Saturday, February 24, 2007

می فکرمت

الو ....الو

هی هی هی ،جوابم را نده

گم شو در کتابها
کر شو در صدای نوازشش

جوابم را نده.

اما نمی توانی طعم پستانهایت را از انگشتانم بگیری

و جانم را که لبانت مکیده است پس بیاوری

فکرم چه میشود؟

فکرش را نکن!

میتوانی آنطرف خط باشی و گوشم به صدایت روشن نشود

ولی نمیتوانی در فکرم چراغی را که روشن کرده ای خاموش کنی.

ابرها میایند، می پوشانند،می بارند

یا نه،

میروند.

من مانده ام خورشید وار

می فکرمت

5 comments:

طلوع said...

سلام
wow !!!!
عجب شعری بود این شعر شما دارید می رید تو مایه های مدرنیست و اینا.شعر قشنگی بود

saazyin said...

مانی خان خیلی عالیه که احساستون رو فیلتر نمی کنین:)

ماندانا said...

سلام
از حضورتون ممنونم .... و از نظرتون ...
البته يه كم اغراق كردين .... من هنوز يه نقطه هم واسه شعر نيستم ...
مطلبتون هم جالب بود
شاد باشيد و موفق

تقویم تبعید said...

می تحسینمت
فی الواقع به قول آخوندها ، عجب استقامتی ، فتبارک المقاومین

راستی آنقدر از دو وبلاگ گفتن گقتید که یکی را بستند و مسدودش کردند

zolma said...

salam ostad man 3 ta comment gozashtam koja raftan?
kheyli az in sheretoon khosham oomad ziba bood bieghragh.
hamishe bargharar bashid