Sunday, February 11, 2007

کجای وسوسه

کجای وسوسه بودم
کجای وسوسه

که زنجیر نگاهت پایم را بست

چو انگار نارونی در زمین بی برهوت

حالا که باد میاید

چه خیالی
بجز ترانه برگهایم چه میشنوی

که ایستاده ام اینجا در تموج باد

گنجشک هایم دوباره لانه میسازند

به امید باروری

و تابستان

ردیف بهار را میخواند

در دستگاه سرسبزی

میدانم به بار نشسته ام حالا

که خیال خزان در سرم نیست

و زمستان جدائی

هرگز نخواهد آمد

مگر زنجیر از پایم برداری

کجای وسوسه بودم
کجای وسوسه؟

4 comments:

رضا بهادر said...

با درود

همین جای وسوسه نشسته ام...
وسوسه ی نگاه
وسوسه ی خیال
وسوسه ی امید
وسوسه ی بهار
کاش هرگز جدایی مرا وسوسه نکند...

مانی عزیز
وسوسه ات را خواندم
واقعا مستم کرد
خیلی قشنگه
موفق باشی...

zolma said...

سلام استاد تمام احترامم را پیشکش حضورتون می کنم.این شعر هم لطافت بوی نسیم بهاری رو داشت.از این قسمت واقعا لذت بردم(خیال خزان در سرم نیست)همیشه بهاری و شاد باشید

تا بعد

یا حق...

roya said...

سلام
شعر های شما واقعا زیباست
من با اجازتون اونها رو برای خودم save می کنم
واقعا حس خوبی بهم دست می ده وقتی اینقدر ظریفانه احساساتتون رو بیان می کنید

کاش زودتر با وب شما آشنا می شدم

مانی said...

ممنون از همه
رویا جان چیزی را از دست ندادی

خودم هم تازه به این وبلاگ آمدم شاهدم هم جناب بلوچ