Wednesday, August 29, 2007

چند شعر

باز کن پنجره را

به تمنای تو این مرغ دلم میخواند

باز کن پنجره را

تا صدای دل من

به دلت

شوق پریدن بدهد

چاره اش آسان است

قصه ی شیشه و سنگ

قفس پنجره را درمان است



----------



وقتی گیسوان ابر

صورتت را نوازش میکند

و نفس زمین زلفانت را

طعم خیس عشق

با نسیم میاید


--------


دستان تو چه مهربانست با شانه هایم

وقتی بار زندگی را بر میدارم

وفراموش میکنم همه چیز را در آغوش تو

به جز تو

که رویا میشوی در خلسه جانم

و لبخند میشوی بر لبانم

و آرامش پرواز میکند در خیالم

من دیگر نیستم آنجا

و فراموش میشوم در تو

چه مهربانند لبانت

که میبوسند جای زخمی را که

روزگار بر دل دستم گذاشته

وقتی که نان را از روی دیوار میکندم

چه مهربان است پوست تنت

وقتی پینه های دستم را چون

لطیف حریر حس میکند

من دوست داشتنت را دوست دارم

که مهربانانت در آنجا جمعند


-----------

پرده ای هست میان من و تو

که سراپا ز محبت منقوش

تار آن بسته به تار دل من

پود آن تافته از عشق خموش

گره بر خنجر ابرو تو مزن

نکند تار دلم پاره شود

آنهمه عشق که دارم در دل

ترسم از اخم تو یکباره شود


Tuesday, August 14, 2007

Sunday, August 05, 2007

عسل بازی

ما از دوستاران پرو پا قرص عسل هستیم برای همین به زنبورهای عسل احترام خاصی قائلیم و اگر حتی نیشمان هم بزنند از گل بالا تر تقدیمشان نخواهیم کرد
هرسال که به خارج ونکوور میائیم برای خریدن عسل حتما به زنبورداری هم سری میزنیم و جیره یکسال آینده را هم تهیه میکنیم در این 18سال گذشته بندرت از مغازه عسل خریده ایم

بکی از زنبورداری ها ویترین زیبائی دارد از سقف مغازه یک تونل شیشه ای درست کرده که به داخل یک ویترین دو جداره راه داره و بعد 8 تا شانه بزرگ موم گذاشته توش که شما تمام مراحل زندگی زنبورها را میتوانی ببینی ازساخت عسل تا زادوولد زنبورها ملکه را هم با لاک ناخن قرمز پشتش را رنگ کردن که بشه زود پیدایش کرد و چه دایره حفاظتی دورش است درست مثل دایره حفاظتی رهیر یک عده سرباز مغز شوئی شده دور و بر ش هستند و از سرو ته اش میلیسند و میخورانندش و اون هم مرتب نطق میکنه نه ببخشید تخم میکنه و چه زیباست نگهداری تخمهاش عده ا ی با دستمال ابریشمی مشغول ..........ببخشید قاطی کردم این قسمت را خیال داشتم در مقاله نگاه موشکافانه بر مسئولیت خطیر پاسداران بیضه مبارکه بنویسم که نمیدونم چرا تا حرفی تخمی بیش میایدیاد آفا میفتم

عسل های اینجا هم با همه جا فرق دارد در هرفصلی عسل های متفاوتی دارند عسل یونجه عسل گلهای وحشی عسل کوهستانی عسل شکوفه های بهاری و بعد عسل را با اسانس های مخنلف قاطی میکنند و طعمهای زیادی را تولید میکنند که هر کدام بنوبه خود لذیذ است توت فرتکی تمشک و غیره این وغیره اش از همه خوشمزه تر است

محصول جالب دیگری دارند که به کمک زنبورها تولید میکنند که بسیار مقوی و گران هم است گرده گلهای چسبیده به بدن و پاهای زنبوران بله درست فهمیدید جلوی ورودی کندو یک تور فلزی نصب کردند که زنبور به زحمت از سوراخهای آن رد میشود و به اجبار هر چه که به پاهایش چسبیده باشد کنده میشود اینها راجمع میکنند و در شیشه های زیبا به قیمت خیلی خوب میفروشند و بسیار ماده مقوی ای است و سرشار از ویتامین و پروتئین

ما عسلمان را خریدیم برای امسال برویم صبحانه را با عسل تازه نوش جان کنیم و برگردیم

تا بعد

Friday, August 03, 2007

همکاری با خرس ها

رفتیم کنار رودخانه چیلیواک نیمساعت تا محل چادرها راه است در کنار یکی از شاخه های رودخانه قلاب را در آب انداختیم برای وقت گذراندن من که ماهی گیر نیستم اگر هم ماهی ای به قلاب افتاد از بد شانسی خودش است انطرف رودخانه جنگل است و محل زندکی خرسها معمولا به اینطرف نمی آیند مگر به آب بزنند و بوی خوراکهای گندیده و نگندیده در اشغالدانی های کمپ دیوانه شان بکند
و معمولا بچه خرسهای بی سرپرست و مادر مرده اینکار را میکنند چند روز پبش بچه ها دنبال یکی از این توله خرسها که رفته بود توی سطل زباله کردند و رفت بالای درخت و تا مامورین امدند و با تیر بیهوش کننده زدندش و از آن بالا کم کم سر خورد آمد پائین و گرفتند سوار ماشین مخصوصا کردند بردند آنطرف رودخانه و آزادش کردند تا بهوش بیاید و بیدار شود برود در سرزمین خودش حال مند اگر این خرسها در شهر بیایند و به کسی حمله کنند فورا کشته میشوند چون اگر نکشندشان عادت یه این کار میکنند و روزی ممکن این به کسی آسیب برسانند

همینطور که مشغول ماهی نگیری بودم دیدیم آنطرف رودخانه یک مادر خرس با دوتا توله هایش پیدایشان شد فاصله کم بود ولی با کسی کاری نداشنتند یکهو مادر پرید وسط آب دوتا دست و پا زد و یک ماهی چاق و چله با دستش انداخت روز هوا و با دهنش گرفتش و راهش را کشید و رفت پیش توله هایش نشان به آن نشانی که من بعد از چهار ساعت و تمام کردن یک شیشه طعمه و از دادن دو سه قلاب دست از پا درازتر بساط ماهی نگیری را جمع کردیم سر راه دوتا ماهی خریدیم و عصر جای شما خالی روی آتش اممممممممممممما چه کبابی

یادم میاید چند سال پیش با شیرین و خانه سالار رفتیم به یکی از جزایر نزدیک فصل تخمگذاری ماهی ها بود در تنگ غروب در دهانه رود کوچکی که محل تخمگذاری ماهی ها بود ماهی ها رویهم میلولیدند و میخواستند به بالای رودخانه بروند جای شما خالی کفشها را در آوردم و زدم به آب و سعی کردم چند ماهی نر جوان را از آب بیرون بندازم البته با دست بقیه ماهی ها برای خوردن در این مواقع خوشمزه نیستند ده تائی ماهی از آب پرت کردم روی خشکی و شیرین و خانه سالار ریخنتند توی کوله پشتی حواس ما انقدر به ماهی ها بود که منوجه نشدیم دو تا آقا خرسه هم در کنار من مشغول ماهی گیری هستند شیرین گفت بابا خرس و من زیر چشمی یک نگاهی به آنها انداختم و بدون اینکه بگذارم خرسها بفهمند دارم زهره ترک میشوم یواش یواش پس پسکی از آب امدم بیرون و سه تائی با کوله پشتی پر از ماهی فلنگ را بستیم

تا بعد پیروز باشید