این دل
پر از عشق

من شنانمیکنم
شنا نمیدانم
غرق نمیشوم من
سبکترم از عشق

در این دریا کسی غرق نمیشود
در ژرفای آن هم میتوانی نفس بکشی
زندگی کنی

دلت را به این دریا بزن
پرش کن

بامن در این زورق بنشین سفر کن

تا انتهای عشق
غرق نمیشوی

نترس



1 comment:

زلما said...

شعرتون رو خوندم اشك در چشمانم حلقه بست.واقعا واژه اي رو براي اين شعر نمي تونم پيدا كنم جز اينكه زيبا بود زيبا و بي ريا.