Saturday, March 10, 2007

تو

وقتی غروب کردی

در پشت پلکهایم

تمامی تاریکی ها را

یکجا به من دادند

تا طلوع دوباره ات

تنهائی را زمزمه خواهم کرد


وووووووووووووووووو



آشیان تازه ات را چنان آراسته ای

که جفت های جوان

برق چشمانشان را نمیتوانند پنهان کنند

دام تو

چنان محکم است و فریبا

که تجربه را هم گرفتار کرده است

و چه سودی که

انگار نه انگار

این به بند افتاده برای تو میخواند

و تو رویاهایت را در خواب دیگران

می جوئی


وه وه وه وه وه وه وه وه



یاد تو می کشدم سوی آن ساحل/ می روم من شبها

بی تو اما هر شب/ ساحل و من تنها

یاد تو می گذرد /هر شب آنجا با من

عطر گیسوی تو و/ بوسه های سوزان

خاطره میسوزد /تن و جان را یکجا

کاش ساحل میگفت،

آنچه اندیشیدی

که نکردی دیگر ،

هوس ساحل را


------------------










4 comments:

طلوع said...

سلام

آخی !چقدر لطیف بود این شعر شما وچقدرشاعرانه
موفق باشید

Roya said...

سلام مانی جان. ممنون از دلداری شاعرانه و مهربانانه ات.
زنده باشی.

roya....پاییزانه said...

باز هم یه شعر با احساس دیگه
از ایمیل و کامنتتون ممنون

zolma said...

salam ostad che sheraye ghashangi va che ehsase latifi .hamishe ba khoondane sherhatoon be khodam migam ke baz ham bayad begiram o....