Thursday, April 16, 2009

دستمال خاتمی

چند روز پیش میخواندم که میر حسین موسوی به یکی از نویسندکان خارج از کشور اشاره کرده که در کار من دخالت نکنید و اگر کسی شمشیرش را از رو برای من بست به شما ارتباط ندارد مخصوصا اگر این مخالف من زن باشد
گشتم ببینم که چه کسی مخاطب میر حسین بوده در یافتم که کسی جز نبوی نبوده که به این خانم که به همه بد و بیراه میگوید بد و بیراه چارواداری گفته یعنی حرفهای این خانم را یک جوری برگرداننده و به خودش پس داده . تا اینجای کار زیاد اشکالی نداشت اشکال در این یود که با دستمالی که زیتونه های جناب مستطاب خانمی را براق میکردند نمیشه زیتونه های این میر حسین را براق کرد چون اینطور که پیداست این بر خلاف سید خنده دار اصلاح طلب نیست و قصد ندارد هشت سال سر مردم را شیره بمالد و با گول زدن عده ای جوان وادارشان کند که از پشت پرده تقیه بیایند بیرون و با رژیم یک جورهائی مخالفت کنند تا همگی شناخته شوند عده ای را بگیرند اعدام کنند عده ای را بگیرند به غل و زنجیر بکشند و بعد آواره مملکت غربتشان بکنند مثل خود داور خان از نیک آهنگ خوشم امد معلوم شد ه که دیگه دوست نداره کسی سرش را شیره اصلاحات بماله برای همین وقتی خاتمی میخواست بیاید هول نشد براش دستمال تهیه کنه و به همه هم هشدار داد که این بابا اگر مالی بود اون هشت سال خودش را نشون داده بود به نیک آهنگ میگویند طنز نویس برای اینکه اگر طنز نویسی وابسته به گروهی یا شخصی شد وبرای حزبی قلم به دست گرفت و کاریکاتور کشید و چیز نوشت دیگه طنز نویس نیست برای اینکه نوشته هایش هم خنده دار میشود و بی فایده و از حالت طنز در میاید و مسخره میشود و مسخره میکنند همانطور که میر حسین موسوی خامنه ای کرد
حیف نیست آدم اسمش را طنز نویس بگذارد و دنباله رو و طرفداریک ابوالچاخان سالوس بی مصرف شود این را چون دلم میسوزد گفتم والا انقدر بمالید تا دستمالتان شفاف شود

Wednesday, April 08, 2009

سفرنامه تورنتو

خبر داشتم هادی و پرویز صیاد تور خداحافظی گذاشنتد برای هادی خرسندی و صمدش درتورنتو تلفن کردم که ببینم ونکوور هم میایند یا نه پرویز گفت گویا برگزار کننده سالن گیرش نیامده گفتم سالن هست ولی برنامه چربتر گویا گیرشان آمده نمیخواهند دوتا را روی هم بگذارند آنوقت آن یکی بلیتش فروش نمیرود
هادی گفت پس تو بیا اینجا گفتم گرفتارم و نمیتوانم بیایم گفت بلیت هواپیما میفرستم بیا گفتم اگر بلیت بفرستی دیگه مجبورم بیایم

به عیال گفتم هادی بلیت فرستاده بروم تورنتو. گفت پس کار نداری، بلیت نداشتی میگفتی کار دارم گفتم اینطوری هم میشود تفسیرش کرد

برای اولین بار در این هجده سالی که در کانادا هستم فرصتی شد که به تورنتو بروم در ضمن دختر دختر خواهرم که بقول هادی، من دائی دائی اش هستم ،چهار ماهی است که با پسر یکی از دوستان از زمان بچگی من ازدواج کرده و در تورنتو زندگی میکنند را هم بعد از 28 سال ببینم

هواپیما در اسمان پرواز میکرد به طرف تورنتو.....ولش کن اینطور نوشتن مال بعضی سردبیر هاست که وفتی به کنفرانسی میروند از زمانی که در دستشوئی هستند هم گزارش مینویسند

اینجور که دستگیرم شد تورنتو از ونکوور ما خیلی بزرگتر و پر جمعیت تر است میگفتند حدود 150000هزار نفر ایرانی دارد در مقابل 27000نفر فارسی زبان ساکن بریتیش کلمبیا تعداد ایرانی ها در اینجا زیادتر از 27000 نفر است برای اینکه در موقع سرشماری ترک ها و کرد ها زبان مادریشان را فارسی نمینویسند (قابل توجه آقای براهنی) برای همین در سرشماری تعداد فارسی زبان ها را 27000 نفر اعلان کرده اند در صورتی که افغان ها هم فارس زبان هستند و تاجیک ها هم همینطور ولی چون جدائی طلب نیستند بجای ترک ها و کرد ها قاطی ایرانی ها بحساب میاوریمشان
دختر( یکی از دوستان که در حال گرفتن دکترای جامعه شناسی هست) و از کرد های ایرانیست میگفت پدرم میگه ما اریائی نیستیم ما کرد هستیم گفتم به پدرت بگو بجای جامعه شناسی کرد شناسی بخونه

