Wednesday, August 01, 2007

من آمده ام

من آمده ام که عشق آغاز کنم

من آمده ام

جایتان سبز ، خوش گذشت ایکاش در وطن میشد روزی مردم اینطور در کنار هم جمع شوند و دور از جار و جنجال شهر در دل کوهسار کنار آبشارو رود خانه و دریاچه و جنگل اگر تا آنوقت مانده باشد با حداقل وسائل زندگی هفته ای را به شادی برگذار کنند

از ونکوور که راه افتادیم میدانستیم که باران خواهد آمد خانه سالار میگفت میخواهی نرویم گفتم یک سال است که جا گرفته ای و منتظریم اگر سنگ هم ببارد من که خواهم رفت گفت پس برویم چون در کنار تو میشود سنگ را هم به خوشی خورد میدانستم که تعارف نمیکند میداند که من در این شرایط سنگ را تیدیل به خوشی خواهم کرد چه میشود کرد خوی بیابانی دارم مثل زنده یاد بختیار که همین روزها سالگرد شهادتش است یادش گرامی و راهش پر دوام باد که خوی بیابانی او هزاران بار شرف دارد به خوی حیوانی قاتلانش که در زندان وجدان نداشته شان هنوز گرفتارند
وقتی رسیدیم به محل موعود در کنار دریاچه کالتوس در دل جنگل کوهستانی 100 کیلو متر دور از خانه باران شلاق کش مینواخت گونی پلاستیکی بزرگی را که برده بودم باز کردم 50 فوت در 50 فوت در عرض 3 ساعت مثل فوت آب در حالی که خودم مثل موش آبکشیده شده بودم بالای سرمان در ارتفاع 6 متری به در ختان بستم و شیبش را دادم طرف چادر همسایه نه ایرانی بازی درنیآوردم ناراحت نشوید شیبش را داردم به طرف جوی آبی که از خود باران راه افتاده بود
فوری لباسها را عوض کردم و با کمپسالار و شیرین خانم مشغول بر قرار کردن چادر دو اطاق خوابه شدین یادش بخیر آن چادر های اورستی که در ایران در جای جای کوهستانها با بچه های ابر مرد به پا میکردیم و چند تائی با کیسه خوابهای اورستی که با کمک رضا و فرزین دوخته بودم ساندویج وار در آنها میخوابیدیم
چادر نشیمن را هم روز میز و نیمکت موجود برپا کرد یم و اول از همه چای برقرار شد در ضمن همانطور که داشتیم چادر باران گیر خودمان را بر پا میکردیم یکی از چادرهای اضافی را روی چادر و وسائل همسایه بغلی که باران گیر نیاورده بودند پهن کردیم و
باعث دوستی بین ما شد و ثابت کردیم که ما تروریستها آنقدر ها هم بد نیستیم که برایمان تبلیغ میکنند
آتش کمپ یکی از بهترین چیزها در این مواقع است که جایتان خالی بر پا شد بعضی مواقع که هوا خیلی گرم و خشک است برپائی اتش مقدس در کمپ ممنوع میشود و همه لطف خوی بیابانی آدم را از بین میبرد
و آبجوی تگرگی را کوفت آدم میکند
و برای اینکه لع لع نزنی مجبوری دوغ آبلوس انجلسی بخوری
و تابستان را شرح دهید خود را خراب کنید

بجز دنبال خرسها گشتن ماهیگیری و قایق پاروئی پلاستیکی سوار شدن شنا کردن در دریاچه و رودخانه و راهپیمائی یکی از بزرگترین تفریحات کباب درست کردن روی اتش کمپ است که سال گذشته من و محسن هرندی تمام ان 10 روز کارمان همین بود از صبح نا شب و فیلم کمپینک با من را ساخت که اگر توانستم یک روزی برایتان اینجا خواهم گذاشت تا لذت ببرید و چیز یاد یگیرید

در کمپ من معمولا صبح زود آتش را بر پا میکنم و بقیه را با صدای ترق ترق کردن چوبها از خواب بیدار میکنم شنیدن صدای فریاد چوبها و خواندن پرندگان سحر خیز زیبا ترین و گوش نوازتری موسیقی ای است که من تابحال شنیده ام در کنار صدای آبشار بالای سر و خوروخور همسایه پهاوئی در چادرش و غرغر بچه ها که میخواهند بیشتر بخوابند
تا وقتی که همه از خواب بیدار شوند برای خوردن صبحانه سیب زمینی هائی را که در ورق الومینیوم پیچیده و در آتش انداخنه ام هم میپزد و در کنار نیمرو و نان بوی دود گرفته گرم چه میچسبد دلتان را اب نمیکنم حقیقت را می گویم


دنباله را بگذارید در پست بعدی بنویسم

شب و روزتان خوش
ایام به کامتان



Thursday, July 19, 2007

کمپیگ

این عادت همه ساله را نمیشود به هیچوجه ترک کرد و نرفت کمپینگ همینطور که اینجا مراسم توروزی یادمان نمیرود

