Saturday, February 17, 2007

دوستی

پنجره دوستی باز بود

ماه آمد کنارپنجره

صدایش کردم

ستاره خندید

گفتم:سیاه ِشب را نقره فام بیشتر دوست دارم

گفت:ابر کدورتها گاهی دلگیرم میکند

گفتم:باران؟

گفت:از او نیست

صفای دلم است که میبارد

حتی وقتی خورشید میدرخشد

گفتم : نمی فهمیدم

گفت:پنجره را همیشه باز بگذار

4 comments:

طلوع said...

سلام مانی خان
آقا از حالا مبارکه
اما شعرهای شما یک مشخصه بارز دارند و آن هم احساس قوی در اونهاست
باز هم بنویسید که خوش می نویسید
با شادی

saazyin said...

ممنون از حضورتون استاد
و یه دنیا شادی برای شما به خاطر تقسیم احساساتتون

reza bahador said...

salam
mamnon az lotfeton
hamishe karhatono donbal mikonam
weblogeto ham link kardam
be har hal shad bashi doste khob
hamishe sar bezan

roya (s) said...

از حضورتون در وبلاگم سپاسگذارم
اگر زحمتی نیست اشتباهات چاپی من رو اصلاح کنید
من این شعر رو از سایت آوای آزاد نوشتم.
خوشحالم از این همه توجه و دقت شما




این پست هم ادامه احساس زیبای شماست
اما در انتها بر عکس من که پنجره را باز کردم و "هوا بس ناجوانمردانه سرد ...." بود
شما اعتقاد دارید که همیشه باید پنجره رو باز گذاشت .امیدوارم من هم به این مرحله برسم

با ز هم منتظر حضور گرمتون هستم