به عید چیزی نمانده است من این نوروز نامه را چند سال پیش یا بهتر بگویم چندین سال پبش که هنوز ج . ا نیامده بود سرودم همان زمان که کله بوی قورمه سبزی میداد و حالا که جهان وطن خیلی از ما شده خواندن دارد
روز نوروز چو از راه رسد
خبر مرگ غم و آه رسد
دوست داریم که شادی باشد
در همه کار گشادی باشد
گره از مشکل ما وا بشود
مشکلاتم کمرش تا بشود
همچو گلهای بهاری خندان
طمع و از رود از دندان
پاک و پاکیزه شود با مسواک
با خمیری که کند غم را پاک
سرخی گونه شود صد چندان
زردی و درد رود در زندان
دشمنی ها همه نابود شود
حاصل معامله ها سود شود
شب رود از دل تاریک دلان
صحبت از عشق شود وقت اذان
قبله تعویض شود از دل سنگ
مهربانی و شراب و آهنگ
حق انسانی و دنیا وطنی
بشود قبله هر مرد و زنی
خواهر و دوست برادر و رفیق
جمله یک حرف شود یار شفیق
حرف انسان بشود ورد زبان
غیر آن تفرقه آید به میان
خرد پاک شود قاضی ما
تا کشد طینت ناراضی ما
دشمنی پاک شود از تاریخ
کینه از دل بشود کنده ز بیخ
این همه فتنه که در دنیا هست
همه از دین و سیاستها است
دوستی گر بشود مذهب و دین
چه بهشتی بشودخاک زمین
جهد کن جهل فراری بشود
نکند مظهر خواری بشود
روز نوروز بیا شادی کن
فکر آبادی و آزادی کن
روز نوروز چو از راه رسد
خبر مرگ غم و آه رسد
دوست داریم که شادی باشد
در همه کار گشادی باشد
گره از مشکل ما وا بشود
مشکلاتم کمرش تا بشود
همچو گلهای بهاری خندان
طمع و از رود از دندان
پاک و پاکیزه شود با مسواک
با خمیری که کند غم را پاک
سرخی گونه شود صد چندان
زردی و درد رود در زندان
دشمنی ها همه نابود شود
حاصل معامله ها سود شود
شب رود از دل تاریک دلان
صحبت از عشق شود وقت اذان
قبله تعویض شود از دل سنگ
مهربانی و شراب و آهنگ
حق انسانی و دنیا وطنی
بشود قبله هر مرد و زنی
خواهر و دوست برادر و رفیق
جمله یک حرف شود یار شفیق
حرف انسان بشود ورد زبان
غیر آن تفرقه آید به میان
خرد پاک شود قاضی ما
تا کشد طینت ناراضی ما
دشمنی پاک شود از تاریخ
کینه از دل بشود کنده ز بیخ
این همه فتنه که در دنیا هست
همه از دین و سیاستها است
دوستی گر بشود مذهب و دین
چه بهشتی بشودخاک زمین
جهد کن جهل فراری بشود
نکند مظهر خواری بشود
روز نوروز بیا شادی کن
فکر آبادی و آزادی کن