وقتی برگشتم اگر در غیاب من همه چیز سر جایش بود شرح سفر را با مقایسه با کمپینگ رفتن های ایران برایتان قلمی خواهم کرد

خوش و خرم باشید

اتابعد

Friday, July 13, 2007

یاد مادر

این روزها نزدیک میشود به سالگرد رفتن مادر قرار بود بیاید ولی منتظر بود تا چشمش را عمل کند که بتواند ما را و نوه هایش را بهتر ببیند خودش میگفت که بار آخر خواهد بود این سفرش چون وقت رفتن است این روزها

روز مادر بود و ما منتظر امدنش این شعر را نوشتم


در انتظار دیدنت این گوشه غریب

چشمم به آسمان هزاران ستاره نیست

تنها ستاره ی همه شبهای من توئی



توفیق دیدنت آیا میشود

بار دگر میسرم اینجای بی کجا؟

یا با خودم به گور برم آرزوی آن

لعنت بر آن که ز تو کرده ام جدا



امروز روز توست

کجائی تو مادرم

تا سر به دامن پر مهر تو نهم

هرچند که پنجاه ز عمرم گذشته است

اما هنوز

کودک کم سال تو منم



تماس تلفنی داشتیم تقریبا هر روز و هر دو طرف منتظر و من سرودم


تنها نشسته ای آن گوشه غریب

در تنگنای اطاقی که وسعتش

اندازه ی دل من است


در فکر روزهای گذشته که رفته است


در انتظار آمدن روزها

ومن



فصل گرما و کمپینگ رفتن بود و نیامد خیلی دوست داشت جنگل و در یاچه را و ما رفتیم به این امید که وقتی برگشتیم خواهد آمد
روز برگشتن از کمپینک برادر تنها امده بود



مادرم کنج اطاقی تنها

یک جهان خاطره را با خود برد

آن گلستان پر از مهر و وفا

در غریبی گل عمرش پژمرد

خورد آنقدر غم فرزندان

که ز غم قلب غمینش افسرد

چهار فرزند در این دنیا داشت

مادرانه غم آنان میخورد

اشرف و هادی و منصور و کمال

رفت و ما را به خداوند سپرد

رخت بر بست از این غربتگاه

دل فرزند ز مرگش آزرد

ما به سوک اش نتوانیم نشست

کاش ما را همه با خود میبرد


بله ،مادر رفت و یادش با ماست


تو از این خاطره ها زنده تری

مادرم

کنج اطاقت تنها

رفتی و خاطره ها با من ماند

روزکاری که پدر رفت و رفت

کودکی بیش نبودم ،و باور کردم

مرگ را میگویم

یاد من می آید

که تو شیون کردی

مات با خود گفتم گریه را فایده نیست

و نمیگرییدم

روزگارانی بود

و تو چادر بکمر

کمر همت خود را بستی

که ندانیم یتیمی دردیست

چرخ خیاطی تو هر روزه

وقتی از کار وجین برگشتی

به صدا میآمد

نه ،
به فریاد که تو

شیر زنی

و نمیخواهی محتاج شوی

که نه تو

بیوه زنی

خوشه چینان با تو به رقابت بودند

و حسادت

که چرا بیوه زنی ،سهم اربابی او

که بنا حق و به زور

می ربودند زتو

بیشتر از سهمی است

که نصیب دگران میگردید

یاد من میایید

که به آنان گفتی

و بما هم گفتی

که:
بخوان درست را

پدرم گفته گدائی هم شد

میکنی تا ما ها

درس را ول نکنیم

وه ، عجب حرفی زد

او نمیدانست تو شیر زنی

و گدایان روباه

و تو با پینه دست

دفتر و کاغذ کاهی ،بدستم دادی

و مدادی که ستایش کنم ات

خوب یادم مانده

دم حمام ده چاردونگه

دخترک پیرهنی را که تو شب

بعد خوابیدن ما دوخته بودی

پوشید

و تو خوشحال و او شادان بود

یاد بزاز و دوچرخه

که پیراهن را

به بهائی اندک

نه به اندازه بیداری شب

از تو میدزدیدش،


مادرم،

چرخ خیاطی تو

زنگ دبستانم را

به صدا میاورد،

و وجین کارد تو بود

که غذا میاورد،

و تو انگار نه انگا ر ،که ما بی پدریم


مادرم،

روحت شاد

که تو اموختیم

خواب و بیداری را،

و نشانم دادی

زندگانی زیباست

با همه پستی و اوج

اگر اندازه ی انسانییتت رشد کنم،

تو نمردی مادر تو از این خاطره ها زنده تری



Saturday, June 30, 2007

ترانه

این ترانه تقدیم به تمام عاشقانی که روی خونشون ابر سیاه استبداد سایه انداخته است


ستاره بارون دلم/وقتی که مهمون منی

عمر منی یار منی/ عشق منی جون منی
...........................................
با همه غمهای دلم وقتی مدارا میکنی

شادی جای غمها میاد،ببین چه غوغا میکنی
..............................................
صحبت رفتنو نکن وقتی که مهمون منی

عمر منی یار منی /عشق منی جون منی
...............................................
وقتی که مهمون منی ستاره بارونه دلم

وقتی که پیشم نیاشی خونه دلم خونه دلم
..............................................
نیگاه نکن که این روزا خونه ی ویرونی دارم

برای تو میسازمش تا به تنم جونی دارم
................................................