وقتی وارد تورنتو شدم هادی و حسین افصحی آمده بودند فرودگاه رفتیم هتل یا مهمانسرای مریم که محل اقامت هادی بود
در شب برنامه هادی هیچکدام از اشنایان ناشناس منظورم اهالی شعر و نویسندگی و روزنامه نگاری در تورنتو است که نیامده بودند بجز اسد مذنبی که خیلی با حال یافتمش و دوست داشتنی و خجالت داد من را با هدیه استقبالش و همچنین خدا حافظی اش دو کتاب خواندنی خاطرات من و آقا و همینطوربره های بلهوس چوپان های بی صواد

گفتنی است که یکی از صاحبان بیزینس که گلدلاین است تمام بلیت ها را خریده بود و به مردم دوباره میفروخت و همه درآمدش را به دانشگاه یورک داد تا در انجا فارسی و تاریخ ایران تدریس شود که گویا چند نفر دیگر از تجارهم قرار است ایشان را همراهی کنند دمشان گرم و مطمئن هستم که دکتور براهنی استادش نخواهد بود چون ایشان فارس زبان نیستند و همیشه از اینکه فارسها جلوی تدریس زبان ترکی را در ایران گرفته اند گله و شکایت دارند و خبر ندارند مثل اینکه 90 % حکام ایران ترک بوده اند

خیابان یانگ که طولانی ترین خیابان دنیاست در مرکز تورنتو قرار دارد که در جای جای آن مغازه های ایرانی به چشم میخورد انگار که در تهران هستی برای همین مشهور است به تهرانتو

در ضمن روز یکشنبه در تورنتو 16بدر بود که سری به پارکی زدیم و ماشین دختر دختر خواهر 106 دلار جریمه شد مصبتونو شکر چقدر گران فروشند آجان های پارک

چند آشنا هم در پارک دیدم که خب به شما ربطی ندارد داشتم یا د سردبیر میافتادم باز

در فروشگاه های ایرانی بدون هیچگونه منظور خاصی قیافه های ایرانی ها از ونکووری ها درب وداغان تر بود شاید بعلت سرما و شاید هم بعلت وجود خیلی از هم ولایتی های ...بگذریم

خیلی دلم میخواست سخاورز را ببینم که قرار بود روز سه شنبه بیاید هادی را ببیند و من دوشنبه برمیگشتم همینطور بدم نمیامد نیک آهنگ را هم ببینم و چند نفر از وبلاگ نویسان را که در دوروز اقامت ممکن نبود

در هر حال دوروز خوب و زودگذری بود در کنار هادی و پرویز و سولماز و علی و حسین و اسد و طیبه و .......جایتان خالی

Sunday, April 05, 2009

تورنتو

بعد از سالهاآمده ام تورنتو خاطرات این سفر را در سفرنامه تورنتو خواهم نوشت
فعلا در جوار هادی و سولماز و علی و پرویز و اسد و حسین خوش میگذرانم تا برگردم

تابعد

Sunday, March 29, 2009

یادواره بختیار در آمریکا


جمعه 7 فروردين 1388

کنفرانس بختيار و حقارت بني صدر

con21.jpg
عکس از اميرخان نورمندي که البته اينجا رُسّ-اش کشيده شده. (يعني ريزولوشنش خيلي کم شده). من در عکس نيستم. (طبق معمول دير رسيدم) عوضش نفر اول از سمت چپ عکس، آقاي جعفري است با تبسم-اش.

در هفته پایانی سال خورشیدی، شهر شیکاگو میزبان "کنفرانس دانشگاهی به مناسبت سی امین سال انقلاب ١٣٥٧ در ایران" بود. مرا هم دعوت کرده بودند قاطی استادها! دانشگاه نورت ایسترن ایلینوی – شیکاگو سنگ تمام گذاشته بود.
عنوان کنفرانس بود: "ارزيابی نتايج سياسی، اجتماعی و تاريخی دولت بختيار ،به عنوان آخرين تلاش برای احيای قانون اساسی مشروطه در ايران"

نوبت من که شد از همدستی تازه شاه اللهی و حزب اللهی در کوبیدن بختیار گفتم . از جمله مواد حقير و مضحک اين توطئه ها این که آقای بنی صدر در نشریه اش "انقلاب اسلامی" (هنوز!! آن هم) "در هجرت" (نه از مکه به مدینه، از تهران به پاریس!) تنها راهی که برای بی اعتبار کردن بختیار پیدا کرده اینکه نام شاپور بختیار را مکرراً "شاهپور بختیار" مينويسد.

