Thursday, March 20, 2008

شاعره ما

یکروز دختر روستائی فقیری بود

که میآمد با یک سبد گل سرخ

و کوچه تنهائی ما را عطرآگین میکرد.

یکروز دختری بود که با یک دامن محبت،

که شاعرانه میآمد و نوازشگر روح خسته ی ما بود.

یکروز شاعره فقیری بود که شعورش

به زنانه گیش نهیب میزد که:

مردانگی جواب تمام سئوالات بی جواب نیست،

و بی پروا شد.

آنروز شاعره ی بی پروای فقیری بودکه،

شعرش از صمیمیت حقیقت مایه میگرفت.

و امروز،

شاعره معروف ما نه از کوچه تنهائی میگذرد

نه عطر دامنش بمشام میرسد.

شاعر گم شده است.

یا شاید،

خودش خودش را گم کرده است

4 comments:

طلوع said...

سلام و سال نو برای شما و خانواده ی محترمتان مبارک باشد

رهگذر said...

آن دختر اهل ده، که شاعر شده است

در صنعت استعاره ماهر شده است

باید که همه کَس‌اش فراموش کند

ایهام چنان کند که ساحر شده است!

************************
مانی تو که شاعری و بهتر دانی

هم قافیه و ردیف از بر خوانی

آن دختر روستا اگر گم شده است

یک مَطلَع شعر ناب باشد بانی

مخمل said...

ارادتمند مانی خان ...
برای شما هم بهترینا رو آرزو دارم دوست مهربون

سبز باشید

مخمل said...

راستی مانی خان نمیدونم جواب سوالت رو نوشته بودم یا نه ...لینکهات رو به این تصحیح کن اگه هنوزم اون داشتم داشتن رو میبینی

http://makhmalbanoo.blogfa.com/