کی میشه ابرا وا بشه خورشید خانم پیدا بشه

همدم این دلم بشه با دلم هم صدا بشه

وقتی که مهمون منی ستاره بارون دلم

وقتی که پیشم نیاشی خونه دلم خونه دلم
.............................................
روسر این خونه حالا ابر سیاهی میبینی

فردا که شد سپیده زد خورشید و ماهی میبینی

دوتائیشون از اون بالا به ما ها لبخند میزنند

به شاخه های زندگی دوباره پیوند میزنند
................................................
وقتی که مهمون منی ستاره بارونه دلم

وقتی که لیلاش تو باشی هزار تا مجنونه دلم

ستاره بارونه دلم وقتی که مهمون منی

عمر منی /یار منی/ عشق منی / جون منی


....................................................

پ-ن این ترانه را با هر آهنگی میتوانید بخونید آرام، شاد، ضربی، به سبک ابی مثل داریوش مثل شهرام شیپره حتی شجریان!

Saturday, June 23, 2007

دزد

خبر علی را که شنیدم تلفن کردم به یکی از دوستان که اورا در جریان بگذارم .گفتم خبر داری که خانه علی را دزد زده گفت نه خبر نداشتم حالا چی برده گفتم: خود علی را

گفت عجب دزد نامردی و زبلی گرانترین چیز را برده

در مجلس یادبود علی یک آخوند بدون عمامه صحبت میکرد .میگفت علی جائی نرفته اصلا علی نبود که برود و خلاصه اینکه علی امانت خدا در روی زمین بوده که حالا این امانت به صاحب اصلی برگشته و و و و ووو

داشت ما را گول میزد که فراموش کنیم آشتائی دوستی فامیلی پدری شوهری وجود داشته که حالا با فوتش ناراحتیم اا« آن یکی دزدیده این یکی میخواهد اآثارش را پاک کند رفیق دزد و شریک قافله که میگن همینه عجب روئی!د.....س

میگفت چون ادم خوبی بوده برده شده عجب مرد رند یک مشت آدم جنایت کار را انداخته به جان مردم و آدم های خوب را سوا میکند و میبرد این هم شد خدا همچین بزنم توی دهننننننننننننن ششششششششششششششششش سو سسسسسسسسسسسسسسسسوسک شدم رفت

Sunday, June 17, 2007

علی پیشه رفت

ناگه خبر رسید علی خان پبشه رفت ////تنها علی نرفت همه ی برگ و ریشه رفت



رفته بود فوتسال بازی کنه با جوانتر ها عاشق فوتبال بود همیشه دلش میخواست فوتبالیست بمونه با پسرش و دوستهای اون داشت بازی میکرد همین سه شنبه دوتا گل زد دراز کشید روی زمین و دیگه بیدار نشد به همین راحتی بیدار نشد که روزپدر هدیه هایش را بگیرد
عجب مرد با صفائی بود یادش گرامی باد

Monday, June 11, 2007

رجعت

برمیگردم

برمیگردم دوباره

تا میمون
.........تا یاخته

و شاید تا آدم
...............تا گِل

دوباره میسازمم

به دلخواه

به دلخواه خودم

به دلخواه تو

و قسمت میکنم دوپاره

دو نیمه ز فرق

عشق شعر...شعر عشق

شاعر میشوم با عشق

عاشق میشوم شاعر

میسرایمت با عشق

میپرستمت با شعر

..........................................

تا خودت

دوست دارم

کلامت را

نه تنت
که آلوده دیگریست

و تن من هم

بریز بر جام جانم شراب شعرت را

هوسناکم کن

مستِ مست

شهوانی

تا لب بگذارم بر لب شعرت

بمکم آبدار

بمکم
یک نفس
تا ابد

بیشتر
تا نفس هست

بپیچان بر اندام احساسم شعرت را

عشقه وار

بسُر
بالا

بالاتر

بنوش

بنوش از شهد خیالم
بنوش تشنه
بمک

پرکن پستان شعرت را

از شیره جانم

بنوشان به طفل باورم

بارورش کن

تا هماغوشی بکشانم

تا بیهوشی
مستِ مست

تکرار کن

دوباره

تکرار...............تکرار

تا ابد
............بیشتر

تا نفس هست
......................بیشتر

تا شعر
نه تا........ا خودت

تا خودتو



.............






هر کار کردم کوچک نشد این فونت راهنمائی؟