خوشبختانه آقای "محمد جعفری، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی در دوران ریاست جمهوری بنی صدر و پژوهشگر مسائل تاریخی-سیاسی، اجتماعی و دینی" که از انگلستان دعوت شده بود حضور داشت و از قرائن، خودش هم از «شاهپور»نویسان برجسته ی نشريه ي بنی صدر است. پاشد جواب داد که نه خیر. فرقی نمیکند. من گفتم اگر فرقی نمیکند، اصرار شما در شاهپورنويسي چیست؟ گفتم اگر شما به کتاب های بختیار اشاره میکنید، نام ایشان همه جا "شاپور" نوشته شده نه "شاهپور".

گفتم جناب آقای جعفری، نام دختر من شاپرک است. حالا اگر فردا آقای بنی صدر ِ موزمار با این "حقارت حقیر" نام او را "شاهپرک" بنویسد، خوشم نمیآید. (من مطمئن هستم که این اولین بار بود که لفظ "موزمار" در یک کنفرانس دانشگاهی بکار برده میشود. آن را باید مدیون آقای بنی صدر بود.) بعد از صحبت من حاضران کف زدند. (گمان کنم برای آقای بنی صدر ابراز احساسات کردند!)

این آقای جعفری، برخلاف خود بنی صدر، مرد زنده و سرحالی بود. آدم شیرینی بود. مرد خونسردی بود. تبسمی دائمی بر چهره داشت که در رضایت و دلخوری و خرسندی و عصبانیت، از روی صورتش کنار نمیرفت و زیرش دیده نمیشد. فرداش سر صبحانه با هم صحبت میکردیم. من پرسیدم "شما قبلاً طلبه بودید؟" ایشان با خوشروئی و تبسم هميشگي گفت "خیر. چرا باید طلبه بوده باشم؟" یکی از استادان برجسته دانشگاهی که از فرانسه آمده بود و سر میز بود گفت: "اتفاقاً عبا و عمامه خیلی به شما میآید."

آقای حمید اکبری استاد دانشگاه در شیکاگو که این کنفرانس به همت او راه افتاده بود در جلسه توضیح حاشیه ای داد که "آقای جعفری نماینده آقای بنی صدر نیست و حتی ممکن است آقای بنی صدر از ایشان دلخور شود که در این کنفرانس شرکت کرده است." البته این توضیح لازم هم نبود چرا که حضور خانم های بی حجاب در سالن و اثر نکردن اشعه موی آنها در آقای جعفری نشان میداد که ایشان چندان هم ذوب در ولایت فقیه بنی صدر نشده و انسان مستقلی است.

حالا دارم فکر میکنم که اگر ما اسم کوچک آقای ابوالحسن بنی صدر را «هابوالحسن» بنویسیم، حقه بازی نکرده ایم؟ «اهبوالحسن» چطور؟ (بيشتر بهش ميآيد) اما باز هم خوب نیست. مگر اینکه آدم حرف دیگری نداشته باشد. مگر اینکه آدم نتواند بگوید بعد از اینهمه جنایت و کشتار و قتل و آدمکشی و اعدام و تیرباران و حذف فیزیکی (اینها همه اش یکی است البته) شرم نمیکنید که هنوز «انقلاب اسلامی» منتشر میکنید؟ شرم نمیکنید که هنوز مبلغ «انقلاب اسلامی» هستید؟ البته که شرم نمیکنید. این اعدام ها و کشتارها و جنایات را خودتان سرانداختید و دنبال صادق خلخالی راه افتادید. یادتان که نرفته؟ حالا با فلاکت و بدبختی زورتان به الفبا رسیده که نام افراد را عوضی بنویسید!
دعوت از آقای جعفری فوق الذکر، که از آغاز معلوم بود جهتگیری ایشان در کنفرانس تجلیل از بختیار چه سمت و سوئی خواهد داشت، دعوتی بود برآمده از اندیشه ی دمکرات بختیار که دوست و دشمن حرفشان را بزنند هرچند که دشمن، نماینده ی نشریه ای باشد که ناشر حقیرش خود مینویسد و خود میخواند و چندان از نام بختیار میهراسد که جز با املای عوضی روبرو شدن با آن را برنمیتابد.


اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است.

Copyright © 2005 asgharagha.com All rights reserved

Sunday, March 15, 2009

چوپان دروغگو

روزی بود و روزگاری بود ،غیر از مشتی دجال که برمملکت دارا و آذر حکومت میکردند ،هیچکس نبود، حتی خدائی که دجالان تبلیغش را میکردند ، و به نام نامی او سر میبریدند گوش تا گوش.

یکروز یکی از این دجالان خود را به شکل یک چوپان در آورد، و ادعا کرد که برای گوسپندان تمدن بزرک نه ! بلکه گفتگویش را میاورد .

