Thursday, February 15, 2007

جنگ

جوانی ایمیل زده بود که:کی به شما گفته که برای ما تعیین تکلیف کنید. شما بیست و هشت سال پیش به چه اجازه ای برای امروز ما تصمیم گرفتید که امروز ما را به این روز بیاندازید، بلاتکلیف و معتاد. آنچه در زیر میاید برای اوست

نمیخواهی بجنگی؟

فکر میکنی برای تو میجنگند؟

دلواپسی های تو نگرانشان کرده؟

.....................نه
دغدغه های تو بی ارزشند برایشان

نمیخواهی بجنگی؟

میدانم پدران تو جنگیدند

و هزارو چهار صد سال عقب نشینی کردند

و تو

زاده شدی در هزارو چهار صدسال پیش

و ژول ورن افسانه های آینده را برای تو خواهد نوشت

و نوستراداموس برای سه هزار سال توپیشگوئی میکند

که پدرانت هزارو چهارصد سال آینده........؟

و تو میخواهی هزارو و چهارصد و چند سال فرار کنی

و منتظری که یکشبه از کجا بیایندوراه را بتو نشان بدهند؟

از پای آن منقل بلند شو

قلیان را عصای آرامشت نکن

دستت رابه همتت بگیر

اعتصاب غذا هم راه بجائی نمیبرد

فقط غذای رسانه هاست

میشنوی چی میگم؟

گوش کن
کنار گود نشستم؟

ولی میبینم و میدانم که:که

هزارو چهارصد و چند سال را خواهی پیمود


فقط دستت را به همتت بگیر

همتت آری



2 comments:

Roya said...

سلام مانی خان! یعنی زمان شما مردم این طوری نبودند؟ میدونم که وسط خیابون زنشونو نمی زدند اما نمی دونم اگه می زدند واکنش دیگران چطوری بود؟

مانی said...

مردک کتک حسابی میخورد تا از این غلط ها نکنه زدن زنها توی خانه ها بود باور کن مگر کسی جرات داشت در انظار مردم دست به زنی بزند