Saturday, February 03, 2007

handyman!

درد را نمیفهمد این انگشت من

یاد تو بودم که چکش ناسورش کرد

کنار میخ روی دیوار

داشتم یاد تو را مینوشتم

شعر تورا دوباره میخواندم

کارم بدون یاد تو سخت میشود

دیواری را که اکنون رنگ میزنم

ساعتی پیش شعر تو رنگینش کرده بود

قبل از این دفتر

دیوار های این خانه را اگر بشکافند

در جای جایش نام و یاد تو حک شده است


میگوید چه مینویسی؟

میگویم شعر

نگاه میکند فارسی بلد نیست

روی دیوار؟

میخندد و میرود


کارم را دوست دارم

صاحب کار مهربانم را هم

دفتر شعرش را میاورد

میخواند
شعر هجده سالگی اش را

دختری در انتظار عشق

هنوز هم منتظرم

هنوز عاشقی؟

شاید بشوم


فکر میکنم سعدی شده ام

و در دیار غربت من را بکار گل گرفته اند

حکایت را ترجمه میکنم

میگوید
اینجا خانه خودت است دیار غربت نیست

به ابزار دور و برم نگاه میکنم

و مداد دستم

و شعر تورا که روی دیوار نوشته ام

رو به غروب میروم

آنجا که تو به انتظار نشسته ای


2 comments:

مرد پیر said...

این همه خرسندی هادی کم بود شما هم امدی
هرچند دیر امدی ولی خوش امدی

Nader said...

Mansoor jan salam. Yade rooz haye Dubai be lkheir. Yadete migofti in "Nader" age khooneye ma dokhtar nadashte bashe aslan soraghe maro nemigire?
Yadete man kian rafighe shafigh?
Ma mokhlesim Mansoor jan!
Nader