Thursday, February 08, 2007

بهار در غربت

خاتون نوشته بود که در تهران هوا بهاری است
در ابنجا در بعضی از شهر ها اول بهار و عید نوروز برف و سرما کولا ک میکند چند سال پیش در شرق کانادا مخصوصاَ مونتریال یخبندان سختی شد و این شعر حاصل ان یخبندان است
البته در ونکوور مثل حالا شکوفه ها درامده بود


بهار است اینکه میبینی اگر چه برف و بوران است

غریبان را بهار انگار در فصل زمستان است

چرا اینجا نمیخواند بروی شاخه ها بلبل

بجای برگ و گل برفی نصیب باغ و بستان است

بهار سرزمین من پر است از عطر و بوی گل

سراپای زمین را لاله و آلاله مهمان است

شکوفه بر درختانش سپید و زرد و سرخابی

تذرو و بلبل و تیهو به فروردین فراوان است

نسیم صبح فروردین به دلها میدمد شوری

کزان غم میرود از دل صفا بخش تن و جان است

نه سرما میزند گل را نه گرما میکُشد بلبل

اگر سر میزند سبزه همه از لطف باران است

چو از ره میرسد نوروز جشن و شادی آغازد

که میلاد گل و هنگامه ی دیدار یاران است

در این ایام فرخنده «خدنگ»از غم شود فارغ

فراموشش شود اینجا غریب و دور از ایران است

9 comments:

Abdol-Qader Balouch said...

این خاتونک خاتونیست که من می شناسم. شکسته نفسیش را ندیده بگیرید خیلی خاتونه.

roya said...

سلام مانی گرامی
مرسی از توجهی که به شعر داشتید
راستش نمی دونم این شعر از کیه فقط یکی از دوستانم برام میل کرده بود و من هم خوشم اومد و گفتم توی وبلاگ بذارم شاید برای بقیه هم زیبا باشه .
در هر صورت من هم با تغییر اون مصرع موافقم .


چقدر شعر پر معنایی نوشتید
یک لحظه واقعا بوی بهار رو حس کردم
هیچ وقت دوست نداشتم بهار رو با تمام شکوهی که در ایران داره در جایی دیگه تجربه کنم .
نمی دونم شاید هم فقط یه حسه برای این که بگم من هم ایرانیم با نیاکان !

roya said...

باز هم منتظر حضور گرمتون هستم

roya said...

راستی شعر "تو نمی خواستی " واقعا محشششششششششششر بودددددددددد

چه احساس پاکی
چه عشق آسمانی

هر چه خواندم سیر نشدم
دوباره زمزمه می کنم این بار از حفظ

خانمرادی said...

ممنون که سر زدید مانی عزیزم
به شما که باید خوش بگذرد!؟
می ماند کمی دوری از وطن که این روزها همان دوری و دوستی اش بهتر است.
در مورد شعرتان اگر نظری داشته باشم عرض می کنم زیبا بود و اندکی تخصصی تر باید عرض شود که در شعر امروز ما شاعر دیگر از بلبل و تذرو و شاخساران و کوهساران و این جور واژه استفاده نمی کند به قول نیما شاعر باید فرزند زمانه ی خود باشد.
زبان شعری شما قدیمی شده است سعی کنید از مفاهیم و مضامین نو استفاده کنید البته با زبان نو و دیدگاه نو به موضوعی که می خواهید در موردش شعر بسرایید
دوستانه عرض می کنم حتی غزل هم که قالب کلاسیکی به شمار می آید دیگر نو شده است حد اقل از حیث زبان.
در مجموع به عنوان شعر کلاسیک قشنگ و قابل تامل بود
این نوع شعر هم مخاطب خاص دارد
آرزوی موفقیت دارم برایتان
باز به کلبه ی حقیرانه ی ما سر بزنید خوشحال می شویم
ارادت

فرهاد said...

ما به این پست لینک دادیم، خواه از سخنم پند بگیر خواه ملال

دروغ چرا ، تا قبر آآآآ
حقا عید در غربت همان با برف و سرما بهتر است ، و شاید در این ایام ، به لحاظ اجرای رسوم ملی بین خانواده های ایرانی اینجا ،کمی از بار غربت کم میشود

مانی said...

با تشکر از همه ی شما

خان سی سال دوری از وطن ادم را از همه چیزش دور میکند همه چیز در انجا تغییر می کند از شهر سازی بگیر تا ادبیات و ما اینجا از بعضی چیزها محروم هستیم برای همین در ادبیات در جا میزنیم

ادبا در اینجا از ستم ملی که به زبان و مردم ترک در زمان ان پدر و پسر رفته صحبت میکنند و با غرق بر اندازی هستند ما جوانان قدیم هم باید یاد گذشته گان را نه از لحاظ همطراضی بلکه از لحاظ سبک حفظ کنیم از راهنمائی و اطلاعات متشکرم ادامه داشته باشد

طلوع said...

سلام
آی گفتید و داغ دلمون تازه شد.باز داره عید میاد و بهار. من به جای خوشحالی دلم می گیره به خاطر همون غربتی که خودتون می دونید.

zolma said...

سلام استاد مرسی از اینکه بهم سر زدین.راستش واژه هامو می خوام بسپارم به کسی که بتونه معنیشون کنه .خودم هم گاهی از درکشون و اینکه بی مقدمه به سراغم میان عاجزم.و راجع به بهر و راجع به غربت و غمگینیش منهم تجربه کردم می دونم نوروزی که تو خونه نباشی چه غمگین و دلگیره.امیدوارم بهار بعدی رو همه ی ما فرزندان کوروش در خاک خودمون جشن بگیریم.