گوسپندان، که از دست گرگهائی که دجالان تربیت کرده و به جان آنان انداخته ، عاصی شده بودند ، با یک شبیخون بیست میلیونی، منتخب دجالان را به طویله رانده و چوپان به ظاهر اهل تسامح را به جلو رانده ،و گوسپند وار دنبال او روان شدند . چوپان که گرگی در لباس میشچوپانی بود توسط عوامل سر خود اش بجان رهبران گوسپندان افتاد، و از اهل قلم آنها هم نگذشت، و با طناب و چاقوی ضامن دار امام زمانی ،چندین گلو و شاهرگ را پاره و خفه و مفقود الاثر کرد، تا گوسپندان بفهمند که چه برسرشان آمده هشت سال گذشت . این چوپان مارمولک ،که در بازی کردن فیلم و ننه من غیبم استاد بود، همه تقصیر ها را گردن عواملی انداخت که نامرئی بودند، و مردم که فکر میکردند این چوپان، تافته جدا بافته است زمانی فهمیدند که کار از کار گذشته بود، و دلقکی راستگو جای این چوپان دروغگو را گرفته بود .

از آن جائی که گوسپندان ساده هستند اول دور دلقک محمود جمع شدند ،به امید نان نفتی برایش هورا کشیدند، و فراموش کردند که در هشت سال گذشته چه کلاهی سرشان رفته . کم کم فهمیدند که این یکی هم هر چند دروغگو نیست، و هر چه میگوید راست است، و از ته دل میگوید و شعورش بیشتر از این نمیرسد که: اسرائیل غاصب باید از روی زمین محو شود. و امام زمان از جماران ،که جاده آن پهن شده و اسفالت شده ظهور خواهد کرد ، و سوار بمب اتمی که این دلقک ساخته سوار شده و به جنگ اکوان بوش خواهد رفت>

از انجائی که این دلقک حرف دهنش را نمیفهمید، حتی جمعی از دجالان از او روی گرداننده و ترتیب یک انتخابات میان دوره ای را دادند تا اورا بفرستند اسرائیل، دوره آدمکشی را تکمیل تر کند و بداند چگونه میشود مردم بیگناه یک باریکه را، که اسیر عده ای دیگر از نسل همین دجالان هستند قتل عام کرد .

و اما !
چوپان دروغگو، که در حقه بازی و هنر پیشگی در محضر علی چلاق ،از شاگردان هیچ بزرگ، دوره دیده بود بیکار ننشست ،و عده ای از عمله اکره های خود را مامور کرد که چو بیاندازند که چوپان دروغگو توبه کرده،و درس گرفته از گذشته، و حالا باید بیاد و تلافی گذشته را بکند . و عده ای از گوسپندان که هنوز شکمشان از صابونی که برای نان نفتی زده بودند، و جای دیگرشان عکس العمل نشانداده بود کیفور بودند، رفتند دنبال چوپان دروغگو و آوردندش به صحنه. و با کمک چند نفر مثلا مقاله نویس و فکاهی نویس داخلی و خارجی، تقریبا داشتند مخ نداشته عده ای از گوسپندان را کار میگرفتند که، دجال دیگری که از همین طایفه بود در گوش چوپان گفت: گوسپندان اینطور که معلوم است دست تو را خوانده اند و دنبه لای تله تو دیگر نخواهند داد و به همین میمون بازی بیشتر علاقه مندند تو برو منصرف شو من آبروی نداشته ات را میخرم و تو بگو بخاطر من انصراف میدهی.

چوپان دروغگو چون از اولش هم دروغکی اعلام امادگی کرده بود و میخواست درجه حماقت بعضی از گوسپندان را اندازه بگیرد ، و با این علم که :

تا در ایران بود فقیه ولی
چه علی خاجه و چه خواجه علی

زد به چاک و با یاران باران رفت

بالا رفتیم دروغ بود پائین آمدیم شلوغ بود نون رهبر تو دوغ بود



نوروزنامه


عید است بیا بهار باشیم

سر سبز چو روزگار باشیم

حالا که وطن اسیر دیو است

چون رستم دیوشکار باشیم
******
عید است بیا بهار من باش
تو نوگل من نگار من باش

تا از غم غربتم رهانی
تو تحفه ای از دیار من باش
******
عید است بیا بهار من باش
یار دل بیقرار من باش

تا در سفر عمر شوم شاد
تا آخر خط کنار من باش
******
عید است بیا بهار من باش
شام من و هم نهار من باش

خواهم بگریزم از زمستان
تو باعث این فرار من باش
******


ای یار بیا بهار من باش
من تشنه تو جویبار من باش

چون آن بزک منتظر شعر
تو کمبوزه و خیار من باش
******








Sunday, March 08, 2009

زن

روز زن به مردان مرد مبارک باد