Friday, March 30, 2007

دلداری

برای تو مینویسم که احساس جوانت را در راه کسی فرش کرده ای که بر دوش پیران نشسته است و توانائی همگام شدن با ترا نه حالا که هیچوقت نداشته است

بتو دروغ نگفته ا ست اما باید ققنوس باشی تا با آتش برابری کنی و میدانست که نیست وپر پروازش نبود

امروز تو مانده ای ودلی که آتشفشان همه ی بغض های عالم است

استوار بمان که روشنترین روز در راه است ودیری نمیپاید این ابر بی بهار

به گوشه ی چشمی چنان توانی کرد-که صد هزاربه از او غلام درگاهت

4 comments:

زلما said...

باور كنين همه تقصيرها گردن ....نيست.

فرهاد said...

مانی گرامی
با اجازه شما ، سروده ات را در کنار کس قرار دادم ، چه وصف بجا و چه شرح دقیقی
فرمانده که نوکری کند ، وای به فرمانبر

در مورد دوستی که برایش نوشته ای ، امیدوارم آن را بیابد که لایقش باشد
و عم و تردید و حسرت از او دور شود

باز هم ممنون بابت سروده ات

فرهاد said...

ماني گرامي
پيام قبلي را نميدانم از كامپيوتر ديگري و از محل ديگري نوشتم يا پس از نصب نستعليق در فارسي نويس ورد . بهرحال در هر دو مورد محل بعضي حروف تغيير نموده ، مثل اين نوبت كه هرچه پ در كلمه بود ، ژ نوشته مي شد و مجبور شدم بگردم تا پ را پيدا كنم
شرمنده ام بابت اشتباه در كامنت قبلي، اما منظور همان عكس بود و بس
ممنون بابت تذكر و تشكري دوباره به جهت سروده زيبايتان

roya .....پاییزانه said...

مانی خان
مرسی از این پست
باز هم منو شرمنده کردید
می روم در انتظار روشن ترین روز ها

چقدر زیبا شرح حال دل من رو به قلم کشیدید
"امروز تو مانده ای ودلی که آتشفشان همه ی بغض های عالم است"


خیلی زیبا بود این توصیف
از خودم بهتر منو شناختید



باز هم از زاهنمایی ها و نظراتتون ممنون
به روز هستم و منتظر حضور گرم شما